دانه های ریز


+ برای شیما ...

جوان نمیرید! حالا که چهار ستون بدنتان قرص است! حالا که این همه آدم جانشان به جان شما بسته است! حالا که تازه می خواهید طعم زندگی را بچشید! نمیرید! جوان نمیرید ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقتی همسن تو بودم مرا به عنوان زنبیل در صف مرغ می گذاشتند!

ما بچه های جنگ بودیم! از آنطرف آژیر خطر بود و بمب و موشک و پناهگاه، از اینطرف مرغ یخزده کوپنی و صف های دور و دراز نان و شیر و سبزی. در هر جمع کوچک خانوادگی هم هفت هشت تا بچه بودیم که از سر وکله هم بالا می رفتیم! از بالای کمد پرت می شدیم، میخ در پریز برق فرو می کردیم، از دوچرخه می افتادیم، از باغچه مورچه می خوردیم، کشتی می گرفتیم و کتک کاری می کردیم و اصولاً روزمان شب نمی شد اگر یکجایمان زخم نشده بود و خون از زانو و سر و دماغمان نریخته بود. در جمعهای شلوغ تر که آنقدر بچه ها زیاد می شدند و فریاد کشان از در و دیوار بالا می رفتند که دیگر صدا به صدا نمی رسید و هر چند دقیقه یکبار یکی از بزرگتر ها می آمد تهدید می کرد که اگر ساکت نشوید دیگر نمی آوریمتان مهمانی! برای عروسی ها که دیگر قانون نانوشته این بود که بچه همراهتان نیاورید که حوصله خرابکاری نداریم. 

 برای نسل پدر و مادرهایمان و نسل های پیش از آنها حتی اوضاع از این هم قمر در عقرب تر بود. خیلی دور نمی روم، همین مادربزرگ خودم که مثلا از قشر بالاتر از متوسط جامعه بوده و برای نوزادش لَله * داشته دو نوزادش را زیر دست و پا و از بی احتیاطی کارگرش از دست داده است!

نزدیک ترین مدرسه ثبت ناممان می کردند و پیاده می رفتیم و می آمدیم و در راه خانه هزار جور لواشک و ترشک سوسکی و شن و ماسه ای می لمباندیم و هر چند روز یکبار هم اسهال می شدیم. تابستانها آنقدر در کوچه می ماندیم و "وسطی" و "گرگم به هوا" بازی می کردیم که گرمازده می شدیم و خون دماغ، هر آشغالی هم که کوفت کرده بودیم را بالا می آوردیم. روزها از اشعه آفتاب پوستمان ور می آمد و خورشید که غروب می کرد تازه نوبت قایم موشک بازی در پارکینگ مجتمع بود. تازه ما خوب بودیم، اگر از ده شب دیرتر برمی گشتیم خانه مادرمان می آمد پایین گوشمان را می پیچاند و کشان کشان می برد خانه. زمان مادر و پدرمان که اگر شب خانه هم نمی رفتند، بین آن همه خواهر و برادر ریز و درشت کسی متوجه غیابشان نمی شد!

کلاس سوم دبستان بودم که در راه مدرسه یک سگ دنبالم کرد و هر چه دویدم نتوانستم فرار کنم و عاقبت  پایم را گاز گرفت! کلاس اول دبستان بودم که در راه مدرسه تا خانه یک آقای گنده دنبالم راه افتاده بود و سوال و جواب می کرد که کی هستم و کجا می روم و من هم در کمال متانت جواب سوالهایش را می دادم که مادرم دوان دوان به سویم آمد و دستم را گرفت و برد خانه و بعد دیدم که زیر آستین لباسش یک قیچی قایم کرده بود که در صورت لزوم از جان دخترش دفاع کند! بعد ها فهمیدم داستان بچه دزدی در آن روزها خیلی رایج بوده است. چهارم دبستان بودم که با دختر خاله های هم سن و سالم می رفتیم سینما گلریز فیلم کودک ببینیم و در راه برگشت از سینما یک مرد بیمار از آنطرف خیابان به سمت ما آمد و در حالی که در کمال آرامش از ما آدرس می پرسید بلوز بلندش را کنار می زد تا عورت مبارک را به سه بچه ریزه میزه بنمایاند**.

خلاصه وقتی به آن روزها برمی گردم احساس می کنم ما همگی با دعای ندبه مادربزرگ زنده و سالم مانده ایم!

احوالات بچه های نسل جدید در مقایسه با کودکی های ما شبیه یک لطیفه می ماند. از آنهمه فامیل و کرور کرور بچه های همسن و سال شاید تنها یک کدامشان در سن ما هوس بچه دار شدن کرده باشد. در مهمانی های خانوادگی یک عدد بچه کمیاب آن وسط جولان می دهد و دور تا دورش خاله و عمه و عمو و دایی و چهار تا هم از دوستان پدر و مادر دراز دراز ایستاده اند و همه همزمان قربان صدقه نیم وجبی می روند. یک الف بچه هنوز راه رفتن نمی داند زبان اشاره یادش داده اند! هنوز غذایش شیر سینه است اما یک "آی-پد" اندازه کل هیکلش داده اند دستش برای خودش در اینترنت می چرخد و برنامه کودک و بازی اینترنتی پیدا می کند. از وقتی به دنیا آمده اسمش را نوشته اند در لیست انتظار فلان مهد کودک زبان خارجی یا فلان مدرسه با فلان متد تدریس! پدر و مادر از وقتی تصمیم به داشتنش گرفته اند یک حساب بانکی جداگانه برای مخارج تحصیلات تکمیلی اش باز کرده اند و ماه به ماه در آن پول می ریزند. یکی یکدانه خدای نکرده اگر تب کند مادر و پدر و مادر بزرگ و پدربزرگ مادری و پدری می آیند بر بالینش و شب ها از نگرانی نمی خوابند تا تب پایین بیاید. و هزار و یک داستان دیگر که زمان ما به عنوان لطیفه برایمان تعریف می کردند و حالا واقعیت پیدا کرده است!

خیلی کنجکاوم بدانم نسل کودکان عزیز دردانه که امروزه تک و توک تولید می شود، فردا که وارد اجتماع شد دقیقاً چه شکلی است و کارهایش را چطور انجام می دهد. 

 *Babysitter، به قول خارجی ها!

** Exhibitionism، نام بیماری ایشان!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شیوه نگارش یکطرفه این متن کاملا تصادفی است!

آدمهایی که مراقب بدنشان هستند، به تمام جزئیات سلامتشان فکر می کنند، می دانند کدام غذا برایشان ضرر دارد کدام منفعت، به صورت اصولی ورزش می کنند، تفریحشان به موقع است کارشان به موقع، آدمهایی هستند که به بدنشان به چشم یک دستگاه نگاه می کنند. با مطالعه و با تجربه دریافته اند که کارکرد این دستگاه چگونه بهبود پیدا می کند یا چطور می توانند در مدت زمان طولانی تری از حداکثر بازدهی دستگاه استفاده کنند. یک جورهایی ذهن تحلیلگر مهندس دارند حتی اگر شغلشان مهندسی نباشد. اینها همان آدمهایی هستند که اگر گلدانی در خانه داشته باشند به موقع آبش می دهند،‌به موقع خاک و ظرفش را عوض می کنند، به موقع کود به خاکش اضافه می کنند تا عمر گیاه بی دلیل کوتاه نشود. اینها اگر وسیله نقلیه داشته باشند می دانند کدام نوع بنزین با موتورش سازگاری بهتری دارد، می دانند چه وقت برای کنترل پیش تعمیرکار ببرندش چه وقت تمیزش کنند یا کجا پارکش کنند که از خطرات احتمالی زنگ زدن و آسیب بدنه در امان باشد تا با کارایی بالاتری برایشان کار کند، چون خوب می دانند اگر به روغن سوزی بیافتد دیگر تعمیرات، آفتابه خرج لحیم کردن است. اینها حواسشان به عملکرد همه دستگاه ها هست، شاید چون نمی خواهند هیچ دستگاهی اواخر عمرش برایشان دردسر و مشکل ایجاد کند. شاید هم از حس خوب نگه داشتن هر دستگاهی لذت می برند!

در مقابل این گروه، دسته آدمهای بی خیال قرار دارد. در را با دالان و خر را با پالان می خورند و به چیزی که هرگز فکر نکرده اند فشار خون و قند و آرتروز و هزار درد بی درمان دیگر است که با یک ملاحظه غذایی ساده یا یک سری حرکات ورزشی می توان بروزشان را در سنین بالاتر به تعویق انداخت. اینها همان هایی هستند که سیگار را با سیگار روشن می کنند و در حالی که هر کار می کنند سرفه شان بند نمی آید کوبنده ترین منطقشان را رو می کنند که حالا گوشت سالم نفرستیم زیر خاک برای کرمها چه می شود. اینها گلدان اگر داشته باشند به یک هفته نمی کشد که می خشکد و نابود می شود. اینها سیاه مست می شوند و با همان حال پشت فرمان می نشینند و می گویند قانون که به کجایمان و این هم که ماشین خودمان است و ما هم که حالمان بهتر از این نمی شود و پایشان را روی گاز فشار می دهند. اینها روی ماشینشان را یک وجب خاک پوشانده است تا جایی که نور چراغ ترمز هم از آن عبور نمی کند، جا به جایش از تصادف فرو رفته یا خط افتاده است، توی ماشنشان بوی غذاهای مانده و گندیده، روکش صندلی های کپک زده و پِهِن چسبیده به زیرپایی می آید و از موتور هم صدای بازار مسگرها. اینها حواسشان به عملکرد هیچ دستگاهی نیست، چون وقت اضافه ندارند که بابت این سوسول بازی ها هدر کنند! هر دستگاهی را در کمترین زمان ممکن اوراقی می کنند و قبل از پنجاه سالگی هم دردهایشان شروع می شود و زمین و زمان را مسبب بیماری ها و بدهی هایشان می دانند به جز خود همه چیز فهمشان را!

هر کدام البته منطق خودشان را دارند، اما نمی دانم چرا منطق گروه دوم را به هیچ وجه درک نمی کنم! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ با بوسه ای سپید...

مرا به بازی گرفته چشمانت،

با آن دو گوی سیاه پر ابهام،

با روشنای اشکی که در او غوطه می خورد.

مرا به بازی گرفته لبانت،

با آن ترنم لبخند سرخ رنگ،

با بوسه ای سپید که به مویم نشاند و رفت.

مرا به بازی گرفته دستانت،

با ضرب دایم تردید که پس می زند مرا،

با چنگ بی صدای محبت که مرا پیش می کشد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

بعضی از آدمها باید دیر یا زود از زندگی ات بروند تا عواقب حضورشان بیشتر آزارت ندهد، این آدمها را وقتی برمی گردی و دوباره نگاه می کنی دیگر یادت نمی آید چطور شده بود که زمانی به تو نزدیک بوده اند...

بعضی از آدمها اما وقتی می روند، انگار تکه ای از تو را هم با خودشان می برند. هر بار که نگاهشان می کنی،‌تکه ای از وجودت را می بینی که هر چه دورتر می شود، جای خالی  ش بیشتر آزارت می دهد ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آخر چرا؟

در پیش زمینه تحصیلی ام "آمار" نیست، "شیمی آلی" نیست، "زیست شناسی" نیست، "فیزیک کوانتوم" نیست،‌ "آناتومی" نیست...

اما کلا انسان علاقه مندی هستم اینجور که از ظاهر امر پیداست!

"کریستالوگرافی" و "ریخته گری" و "جوشکاری" و "الکتروشیمی" و "سرامیک" و یک مشت دروس ریاضی و معارف اسلامی چرا به هیچ کارم نیامد در طول این همه سال زندگی؟ 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

چموش شده ام، نگاه نمی کنی مرا بهانه می گیرم، نگاهم می کنی رم می کنم، جفتک می اندازم، مرا چه می شود؟ نمی دانم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک