دانه های ریز


+ کولر، کابوس شبهای تابستان

و عاقبت در روز شنبه سی و یکم اردیبهشت هزار و سیصد و نود، صدای رعب آور کولر آبی آغاز شد و تا پایان فصل گرما، ما را از این موهبت مستفیض خواهد فرمود..

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

نمیدانیم کی و کجا از لیاقت خلایق برتر شدیم!

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

**تولدت مبارک**

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عشق را دیگر...

عشق را دیگر،

عاشقی نیست که احساس کند

یا که از روز ازل،

عشق تنها غم تنهایی آدم بوده است،

که در آن خلوت و تاریکی رازآلوده،

اینچنین نام گرفت..

 

بیستون هم شاید صخره ای بیش نبود،

اگر آنجا شیرین،

همچو فرهاد بدو عاشق بود..

 

عاشقان دیروز،

عاقلانند امروز،

که به هر چیز انگار، سود خود می جویند

به همین واژه عشق،

که به صلابه شده است..

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ در آرامش کمیاب این شهر نورگیر..

پرده را کنار می زند، نور صبحگاهی تمام اتاق را پر می کند، چند بار پلک می زند تا مردمک چشمانش به نور عادت کنند. باران دیشب منظره پشت پنجره را شفاف کرده است، و رنگها از هم تفکیک شده اند و تمام اجزای تصویر به صورت تکرنگ با تابش آفتاب می درخشند. پنجره را که باز می کند خنکای مطبوع هوا بر پوستش می نشیند، انگار اکسیژن هوا از همیشه بیشتر است. چند بار با نفسهای عمیق ریه هایش را از این هوا پر و خالی می کند، حالا رگهایش هم خوشرنگ و شفاف شده اند. آب گلهای گلدان را عوض می کند، هرچند جدا کردن شاخه های خشکیده و گلهایی که تا دیروز می درخشیدند اما حالا پژمرده و غم انگیزند چندان شادی بخش نیست، اما او خوب میداند همین کار گلدان را تر و تازه و شاداب می کند. حالا کنار پنجره نشسته است و آرام آرام چای می نوشد، چشمانش از آفتاب ناب پر شده اند و گوشهایش صدای شهر را می  شنوند، شهر بهاری آرام. نه از صدای دزدگیر ماشین همسایه روبرویی خبری است نه از صدای مشاجره مداوم زن و شوهر کناری. کوچه آرام است، آرام تر از هر وقت دیگری، مملو از صدای گنجشکها که انگار روی تمام درختان شهر نشسته اند. گهکاه صدای یک وسیله موتوری در این آرامش دلچسب مبپیچد و از دوردستها نزدیک می شود و به سوی دیگر در صدای پس زمینه محو می شود. حتی صدای آوازگونه پیرمردی که در عبور از کوچه، از آدمها تقاضای کمک می کند، با تمام معانی غم انگیز اجتماعی و انسانی که در پسش دارد، آزار دهنده نیست. امروز انگار همه چیز آرام و دوست داشتنی است. حالا به نقطه ای نا معلوم در شفافیت پنجره خیره شده است و به دندانش می اندیشد، دندان پوسیده ای که بارها و بارها پر شده اما هنوز آزارش می دهد، هنوز هم تصمیم آسانی نیست، کشیدنش برای همیشه...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شاید خیلی کم اما پیش می آید دیگر

عکسهای قدیمی را که ورق می زنی، دلت برای آنها که دوستشان داری تنگ می شود. تنگ و گاهی آنقدر تنگ که می خواهی فریاد بکشی و بغضت را با تمام وجودت خالی کنی. آن میان اما گهگاه به آدمهایی بر می خوری که دیدن عکسشان هم دلت را به هم می زند. آنها که سالهای سال است خاطره سیاهشان را از حافظه ات دور انداخته ای تا مرورشان هم گاه و بی گاه پریشانت نکند. به آنها که می رسی، می خواهی تمام کاغذها را پاره کنی و بسوزانی و پاک کنی تا شاید آرام بگیری. نیمی را دور می اندازی و بعد با خود می اندیشی پس من چه؟ پس آنهای دیگر چه که آن زمان و همیشه دوستشان داشته ام؟ و باز به این نتیجه می رسی که زندگی شاید بعضی وقتها نازیبا باشد و شاید بعضی آدمهایش بنا به معیارهایی که تو برای خودت داری چندش آور محسوب شوند اما تویی که حالا گذشته را پاک می کنی روزی در همان گذشته، قهرمان اصلی داستان زندگی ات بوده ای و حالا قدرت برگشتن و تحلیل کردن اتفاقات پیشین را داری. تمام خاطرات را چه خوب و چه بد حفظ کن و روزی به عقب برگرد و اشتباهاتت را مرور کن تا یادت بماند که تو هم قدرت نجات خودت از شرایط ناخوشایند را داری هم قدرت فراموشی خاطرات تلخ و هم قدرت به یاد آوردن تلخی ها و سختی ها را هر زمان که اراده کنی..

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ای داد پشه کوره فریاد پشه کوره

آنقدر وز وز کرد و آنقدر دستهایم را گزید که اشکم را درآورد. حالا نشسته ام نصفه شبی خودم را می خارم و از سردرد گریه می کنم. خدایا چه از خداییت کم میشد اگر بعضی مخلوقاتت را کمی با ملاحظه تر می آفریدی..

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تجربه

گیاه بامبو را اگر کنار پنجره قرار دهید، در برابر تابش نور آفتاب، می خشکد..

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ردیف خوانی

تا به حال سر هیچ کلاس درسی اینطوری احساس عشق و علاقه و انگیزه به درس و مشقم نکرده بودم! عجب احساس جالبیه و تا حالا ازش محروم بودم نیشخند

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ درخت هر چه پربارتر، افتاده تر

بعضی آدمها اصرار دارند لهجه و تلفظ حروفشان را عوض کنند به شکلی که مثلا نشان بدهند آنقدر که انگلیسی صحبت کرده اند دیگر حروفی مثل "ر" را نمی توانند مثل بقیه ایرانی ها تلفظ کنند. یا مثلا موقع فارسی صحبت کردن عمداً انواع و اقسام کلمات انگلیسی (یا سایر زبانهای غربی) را به کار ببرند برای اینکه ثابت کنند ما آنقدر انگلیسی صحبت کرده ایم که دیگر کلمات فارسی معادل را به یاد نمی آوریم. عده ای حتی ساده تر از این حرفها، فقط با پیچاندن و غلیظ کردن بعضی حروف مثل "ش" و ادا و اطوار خاص مثل غنچه کردن لبها هنگام مکالمه یا باز و بسته کردن غیر طبیعی چشمها، سعی دارند به مخاطب بفهمانند که ما با شما فرق داریم و یا سطحمان بالاتر از شما و سایرین است. مطمئنم همه ما با این دست آدمها زیاد برخورد داشته ایم، آدمهایی که به اصطلاح عامیانه پز میدهند، حالا می خواهد به حرف زدنشان باشد که زننده ترین نوع پز دادن است یا به هر چیز دیگر. پز دادن به محل زندگی یا تولد هم از انواع رایج آن است، که طبقه بندی های جالبی مثل تهرانی در برابر شهرستانی یا بالای شهری در برابر پایین شهری را دارد. 

متاسفانه عادت "پز دادن" بین خیلی از ما ایرانی ها رایج است که یک نوع فقر یا عقب ماندگی فرهنگی هم تلقی می شود و من سخت معتقدم که آدمها وقتی شروع به پز دادن می کنند که از احساس کمبود رنج می برند. ضرب المثل محبوب من آن است که می گوید "درخت هر چه پربارتر افتاده تر" و من هرگز آدمی را ندیده ام که از نظر شخصیتی کامل و وارسته باشد و برای دیگران بابت مال و منال یا پست و مقام یا دانسته ها و یا هر چیز دیگری فخر فروشی کند.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک