دانه های ریز


+ دلم گرفته است

هیچوقت خواهری نداشتم که هر روز گیس هم را بکشیم و بر سر هم جیغ و فریاد کنیم اما شبها کنار هم دراز بکشیم و درد دل کنیم و غمخوار هم باشیم. اما برادری داشتم که تا بچه بودیم کارمان کشتی بود و دعوا و کتک کاری. تا آمدیم بفهمیم خواهر و برادری چیست دست طبیعت امانمان نداد و از آن به بعد تمام حسرت زندگی ام این بود که چرا برادرم آنقدر زود از پیشم رفت...

تولد هفده سالگی اش بود که رفت. تازه قد کشیده بود و یاد گرفته بود که پشت لبش را تیغ بزند تا کرکهای نرمی که در آمده بود زودتر تیره شود. بعد از آن سالها می آمد و می گذشت و هر سال او را میدیدم که بزرگ و بزرگتر می شد. هجده ساله شد و کنکور داد، من او را در پسرهای ورودی سال هشتاد و سه دانشگاهمان میدیدم. نوزده ساله، بیست ساله، بیست و یک ساله می دیدمش. بیست و دو ساله بود که میدیدم برای ادامه تحصیل به سوییس آمده است. حالا دیگر دکترا می خواند، برای خودش مردی شده بود. در این سالها عاشق شد، شکست خورد، گاهی شاد بود، گاهی غصه داشت. کله شقی های پسرانه داشت و مهربانی های برادرانه. همیشه اما پسر احساساتی و با محبتی بود. این را از وقتی خیلی کوچک بود میدانستم از آن روزها که دلش برای ماهی مرده های بازار می سوخت، از آن روزها که به خاله التماس می کرد پیشمان بیاید. 

 خوابش را زیاد می بینم. هفت هشت ساله است و مثل همیشه مهربان. آنقدر دلم برایش تنگ است که هر وقت می بینمش به آغوش و می کشم و در خواب های های می گریم. گاهی وقتها به خودم که می آیم تازه می فهمم که چقدر تنهایم چقدر بی کسم. آرزو می کنم ای کاش برادرم بود، دور هم اگر بود قانع بودم، کاش فقط بود. کاش بود و وقتی دلم تنگش می شد با او حرف می زدم و انقدر مرا با لطیفه هایش می خنداند که یادم برود از غم هایم. کاش بود، کاش با آن همه احساس زیبا طعم خوب عشق را می چشید قبل از رفتنش. کاش بود و دایی مهربان کودک فردایم می شد که همگی دلمان برایش پر می کشید وقتی پیشمان می آمد.

آدمها زیادند خیلی زیاد بیشتر از هفت بیلیون حتی. اما برادر من همان یکی بود که رفت...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فریادی از ماقبل تاریخ

پلک نمیزد، مبادا اشکی که در گوشه چشمش جمع شده بود پایین بریزد. کاش می شد اشک را مثل آب دهن فرو داد تا هیچکس نبیندش. اما هر چقدر هم که تلاش کند تا اشکی سرازیر نشود چشمها که قرمز می شوند، رنگ چشمها را چه کار خواهد کرد. دندانهایش را به هم فشار می داد تا بغضش نترکد، در این حالت هیچ حرفی نباید بزند. باز کردن دهان همان و لرزیدن صدای بغض آلود همان و سرازیر شدن اشکهای بی پایان همان. اشک اگر جاری شود دیگر به این راحتی ها نمی توان جلویش را گرفت. می بارد و می بارد و تمام صورت را دریای نمک می کند و تمام مویرگهای چشم را پاره می کند. باز این سوال در سرش آمد که راستی چرا اشک شور است. اینبار به صورت مرد نگاه کرد که با چشمهایی که دوبرابر حالت عادی باز می نمود، هنوز بر سرش فریاد میزد.

صدای فریاد مثل زنگ ناقوس کلیسا استخوانهای گوشش را می لرزاند. فریاد... با خودش فکر کرد که فریاد از کجا می آید؟ ناخودآگاه درسهای کتاب فیزیک مدرسه در ذهنش آمد: گوش آدمیزاد محدوده فرکانس بیست تا بیست هزار هرتز را می شنود. بعد یادش آمد که هر چه صدا جیغ مانند تر شود فرکانسش بالاتر است. اما این فقط فرکانس نیست که هنگام فریاد بالا میرود، انرژی صوت هم هست. هر چه فکر کرد یادش نیامد که محدوده شنوایی انسان و انرژی صوت چه رابطه ای با هم دارند. فقط یک چیز را مطمئن بود و آن اینکه برای شنیدن به این همه آزار نیازی نیست.

فریاد باید یک داستان هیجان انگیز در سیر تکاملی انسان داشته باشد. این شاید بر می گردد به زمان غار نشینی، آن روزهای دور که اجدادمان از سر این درخت تا تپه آنطرف رودخانه به هم خبر رسانی می کردند. هر که بلند تر فریاد می زد احتمال شنیده شدن حرفهایش از آن سو بیشتر می شد. پس حرفهای کسی بهتر مخابره میشد که فریادش قوی تر بود. حالا این تصور که هر چه بلند تر فریاد بکشی، آدمها بهتر متوجه صحبت هایت می شوند باید از آن زمانهای دور مانده باشد. وگرنه امروز که در بدترین شرایط صوتی هم میتوان با سیستم پیام کوتاه حرفها را از این سر دنیا تا آن سر دنیا مخابره کرد، چه نیازی به فریاد!

مرد همچنان بر سرش فریاد می زد. کم کم اجساس کرد این فقط گوشهایش نیست که آزار می بیند، قلبش هم با صدای فریاد به درد می آید. انگار انبری قلبش را نگه داشته بود و هر چه صدا بلندتر میشد قلبش را با فشار بیشتری می پیچاند. بعد انگار که ارشمیدس در حمام جواب مسأله ای را یافته باشد، خیال کرد که حس آدمها را هنگام سکته قلبی یافته است: انبری که قلب را می فشارد.

مرد هنوز با چشمهای گشاد شده فریاد میزد. رگ گردنش بر آمده بود و رنگ صورتش از حالت طبیعی خارج شده بود، انگار که به بنفش میزد. به چشمهای مرد نگاه کرد. دلش به حال او سوخت که راه حل اثبات حرفهایش به زمانهای ماقبل تاریخ بر می گشت. به خودش که آمد دید حتی یک کلمه از حرفهای مرد را نشنیده است. از این همه توجه خنده اش گرفت. دیگر نه از بغض خبری بود نه از اشک. انسانهای اولیه با ریش و پشم و یال و کوپال و شورتهای برگ مو جلوی چشمش راه می رفتند. ناخودآگاه لبخندی بر گوشه لبهایش نشست...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقتی انسان از برآوردن ساده ترین نیازهایش منع می شود

این پاراگراف شدیدا منو به تـأمل واداشت: 

"پرونده های مرتبط با آزار جنسی کودکان توسط کشیشان کاتولیک در آمریکا تا کنون میلیاردها دلار هزینه برای این نهاد مذهبی در بر داشته تا جایی که برخی از قلمروهای اسقفی در آمریکا را به ورشکستگی کشانده است." *

 

24 ژوئن 2012 از وبسایت بی بی سی فارسی


نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک