دانه های ریز


+ دفاع متعصبانه از آنچه که آموخته ایم ..

چیزی به نام اعتقاد وجود ندارد، هر چه هست تربیت است ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لسان الغیب شمس الدین محمد حافظ شیرازی:

سرو چمان من   چرا   میل چمن  نمی‌کند          همدم   گل   نمی‌شود   یاد  سمن   نمی‌کند

دی گله‌ای زطره‌اش کردم و از سر فسوس           گفت  که  این سیاه کج  گوش به من نمی‌کند

تا  دل هرزه گرد من   رفت به  چین زلف او           زان    سفر   دراز  خود   عزم  وطن    نمی‌کند

پیش  کمان ابرویش  لابه  همی‌ کنم  ولی          گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت   آیدم  از  صبا   عجب          کز   گذر  تو   خاک  را   مشک  ختن  نمی‌کند

چون زنسیم می‌شود زلف بنفشه  پرشکن         وه که  دلم  چه  یاد از آن  عهد شکن  نمی‌کند

دل  به  امید روی او  همدم جان نمی‌شود          جان  به  هوای  کوی  او   خدمت  تن  نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گرهمه دردمی‌دهد          کیست که تن چوجام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش  جفا مکن  آب رخم که فیض ابر          بی  مدد   سرشک  من    در  عدن    نمی‌کند

کشته غمزه  تو  شد  حافظ  ناشنیده  پند          تیغ  سزاست  هر که   را  درد  سخن  نمی‌کند

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اینجا آخر دنیاست..

اینجا آخر دنیاست،

که مردگان همه در آغوش خاک آرمیده اند.

و آغوش خاک،

تنها موهبت خداست،

که به عدالت میان آدمها تقسیم شده..

اینجا آخر دنیاست،

اینجا همگان را نصیب، تخته سنگی است،

شکسته و خزه بسته،

از سبزی جانشان که امروز،

از زمین روییده است.

اینجا آخر دنیاست،

و آسمان،

چه سیاه و غم آلوده است،

و چه بغض سنگینی را فرو خورده،

همانند من،

که نمی دانم کجا فریاد کنم اش،

و کجا فرو ببارم اش،

اینجا آخر  دنیاست،

پوشیده از درختان عریان زمستان،

و لبریز از صدای کلاغها،

که مرثیه مردگان می سرایند..

اینجا آخر دنیاست،

که بغض آسمان فرو میریزد،

و فریاد عشقی که می میرد،

آرامش مردگان را به هم می ریزد..

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سال نو چینی مبارک!

جشن سال نوی چینی ها را تا به حال هیچوقت از نزدیک نشنیده بودم. یا به عبارتی تا به حال جشن سال نوی چینی ها از نزدیک بر ملاجم نکوبیده بود.

چند کوچه آنطرف تر مرکز محله چینی های پاریس است. از ساعت ٧ صبح امروز صدای کوبیدن طبل می آید. آن هم چه تبلی! انگار کودک خردسالی برای جلب توجه سایرین بدون توقف پشت قابلمه بکوبد. ای کاش حداقل ریتمی را دنبال می کرد یا کمی ملایم تر بود. صدای مهیب تیر آهن خالی کردن هم هر چند وقت یکبار صدای تبل را از یکنواختی اش در می آورد. نمی دانم آتش بازیست این وقت روز یا واقعا تیر آهن خالی می کنند وسط کوچه! آه خدای من!!! الان ساعت ٢ بعد از ظهر پنجشنبه سوم فوریه است. یکشبه، نمایش های خیابانی سال نوست، از اینها که اژدهای قرمز را بر روی چرخ می گردانند. یعنی این طنین دلنشین تا کی قرار است گوشمان را بنوازد...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فرهنگی که میشناسمش..

اولین بار وقتی یکی از بستگان نزدیکم عروس می شد، دانستم این اصطلاح رایج بین بعضی ایرانی ها، تنم را می لرزاند. اصطلاح تور زدن را می گویم. دختر خانم مجردی از خانواده سنتی تر با حالتی که هرگز نفهمیدم تعریف و تمجید است یا حسادت و حرص گفت "فامیلتان خوب پسری را تور زده ها" ! تا آن روز این اصطلاح را بارها و بارها شنیده بودم، اما نه درباره کسی که برایش ارزش قایل بودم. آن روزها تمام نگرانی ما سن کم عروس بود و اینکه حتی اگر داماد فرشته روی زمین هم باشد، عروس کوچکمان به خاطر عدم تعامل با آدمها شاید از اولین حقوق طبیعی انسان اجتماعی که کسب تجربه و شناخت آدمها از اقشار مختلف است محروم بماند و شاید قسمتی از شخصیت اجتماعی او هرگز به بلوغی که انسان برای کامل شدن به آن نیاز دارد نرسد. عروس خانم ما دختری زیبا و باهوش و شوخ طبع بود که با اولین مرد زندگی اش ازدواجی عاشقانه کرد. داماد هم کم نیامد و نرفت تا دل خانواده عروس را برای موافقت به دست بیاورد. و من در حالی این اصطلاح را می شنیدم که هنوز ته دلم اطمینان نداشتم که تصمیم این ازدواج آن هم به این زودی کار درستی بوده یا نه. انگار جایی در درونم آتش میگرفت وقتی فکر می کردم معنای این جمله یعنی زن توری پهن کرده دانه پاشیده سیاست به خرج داده تا بتواند مرد را شکار کند و مرد آنقدر بی وجود است که فریب این سیاست ها را خورده و در تور زن گیر افتاده و صید شده است.

این اصطلاح از همان فرهنگی می آید که معتقد است مرد هر چه درآمدش بیشتر، هر چه ماشیش مدل بالاتر، هر چه خانه اش شمال شهر تر، شوهری بهتر و ایده آل تر و زن هر چه بیکار تر، هر چه ولخرج تر، هر چه زورگو تر، هر چه موفق تر در شکار مرد ایده آل بنا به تعریف بالا، زرنگ تر و خوشبخت تر است. چقدر این جمله را زیاد شنیده ام که فلانی را ببین شوهرش مثل پروانه دورش می چرخد نمیگذارد زنش دست به سیاه و سفید بزند، خوش به سعادت این زن که یا در آرایشگاه است یا در سالن های بدن سازی یا مزون ها و فروشگاهها برای خرید، در خانه هم که آشپز و کلفت و پرستار بچه دارد کمترین کادویی که به هر مناسبتی از شوهرش میگیرد  مسافرت خارج است و ماشین مدل بالاتر. و من هر بار با خودم فکر می کنم تمام اینها یعنی مرد پول خرج می کند تا زنش جوان و خوشگل بماند تا کارایی اش را برای خدمتی که به شوهرش می رساند از دست ندهد و این خدمت تنها و تنها کاربرد این زن است مثل ماشین ظرفشویی یا اجاق گاز که یک کارایی دارند پس بهتر است در همان یک کاربرد بهترین مدل موجود در بازار باشند و درست از آنها استفاده شود تا دیرتر مستهلک شوند.

این تفکر که چنین زنی را خوشبخت می نامد، از همان فرهنگی می آید که می گوید مراسم عروسی هر چه پر خرج تر، مهریه هر چه بالاتر، طلا هر چه وزین تر، یعنی داماد برای عروس ارزش بیشتری قایل است. این تفکر از همان فرهنگی می آید که وقتی نوزادشان پسر می شد خوشحال می شدند که سرمایه شان است و وقتی فرزندشان دختر می شد اگر خیلی انسان و مثبت اندیش بودند به جای غصه خوردن خوشحال می شدند که شاید کسی ده دوازده سال بعد با شیربها و مهریه بالایی بخردش تا بتوانند درآمدش را به یک زخم زندگیشان بزنند. آری بخرندش! و چیزی که امروز مرا حتی از نزدیک ترین و عزیز ترین آدمهای زندگی ام ناامید می کند این است که هنوز به این عقیده مزینند که دختر را باید فروخت و هر چه گرانتر بفروشی اش خوشبخت تر است.

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ قلبی که شکست..

با کدام اطمینان

با کدام اعتقاد

با کدام آرامش

با کدام اراده

با کدام انگیزه

با کدام هوس

گام در مسیری گذارم

که نخستین فصلش

با تاسف آغاز می شود

از ناتوانیت برای آرام کردن قلبی

که برای تو تپید و برای تو شکست ..

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فیلم هایی که این روزها می بینم..

مدتهای زیادی است که فیلمهایی که می بینم به دلم نمی نشینند. می خواهد هالیوودی باشد یا ایرانی یا فرانسوی که تکلیفشان معلوم است. به رنگ ارغوان را از دسته فیلمهای اخیر جدا می کنم چون به حاتمی کیا ارادت خاصی دارم و معتقدم فیلم را با جان و دل میسازد که به دل می نشیند. کلا سینمای ژانر وحشت هم از این نتیجه گیری شخصی من مستثناست چون چند سالی است انگار قلبم ضعیف شده و طاقت اضطراب ندارد! از طرف دیگر، فیلمهای زیادی آرام که در طول مدت آن هیچ اتفاق خاصی نمی افتد، حرف جالبی زده نمی شود، تصاویر بدیعی در آن به چشم نمی خورد و هیچ خرجی هم برای ساختنش نشده است لجم را در می آورد که آخر این همه اتلاف دقایق برای چه!

"تهران من حراج" مرا یاد سریالهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی انداخت، که دخترها اگر از خانه فرار می کنند، پارتی می روند، می رقصند، مشروب می خورند، قرص روان گردان می گیرند، سیگار و بافور می کشند، کنسرت زیر زمینی می روند، روابط جنسی آزادانه دارند، تیاتر هایی تمرین می کنند که هیجوقت مجوز اجرا نمی گیرد، عاشق فروغ اند، دوستانشان همه آدمهای فاسد یا با مشکلات عدیده خانوادگی اند، پسری که دوستش دارند نهایتا روی زمین پرتشان می کند و می رود، می خواهند به هر قیمتی از ایران فرار کنند، تست اچ-آی-وی شان مثبت است و نهایتا بعد از سالها زجر کشیدن در کمپینگ متقاضیان پناهندگی در استرالیا، با خواری و خفت به ایران برگردانده می شوند. یعنی دختر خانم ها اگر از خانه بیرون بروید جیززز است. تنها تفاوتش با سریالهای مذکور، گذشتنش از خط قرمزی به نام رختخواب است!

من اصولا با اینگونه شخصیت پردازی ها مشکل دارم، به نظر من شخصیت باید اول از همه قابل باور باشد تا بتوانی خودت را به جایش تجسم کنی و پا به پای او داستانی که حالا قابل قبول می نماید را دنبال کنی و اتفاقات داستان را با او تجربه کنی. شخصیت غیر قابل باور مرضیه، دقیقا مرا یاد شخصیت های بد کتابهای کودک می اندازد که بدون هیجگونه تلاشی برای ساختن و پرداختنش بناست به کودک بقبولاند که کارشان از اول اشتباه بوده و حالا ببین که تمام اتفاقات بد دنیا برایشان می افتد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آرزوهایم وای!

آرزوها هر روز، در دلم جوشیدند،

مثل پروانه به دشت،

مثل گلبرگ سپید اولین گل به بهار،

یک به یک زاده شدند،

بر دل شیشه ای ام تابیدند

تا به امروز هزاران رویا،

آرزویی شده اند،

رشته هایی پر نور، که به هم تافته اند،

ریسمانی به هم آورده پدید،

چه ستبر و چه بلند!

به بلندای زمان،

تا به خوشبختی من، از زمین تا آسمان..

ولی افسوس که امروز، اینجا،

ریسمان من و تو،

حلقه ای گشته سیاه، بسته بر گردن من،

اعتمادی به زمین نیست دگر،

و هر اندازه که من تنهایم،

زیر پایم خالیست..

ابن منم من تنها،

دستهایم بسته است،

گردنم از غم سنگین تنم بشکسته است

در هوایی پر اندوه و حسد آویزان،

از طنابی که مرا، تا به خدایی نرساند

تا به شعری حتی،

یا که رویی خندان..

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک