دانه های ریز


+ روز تعطيل ما

امروز شنبه است، همه آدمها صبح شنبه را می خوابند بعد بیدار می شوند و آرام آرام کارهای روز تعطیلشان را می کنند. من اما چون این روزها دیوانه و بی قرار و عصبی ام به دانشگاه می آیم، تا کارهای عقب افتاده ام را انجام دهم. تحقیق برای پیدا کردن موضوعی که نمی شناسمش و چقدر جذاب به نظر می آمد وقتی هنوز نمی دانستم که چقدر اعصابم را به هم خواهد ریخت! چون تعطیلی است باید به ساختمان کلاسهای عمومی بروم تا بتوانم از کامپیوتر استفاده کنم.

کارها پیش نمی رود، اعصابم به هم ریخته است. یک پسر سیاه پوست با یک لهجه عجیب غریب می خواهد برای چند دقیقه از کامپیوتر من استفاده کند، با اینکه تقریباْ دیوانه ام درخواستش را رد نمی کنم و دندان روی جگر می گذارم تا کارش را انجام دهد. چند ساعت بعد وقتی تقریبا به حالت جنون رسیده ام سر و کله اش باز پیدا می شود. این بار در کمال اعتماد به نفس می گوید شماره تلفنتان را بدهید می خواهم با شما در تماس باشم، در حالی هستم که اگر یکی از دوستانم جلوی چشمم بود سرش هوار می کشیدم اما نمی توانم با یک آدم غریبه بد اخلاقی کنم!!! از من انکار و از او اصرار. دلم می خواهد بلند شوم و یک لگد نثارش کنم که چرا خیال می کند من منظورش نفهمیده ام و باز تکرار میکند! آنقدر به خودم می پیچم تا بتوانم بگویم من علاقه ای به صحبت کردن ندارم. انگار شکنجه ام داده اند انقدر که عذاب کشیدم! حالا بیا درستش کن می خواهد بداند چرا من علاقه ای به او ندارم مگر او چه اشکالی دارد. فقط می گویم این مشکل شما نیست مشکل من است که اعصابم به هم ریخته و الان دیگر یک کلمه هم نمی توانم بگویم. غمگین می رود.

دیگر حواسم جمع کارم نمی شود. من از چه می ترسم در برخورد با آدمها، چرا از اینکه مبادا حرفم دل یک آدم غریبه را بشکند می ترسم؟ چرا همیشه در بحرانی تربن حالت ها نمی توانم به حرف درشت زدن به آدمها راضی شوم؟ من چه مرگم است؟

هنوز نهار نخورده ام

نمی دانم تا کی زنده می مانم

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نيست که نيست!

سردم است،

دلم آش داغ می خواهد، فرنی، شیر برنج

دلم تمام چیزهای داغ را می خواهد که اینجا پیدا نمی شود!

و افسوس که پیدا نمی شود...

سرما خورده ام، خاله نیست یک جایی آن سوی شهر که پر بکشد برای پرستاری ام،

لوس شده ام

دلم نوازش می خواهد،

مریض شده ام از لوسی

دلم حتی به یک لیوان چای داغ ایرانی خوش می شود،

ولی افسوس...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شب شعر الف: شربف،‌ ۸۱

خواب دیدم که نیَم خواب و ز امواج صدا،

می شنیدم که مرا می خوانی

زسکوت، می شنیدم به جواب منتظر می مانی.

خواب دبدم که نیَم خواب و به چشمم مردم،

هدف تیر نگاهت می بود

و همان دزد نگاه،

دل ز دستم بربود. 

خواب دیدم که نیَم خواب و به صحرای دلم گل سرخی رویید،

صد هزاران افسوس،

که به ناگه خشکید.

ناگهان عشق و امید همه از هم پاشید،

سحر از راه رسید،

نیمه شب را بلعید.

سحر آن نور سپید، آن دروغین امید،

پیکر آبی رویای شبم را درید،

و مرا باز در این روز سیاه، چه غمین جای گذارد

چشمهایم بر راه،

منتظر تا شب بعد،

منتظر تا رویا...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ يک نامه آشنا...

بابای عزیزم سلام

خیلی وقته که از شما خبر ندارم. من اینجا خیلی احساس غریبی می کنم و شما تنها کسی هستین که وقتی به حمایتش فکر می کنم دلم آروم میگیره. درس ها خیلی سخته بابا جون باید خیلی تلاش کنم منظورم اینه که باید خیلی خیلی تلاش کنم تا بتونم از پسشون بر بیام.

من اینجا یک دوست پیدا کردم از من کوچیکتره همیشه هم دلش برای مامانش اینا تنگه خوب مثل من! از من می پرسه دلم برای مامانم تنگ نشده خوب بهش میگم چرا بعد می پرسه چه جوری باهاشون حرف می زنم من هم فقط بلدم جواب سوالشو بپیچونم... امروز ازم در مورد داداشم پرسید... به راحتی می تونم دروغ  نگم اما حقیقت رو هم نگم اما این بغض لعنتی رو هیچ کاریش نمی تونم بکنم. می دونم که بالاخره دوست من هم مثل جولیا سر از راز من در میاره ولی اون روز فکر کنم خیلی از دستم ناراحت میشه که چرا همه چیزو ازش قایم کردم

بابا جون خیلی دلم براتون تنگ شده. خوشحال میشم اگه خبری ازتون بهم برسه

دختر کوچولوی تنهاتون

جودی ابوت

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک