دانه های ریز


+  

آتشم،

آتشی سوزان، زیر این خاکستر ستبر،

ارمغان زمستان نگاهت 

به سرزمین احساسم ...

به کدام گناه می سوزانیم؟

به تاوان کدام اشتباه؟

صبر کن

بهار که بیاید

دوباره زبانه میگیرم 

از زیر خروارها خاکستر سرد

برف یا آتش

کدام سوزاننده تر است

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خانه

دیگر غروب شده بود. هوا بارانی بود و برف پاک کن ماشین با سرعت، خیسی شیشه را پاک می کرد. مجموعه ای از آهنگ های جدید و شاد ایرانی در ماشین در حال پخش بود. همانطور که چشمم را به دانه های درخشان باران دوخته بودم و به متن آهنگها فکر می کردم، لواشک انار را تکه تکه می کردم و با ولع هر چه تمام تر می خوردم. برای یک لحظه احساس کردم آرامشی با من است که مدتهاست تجربه نکرده بودمش. آرامشی از جنس رسیدن به خانه بعد از یک سفر فشرده. آرامشی از جنس داشتن دوستان خوب و شانس دیدار هر از چند گاهشان. آرامشی از جنس اطمینان بی چون و چرا به رانندگی راننده در شرایط جوی ناپایدار. آرامشی از جنس احساس تعلق به مقصدی که رو به سویش در حرکت بودیم...

فردا درست یکسال می شود که به این نقطه دنیا کوچ کرده ام. یکسال طول کشید تا به اینجا حس خانه پیدا کنم. حسی که نه در مدت چهار سال اقامتم در سوییس و نه حتی در مدت آخرین اقامت چند ماهه ام در تهران دیگر به آن نرسیده بودم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من چگونه من شدم

بعضی وقتها یادم میرود چه سختی ها کشیدیم تا به اینجا برسم که الان نشسته ام. قدر شناسانه می گویم زحمت کشیدیم چون همه ما با هم این کار را کردیم. خاله شب تا صبح با من بیدار خوابی کشید تا از بیمارستان مرخص شوم، عمو مرا به چنگ و دندان گرفت و از این موسسه به آن شرکت رفت و آمد و کارهایم را درست کرد که بروم، عمه عاشقانه تر از هر مادری مرا تر و خشک کرد تا از یک معلول جسمی تبدیل شدم به این که الان هستم، مادر بزرگ ها هر روز دعا خواندند و شب به شب با من اشک ریختند و همه با هم سختی کشیدیم تا من دوباره من بشوم...

بعضی وقتها یادم می رود چطور پوست انداختم در این مسیر تا طی شد. یادم می رود که حالا باید قدر هر نفس که بدون درد فرو می برم را بدانم و از هر قدم که بی مشکل بر می دارم لذت ببرم. خواندن این متن اما دوباره مرا به یاد شادی وصف ناپذیری که زندگی به من داد انداخت. شادی اینکه دانستم چقدر توانمندم، حسی که تا پیش از آن نمیشناختمش:

 

 

 

ساعت ۱٠:۴۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳

ما دوباره برگشتیم. دوکیلو سبک تر ، بدون زنجیری دردناک در پایمان و البته با کمی عصا و مقدار زیادی پرهیز از بازیگوشی. البته بسیار خرسندیم که در این زمهریر، عاقبت شلوار پایمان میرود در ضمن بسیار ذوق و شوق داریم که تا چند روز دیگر می توانیم پس از هشت ماه و نیم و چند روز ،استحمام کنیم.

این روزها روزهای خوشبختیمان است،برزخی که پس از جهنم نصیبمان شده بوی بهشت می دهد .

 
نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خاک باش اما شوره زار نشو

حواست باشد، انگیزه هایت که کم آمد دوباره از نو بکاریشان. انگیزه ها که تمام شود آرام آرام شبیه شوره زار می شوی. خاکی که یک روز می شد آبش داد و دانه های ریز زیرش را بارور کرد تا گیاه شوند و سبز و تازه. اما آب ندید و دانه هایش خشکیدند و تمام شدند و از او تنها یک پیکر سیاه نابارور باقی ماند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

خوب که فکر می کنم می بینم زندگی، با تمام سختی هایش هنوز چیزهای زیبا زیاد دارد برای مشتاق کردنت. اگر اینجا که ایستاده ای هیچ نقطه روشنی نمی بینی، هیچ اشتیاقی در خودت نمی یابی و هیچ چیز به چشمت زیبا نمی آید، مطمئن باش که جای دیگر هم نمیتوانی این زیبایی ها را پیدا کنی. این زیبایی که از آن حرف می زنم قسمت کوچکش از محیط به چشم می آید و بیشترش از درون خود توست، از آن زاویه که به اتفاقات می نگری. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

آری ققنوسم، 

ققنوس خسته از آتش ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

شیرینی دروغ را به تلخی حقیقت خریده ام

شیرین کام و شیرین کام ...

به قیمت فریب خویشتنم

×××

سرپناهم کجاست در این باران سمزده

نه!

صحبت از کاخ چهل ستون نیست

نه شاهزاده ام نه بازرگان

من منم

معمولی و بی رنگ

ساده و بی تراش ...

آلونکی کافیست،

چهار ستون آجری،

با یک سقف...

یک سقف، نه کاذب با طرحهای مدرن

نه سنتی با گچکاریها و آینه کاریهای اضافی،

یک سقف کوچک اما سپید،

من به احساس امنیت محتاجم...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

صبح که بیدار می شوی هوا هنوز تاریک است. پا که از خانه بیرون می گذاری دما چیزی بین سی و پنج تا پانزده درجه زیر صفر است. بعد از ظهر که به خانه برمیگردی دما هنوز چیزی در همان محدوده است و هوا دوباره تاریک شده. حالا اگر به این شرایط کمی نگرانی های کاری و خانوادگی را هم اضافه کنی، دیگر رد خور ندارد که دلت بگیرد. "دل گرفتگی" البته تمام بار منفی این "افسردگی زمستانی" را دربر ندارد.  

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک