دانه های ریز


+ حافظ

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دو کلمه حرف سیاسی

مدتی است فکری شده ام! چه چیز باعث می شود که یک سیاستمدار به جای عبارت "مرگبار" یا "کشتار جمعی" یا هر کلمه مشابه دیگر از عبارت "همه کس کش" (البته به فتح ک اول و ضم ک دوم) استفاده می کند. یعنی کنجکاو شده ام بدانم در آن لحظه به چه چیز فکر می کرده، یا اصلا چگونه شد که این عبارت در ذهنش خلق شد...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جنگ، جنگ تا پیروزی

زندگی بدون بحث و مشاجره و کدورت زندگی آرامی است که همه ما آرزوی ساختنش را داریم.  این یعنی با اطرافیانمان اختلاف نظرهای جدی و بنیادی نداشته باشیم و نخواهیم برای اثبات عقیده متفاوتمان وقت و هزینه و انرژی صرف کنیم. زندگی بی دغدغه برای ما آن زندگی است که در آن عقیده مان و طرز فکرمان حداقل با آدمهایی که در روز زمان بیشتری را با آنها می گذرانیم همسو و همجهت باشد. 

این اعتقاد یا آرزو از نظر منطقی کاملا صحیح و به صرفه است. اگر با خانواده، همسر، دوست یا همکار اختلاف نظر نداشته باشیم، در یک فضای آرام می توانیم در مسیری که به اتفاق آرا راه درستی است سازنده باشیم و نه مخرب. در حالی که در محیط های پرتنش و پر اختلاف نظر، تمام اعضا سعی در اثبات حقانیت نظر خود به دیگری دارند و به جای پیشروی در مسیری که با منطقشان سازگار است، در جا می زنند تا این سازگاری را به اعضای مخالف بفهمانند و متقاعدشان کنند. سایرین هم متقابلا همین انرژی را صرف می کنند تا نظر خود را به دیگری اثبات کنند. این یعنی جنگ، جنگی در ابعاد کوچک میان تنها چند نفر از آدمهای نزدیک به هم. همین جنگ کوچک را اگر بسط دهی بین تمام آدمهای دنیا می بینی که هزینه در جا زدن و صرف انرژی برای پیروزی یک نظر در برابر نظرهای مخالف، کمتر از ضررهای مادی و معنوی یک جنگ واقعی نیست. اینجاست که منطق آرزو برای زندگی در محیطی بدون اختلاف نظر های اساسی  مفهوم پیدا می کند.

اما خیلی از نیازهای آدمی با منطق توجیه نمی شوند. بحث و جدل های کوچک بر سر موضوعات روزمره زندگی در واقع یکی از نیازهای آدمیزاد است. این نیاز شاید از ژنی می آید که از زمان انسانهای نخستین در آدمیزاد باقی مانده است. از آن زمانها که دو غار نشین تنومند به جان هم می افتادند و تا یکی آن دیگری را بروی زمین نمی انداخت دست از نبرد تن به تن بر نمی داشتند. به زمین افتادن یکی از طرفین به معنی قدرت طرف دیگر بود و به او احساس برتری می داد. نیاز به "احساس برتری" شاید ژن باقیمانده از آدمهای غارنشین است که امروز در قالب مشاجره بر سر اتفاقات و علوم مختلف خود را نشان می دهد. تقریبا تمام دعواهای زن و شوهری مثل اثبات اینکه کدام یکی بیشتر زحمت می کشد، دعوای مادر و فرزند بر سر لباس میهمانی تولد، جنگ عروس و مادرشوهر بر سر گرفتن توجه بیشتر از داماد، و یا مشاجره طرفداران دو تیم فوتبال رغیب همه و همه مثال هایی از تلاش آدمها برای ثابت کردن برتری نظر خودشان در برابر نظر مخالفان است که نهایتا پیروزی هیچ کدام تاثیری در بهبود اوضاع جهان نخواهد داشت و از نظر منطقی تنها اتلاف انرژی محسوب می شود.

آدمها حتی برای ثابت کردن برتری کاندیدای منتخبشان بر سر مخالفین فریاد می زنند، رگ گردنشان بیرون می زند و اصرار عجیبی دارند برای همسو کردن دیگران با خود تا بتوانند نتیجه نهایی را به عقیده خودشان نزدیکتر کنند. حال آنکه مفهوم دموکراسی دقیقا این است که همه بتوانند با نظرهای متفاوت رای بدهند و منتظر بمانند تا ببینند کدام رای محبوب ترین گزینه بین رای دهندگان بوده است. 

آدمها به جنگ احتیاج دارند. این یک احتیاج کاملا غیر منطقی است، اما از نظر احساسی آدمها نیاز دارند تا هر از چند گاهی خیال کنند که پیروز میدانند، که نظرشان بر نظر دیگری برتری دارد، که درک و فهمشان بیشتر از سایرین است. و این پیروزی به آنها قدرت و اعتماد به نفس و احساس رضایت از زندگی می دهد. هر چه آدمها به این احساس پیروزی نهایی محتاج تر باشند، پرخاشگر تر و مشتاق تر برای بحث و جدل بر سر موضوعات مختلف هستند.

این نتیجه گیری از یک تجربه شخصی به دست آمده و آزمایشش خیلی پر هزینه نیست. برای چند ماه با کسی که میدانید تمایل زیادی برای بگو مگوهای کوچک خانگی دارد مدارا کنید و با تمام نظرهایش موافقت کنید، هیچ بحثی نکنید و هیچ منطق ارائه شده ای را زیر سوال نبرید، این آزمایش البته همکاری تمام نزیکان آن شخص را می طلبد. بعد از فقط چند ماه از آنجا که حس جنگیدن برای پیروزی در آن شخص ارضا نشده است و فقط نظرهای موافق دریافت کرده، دچار افسردگی خواهد شد. مرحله درآمدن از افسردگی همان شروع جنگهای دوباره خواهد بود.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ "خود چیز پنداری"

چند وقت پیش دوستی کار عجیبی کرد که نه از نقطه نظر دوستی نه از نظر حرفه ای هیچ توجیهی برایش پیدا نکردم. آن روز دلم گرفت و شاید حتی شکست و تا مدتها دچار کدورت بود تا اینکه مثل تمام مسایلی که روزی آزارم داده اند توسط نا خودآگاهم از لایه رویی افکارم حذف شد و رفت به لایه های زیرین تا دچار مرور زمان شود و مثل همیشه فراموشش کنم. هرگز هم به روی دوستم نیاوردم و هیچوقت هم نپرسیدم برای چه این کار را کرد چون می دانستم دلیلش هر چه باشد خوشایند نیست و فقط این فکر آزار دهنده را برای خودم کشدار خواهم کرد. دیروز اتفاقی افتاد که دوباره آن موضوع را به یادم آورد و از یک طرف خوشحال شدم که چه زود فراموش کرده بودمش و از طرف دیگر دوباره یاد کم لطفی آن دوست افتادم و باز دلم گرفت.

صبح که از خواب بیدار شدم، هنگام صبحانه خوردن، زیر دوش یا تمام راه خانه تا دانشگاه  دوباره به این موضوع فکر می کردم. با آنکه می دانستم این موضوع به هیچ عنوان مهم نیست و بهتر است رهایش کنم و انرژی ام را صرف موضوعات مفید بکنم در خیالم با آن دوست بحث میکردم. در خیالم از او توضیح می خواستم و چون در خیالم جواب متقابل او موجود نبود صرفا یک متکلم وحده بودم که عصبانی بود و غرغر می کرد. در خیالم عصبانیتم اوج می گرفت و حجم صدایم بالاتر می رفت و آن دوست تنها نگاهم می کرد. در خیالم حتی ضعف هایش را به رخش کشیدم تا جایی که فریاد زدم که تو تمام غصه هایت از سر شکم سیریست و بزرگترین و جدی ترین غمی که در زندگی ات داشتی این است که همسایه بالایی تان گربه اش سرما خورده بوده (یا یک چیزی شبیه همین). بعد ناگهان با وحشت از این نمایش خیالی بیرون آمدم و احساس کردم اگر یک لحظه در واقعیت شبیه این خیال باشم دقیقا همان آدمی ام که یک عمر ترسیده ام از شبیه او بودن.

داستان از این قرار است که یکی از اقوامم که دختر خانمی هم سن و سال خودم است و تقریبا کودکی مان را باهم بزرگ شده ایم روزی با من قهر کرد. نمی گویم بی دلیل چون جر و بحثی که بین ما اتفاق افتاد مرا هم تا مدتها غمین و دل چرکین کرده بود اما خوب جر و بحث بین هر دو آدمی پیش می آید و اگر قرار بود این جر و بحث ها به قطع رابطه بیانجامد، الان روی کره زمین نباید هیچ دو آدمی با هم در ارتباط باشند. اما او با من قهر کرد و کینه ای به دل گرفت که تا همین امروز مستدام است. این خانم مثل هر خانم مستقل دیگری در ایران کار کرده بود و توانایی های خاص خودش را هم داشت اما نه چیزی بیشتر از سایرین. هر بار که حرف می زد کینه ای در دلش بود از تمام آدمها و بیشتر از آدمهای نزدیکش، چون بیشتر می شناختشان. یک بار با همان حالت بغض و کینه همیشگی گفت، تمام زنهای ایرانی تن پرور و راحت طلبند و برای اثبات ادعایش گفت مثلا در تمام فامیل من تنها دختری ام که کار کره ام و پول درآورده ام. من که اهل جر وبحث نیستم و می گذارم آدمها با تفکرات درست و غلطشان خوش باشند اینبار به صدا در آمدم که ادعایش غلط است و برایش دانه دانه خانم های شاغل و بازنشسته فامیل را اسم بردم تا یادش بیاید، پشت چشمی نازک کرد که معنایش دقیقا این بود که معلم مدرسه هم شد شغل که تو مثال می زنی. و این اتفاق بارها و بارها افتاد، هر بار یک موضوع جدید مثلا اینکه پدرش بی فکر ترین و منفورترین موجود روی زمین است چون یک بار ورشکست شده یا فلانی چقدر خنگ است که دانشگاه آزاد قبول شده یا بهمانی چقدر بی سواد است که فلان کتاب را نخوانده یا این یکی چقدر دانش زبانش کم است که درس مهندسی خوانده یا آن یکی چقدر تن پرور پول مفت خور است که درس پزشکی خوانده. و خلاصه ی تمام این جملات اگر رویش میشد تا بدون حاشیه به زبان بیاورد این بود که من چقدر خوبم.

اینکه بقیه آدمها به چشمت بی ارزش و کم شعور بیایند و خودت را تافته جدابافته بدانی که درک و فهمت از سایرین بالاتر است فقط و فقط می تواند از نشانه های نوعی بیماری یا عقده روحی باشد. بیماری روحی ای که هر کسی که دیدم به آن مبتلاست موجود نچسب و غیر قابل تحملی بوده برای اطرافیانش. اینکه در خیالم توهم دوستم را توبیخ می کردم که تو اصلا از غم چه می فهمی که هیچوقت در زندگی ات غمی نداشته ای، خودم را ترساند. از اینکه خیال کنم من تنها کسی ام که می فهمم غم یعنی چه ترسیدم. نکند من هم به این بیماری "خود چیز پنداری" مبتلا شوم و کم کم آدمها به چشمم نفهم بیایند به جرم اینکه در زندگی شان سختی نکشیده اند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

یک دانه ریز روغنی تنها،

شاهدونه

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

هر وقت یاد خاطرات بد گذشته می افتم و درونم از دست کسی که قلبم را شکسته عصبانی می شود و حرفی که مرا محزون کرده در فکرم تکرار می شود و قلبم را دوباره به درد می آورد، چیزی در سرم می گوید "برو بابا" با تاکید و کشش بر روی "ب" اول و فتح "ب" دوم و سوم. اعجازی در این کلام است که ناگهان حالم را خوب می کند و به لحظه ای که در آن هستم پرتابم می کند...

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نوشتن

همینطور که نشسته ام و ساندویچ خانگی پر ملاطم را گاز می زنم و "وبلاگهایی که می خوانم" را دانه دانه ورق می زنم، دلم ضعف می رود برای نوشتن. احساس می کنم به اندازه تمام عمرم حرف برای نوشتن دارم. دوست دارم از این همه احساسات عجیب که تجربه می کنم بنویسم، از تقابلم با آدمهای مختلف، بعضی خیلی شبیه من و بعضی دیگر انگار از یک سیاره دور ناشناخته. بعد با خودم می گویم، چه خوب است که دلم برای انجام کاری ضعف می رود. بر عکس باور عموم نتیجه اش مهم نیست، مهم نیست که نوشته ات، نقاشی ات، آوازت یا هر چیزی که برای انجامش ذوق داری در قیاس با دیگران مقام بیاورد، مهم این است که از انجامش لذت ببری و همین یعنی زندگی. اگر برای یک گپ دوستانه ذوق داری یعنی زنده ای، اگر برای یادگیری یک رقص جدید یا حتی خریدن یک لباس نو ذوق داری یعنی زنده ای، به همین سادگی.

حس خلسه بعد از ارایه نتایج آزمایش ها و گرفتن نظر مساعد استاد و همگروهی ها حس آرامش بخش بی نظیری است. حسی که به من انگیزه ادامه مسیر را می دهد. من این روزها آرامش را تجربه می کنم و این آرامش چقدر به دهانم مزه می دهد بعد از درست پنج ماه بیقراری و استیصال. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فیلتر!!!

دوباره احساس رفتن توی دیوار با دماغ رو تجربه کردم، وقتی خواستم وبلاگ یکی از دوستانم رو در پرشین بلاگ ببینم و گوگل کروم بهم اجازه نمی داد. شاید به نشانه اعتراض برگردم ایران ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک