دانه های ریز


+ بی قرارم بی قرارم بی قرار...

برادر بی قراره

برادر شعله واره

برادر دشت سینه اش لاله زاره

http://www.youtube.com/watch?v=4t1hWYRb3X0

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انتخابات

امروز صبح خیلی زود با کلی هیجان از خواب بیدار شدم و مانتو روسری رو پوشیدم و شناسنامه در دست! با افتخار تمام راه افتادم به سمت حوزه اخذ رای در زوریخ! محل کمی دور بود باید قطار میگرفتم و یک نیم ساعتی تا ایستگاه اصلی زوریخ فاصله داشت. اسم نامزد مورد نظر رو که نوشتم متوجه شدم به کد هم احتیاجه، پرسیدم فرمودند ما کد ها را نمی دانیم جایش را خالی بگذار!!! حس مشکوکیت شدیدی بهم دست داد که اگه کد انقدر چیز بی اهمیتیه که حتی خود مسوولان حوزه هم نمیدونن جریانش چیه اصلا برای چی یک جای خالی تو برگه رای براش گذاشته شده! اما از اونجا که همه همین کار رو کرده بودند و راهی برای فهمیدن کد به ذهنم نرسید و عجله هم داشتم که برگردم برم سر کارم خیلی مته به خشخاش نذاشتم..

 صبح حدود ۴۵ دقیقه ای دیرتر از همیشه رسیدم سر کار. ظهر استاد گرامی رو دیدم و ازم پرسید تو هم میخوای رای بدی؟ گفتم من صبح رفتم رای دادم، باز این شوخی آزار دهنده که "اِا مگه اونا بهت حقوق میدن!!!" تکرار شد و دوباره کمی تا قسمتی گند زده شد به احساسات مثبتم رای دهندگیم! البته ترجمه این جمله اینه که از وقت کارت زدی رفتی رای دادی! خدا به دور..

حالا اومدم از اخبار فهمیدم که اون کد خیلی هم چیز بی اهمیتی نبوده (البته اخبار رو در وقت استراحت نگاه کردم چشمک) دیگه هر چه باداباد من وظیفه شرعی خودمو به جا آوردم بابتش تذکر هم گرفتم تا ببینیم چی میشه..

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

دعائی* شده ام انگار، هیچ چیز حالم را خوب نمی کند، نه فکری نه رویایی نه آرزویی نه منطقی نه دستوری نه نسخه ای نه دارویی ..

 

*دعائی . [ دُ ] (ص نسبی ) منسوب به دعاء. که نیازمند دعاء است . که احوال او با دعاء استقامت یابد. آسیب دیده از جن و پری

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خونه مادربزرگه..

خانه مادر بزرگ را از روی علامتهای میدانها و خیابانهایی که میشناختم روی این نقشه پیدا کردم http://shahrdid.ir

علامتهایی که روی آنها بزرگ شده ام، که مثل کف دستم می شناسمشان..

باغچه ها و درختهایی که در تصویر ماهواره ای هم به وضوح میبینیشان و سقف شیروانی که زیر آن..

سقف را که بر میدارم تمام سالهای شاد کودکی ام را آن زیر میبینم که روی رختخوابهای مادر بزرگ بالا و پایین میپریدیم، سفره های بلند به درازای طول اتاق، رنگ رنگ، که جمعیتی دورش می نشستیم و می خندیدیم، همه چیز زیبا بود و ما آنقدر خوشحال بودیم که انگار روزگار خوشی هرگز خیال تمام شدن ندارد..

بغضم می ترکد...

دلم بد جور تنگ شده

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تحت تاثیر از یادآوری یک خاطره. خواندن یک متن ناراحت. یک ایمیل صبح اول صبحی..

دیروز حالم خوب بود. میخواستم یک پست مفرح بنویسم که وقت نشد، حالا دیرتر مینویسمش..

امروز اما برعکس دیروز.. باز در این فکر فرو رفته ام که اگر حالا خوشحال نیستم پس دیگر کی قرار است خوشحال باشم..

میدانی، من و تو کمی شبیه همدیگه ایم، از این نظر که کم پیش می آید تا از شرایط موجود راضی باشیم. از این نظر که ناملایمات هر چند کوچک، آزارمان می دهد، از این نظر که زیادی حساسیم به همه چیز حتی چیزهایی که نباید، و حتی از این نظر که وقتی با حرص چیزی را مینویسیم برای تاکید روی کلمه خاصصصص حروف آن را چند بار تکرار میکنیم! وقتی در خانه مان هستیم همیشه خودمان را تافته جدا بافته می بینیم، به جهان از ما بهتران که میرویم میبینیم آنجا هم وصله ناجوریم پس دوباره به جهان خودمان بر میگردیم تا اقلا فرصت نق زدن و خالی شدن از احساسات منفی و مخربمان را داشته باشیم که مثل خوره به جانمان افتاده، و این اوج اشتراک من و توست..

اما یک فرق بزرگ این میان بین من و توست، تو هر وقت مستاصل می شوی برای توجیه خودت توی سر دیگران میزنی.. برای اینکه بگویی خیلی خوب هستی شروع میکنی به شمردن بدی های سایرین، با این نگرش هر چه سایرین بدتر باشند یعنی تو بهتری پس هر بار که دچار عقده کمبود می شوی شروع میکنی به له کردن آدمهای دور و برت تا حس خود برتر بینی ات ارضا شود، در این شرایط وقت و حوصله زیادی هم نداری و تیرت را به دم دست ترین شخصیتهای دور و برت پرتاب میکنی و این سریعترین درمانی است که برای خودت تجویز میکنی، درست مثل سردرد می ماند، وقتی شرایط نامطلوب  زندگی دردت می آورد، دنبال یک مسکن می گردی برای بی حسی برای مهار کردن آنی درد. اولین آدمی که جلوی چشمت بیاید را خوب کنکاش میکنی تا عیبی در آن بیابی و کار سختی نیست چون همه آدمها نکات منفی برجسته دارند که در اولین نگاه توی چشم بزند، بعد درمان اصلی شروع میشود، عیب ها را بزرگ و بزرگتر میکنی که اگر یکی واقعا نداند خیال می کند موجودی که از آن حرف میزنی جانوریست است که مردنش هزار بار بهتر از چنین زنده ماندن خفت باری است، و آنوقت تو به زنده بودن خودت میبالی چون این معایب در تو نیست پس تو جانور نیستی پس تو خیلی انسان با ارزش و والایی هستی و این است برهان خلفی که دنبالش می گشتی برای اثبات حقانیت خودت، و این است درمان آنی تو که مثل آب روی آتش نارضایتی از خویشتنت میریزی..

من از تو ایراد نمیگیرم چون تو اقلا یک قدم از من جلوتری. تو راه درمان خودت را پیدا کرده ای حتی اگر از دیدگاه من فقط مسکن باشد اما این حال تو را خوب میکند در حالی که من فقط باید حواسم را به چیزی دیگر پرت کنم تا درد را کمتر احساس کنم و این نه تنها درمان نیست که گاهی اوقات اثر عکس هم دارد چون چیزی که حواسم را به آن پرت کرده ام گاهی دردناک تر است..

میدانی من در تمام زندگی ام تنها از یک نفر متنفر بوده ام. یعنی او بود که با یمن حضورش! در گوشه ای از داستان زندگی من باعث شد اصلا حس نفرت را بشناسم. حتی باعث شد از اسم ... بیزار شوم، اسمی که وقتی رویش میگذاشتند او هیچ دخالتی در انتخابش نداشت، اما این اسم چندش آور است چون مرا یاد کراهت دختری می اندازد که یادم داد آدمها می توانند خیلی بدتر از چیزی باشند که ظاهرشان نشان میدهد..

این نفرت برای من دردناک بود چون دیگر نمیتوانستم ادعا کنم که تمام آدمهای روی زمین را دوست دارم چون از جنس خود منند و من خودم را دوست دارم و ما خوبیم چون خدا خوب است و ما روح خداییم در زمین و ما همه از یک جنسیم و... و این اتفاق مقارن بود با آغاز احساسات خود ناپسندی ام که گاه و بیگاه بد جور روانم را آزار می داد و میدهد..

تا اینکه به خودم یاد دادم که به جای فکر کردن به یک نفر که جز نحسی معنای دیگری برای من نداشت و به جای بزرگ کردن بدی هایش در ذهنم و به جای ساختن هیولایی که اگر یک بار خدای نکرده ببینمش در جا استفراغ خواهم کرد، به آدمهایی فکر کنم که دوستشان دارم و همیشه بیشتر از یک نفرند..

من ماههاست که بازی جدیدی را اختراع کرده ام که بعضی وقتها خوشحالم می کند (به جز وقتهایی که حالم زیادی بد است)! به تمام آدمهایی که در زندگی ام میشناسم و با آنها آشنا شده ام و هنوز در قید حیاتند فکر می کنم. از بین تمام آنهایی که به ذهنم میرسند بهترین و قابل اعتماد ترین را پیدا می کنم و اسمش را در لیست آدمهای "خوب" زندگی ام قرار میدهم که هنوز فرصت دیدن دوباره شان را از دست نداده ام. نتایج شبیه یک نمودار میله ایست که سهم آدمهایی که به دفعات بیشتری انتخاب میشوند بیشتر است. این بازی از این نظر خوب است که در آدمها دنبال خوبی هایشان می گردم برای بزرگ کردن و نه بدی ها و این فکر مرا آرام می کند..

 

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک