دانه های ریز


+  

به این خاکستری غم آلود خیره نشو ..

روزی بارش غمگین آسمان تمام خواهد شد،

روزی دوباره خورشید از پس این ابرهای سیاه بیرون می آید،

و آن روز ماییم و لبخند، ماییم و آرامش،

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

آیا هرگز چیزی سخت تر از آنچه هفت سال پیش بر سرم آمد، بر من خواهد رفت؟ جوابش سخت آری باشد...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سیر سرکه ...

چند سالی میشود که همسایه ها یکی بعد از دیگری خانه های قدیمی شان را به بساز و بفروش ها سپرده اند تا در ازای زمین، صاحب چند دستگاه آپارتمان شوند. حیاط پشتی خانه در ضلع شمالی همیشه در سایه بود و تاریک، اما این روزها از سایه ساختمانهای پنج طبقه همسایه، کاملا سیاه است، آنقدر که حتی در روز هم اشیای داخل قفسه ها، برای چشمهای پیرزن صاحبخانه، به سختی قابل شناسایی اند. او گهگاه به حیاط پشتی سر می زند، گاهی برای برداشتن ظرف، گاهی برای ترشی سیر. هر چند دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست، رنگ دیوارها کدر شده و در اثر باران جا به جا ریخته است، تار عنکبوت تقریبا تمام دیوارها و قفسه ها را فرا گرفته، موزاییک های شکسته حیاط پوشیده از خزه های تیره اند و اشیای قدیمی داخل قفسه ها پوسیده اند.

پیرزن از داخل قفسه شیشه ترشی را بر می دارد، صدای پیرمرد را پشت سرش می شنود. پیرمرد گهگاه می آید و سراغ همسرش را می گیرد، انگار با این کار خیالش راحت می شود. اولین بار شب جشن عروسی پسر کوچکشان بود. پیرزن به حیاط پشتی آمده بود تا جعبه های شیرینی را داخل ببرد، پیرمرد صدایش کرده بود، پیرزن ترسیده بود، آنقدر که جعبه شیرینی را به سمت صدا پرتاب کرده بود و به داخل خانه دویده بود. یادآوری این خاطره همیشه برایش خنده آور است، تجسم قیافه اش که حتما در آن لحظه از ترس سفید شده بود. بعد از آن چند بار دیگر این صدا را شنیده بود، گاهی حتی با او حرف زده بود، درد دل کرده بود، تنهایی هایش را با او قسمت کرده بود. در حالی که غرق در خاطره هایش شده دوباره صدا را می شنود، به سمت صدا برمی گردد، آقا جان را می بیند که با کت شلوار و کلاه شاپوی همیشگی اش در انتهای حیاط پشتی زیر نور کم رنگ غروب که به آن قسمت می تابد ایستاده، درست مثل قدیمها که غروب از دکان به خانه بر میگشت. عصایش را روی بازویش گذاشته و دستهایش را از دو طرف باز کرده، نور بی رمق غروب از لابه لای انگشتانش به تاریکی حیاط پشتی می تابد. لبخندی بر لبانش است، پیرزن می خندد، شیشه ترشی به زمین می افتد و خرد می شود و سرکه ها آرام آرام در ترکهای موزاییک ها فرو میروند...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خرمالو

زندگی قرار بود همین باشد و هست، کسی هم توقعی بیش از این نداشت. آدمها هم قرار بود همین شکلی باشند، گرفتار و خودمحور، گاهی خوشرو، گاهی هم بدخلق، مثل خودمان مثل تمام آنها که دورمان می بینیم. همه چیز سر جایش است. گاهی می چاییم و حال و احوالمان به هم میریزد که آن هم طبق برنامه است، دوباره خوب میشویم و به نفس کشیدنمان ادامه می دهیم. یک روز شادیم که برنامه ها خوب پیش میرود، یک روز غمگین که همه چیز بد است. روزها می آیند و می روند و از پسشان فصل های عمر آدمی و آخرش هم درست طبق برنامه تک به تک تمام می شوند.

زندگی قرار بود همین باشد که هست، و تو و تمام آدمهای دیگر قرار بود همین شکلی باشید که هستید، گرفتار و خودمحور و گاهی بدخلق.

خرمالوی رسیده نارنجی را که می خوری، به رنگ درختان پاییز نگاه کن، زندگی یعنی همین..

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ساده

چه ساده دل میبازیم و چه آسان دلتنگ می شویم،

همانقدر ساده که غمین می شویم و همانقدر آسان که اشک می ریزیم،

و چه ساده تر خام می شویم و چه آسان تر دلشاد می شویم ..

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک