دانه های ریز


+ نتايج مرض جديد من

این شب ها مثل دیوانه ها از یک ساعتی به بعد می شینم پای تلویزیون ایران ( البته شاید دلیلش اینه که بتونم یک فیلم سینمایی پیدا کنم. هنوز هم حکمت این ماجرا رو نمی دونم که چه جوریه که کشور در حال توسعه عزیزمون که بنزینش سهمیه بندیه و مردمش معلوم نیست این اواخر با دعا زنده اند یا با جنبل و جادو جدیدترین فیلمهای هالیوود رو که گهگاه هنوز روی پرده سینما در حال اکرانه خریداری میکنه و اصولا با کمی تغییرات جزئی در متن و روند داستان روی شبکه های تلویزیون نمایش میده!!!) و مدام این کانال به اون کانال می کنم ببینم چی میشه و به همین سادگی ساعتهای شبم میگذره!

شبکه چهار برنامه ای پخش میکنه به نام «آسمان شب» دیدم یک مهمونی داره که من دوران دانشجویی هر روز خدا تو دانشگاه دیدمش یک آقا پسر چشم آبی که من یحتمل یا فیزیک خونده یا هوافضا . خوب چون یارو آشنا بود نشستم به دیدن برنامه ( وگرنه این مرض جدید من جوریه که بیشتر از ۲ ثانیه روی یک کانال توقف نمی کنم) کمی در مورد اقمار زحل توضیح داد .از این آمار و ارقام عجیب میداد که من کشته اشم مثلا اینکه جزر و مدی که ماه باعثش میشه اصطکاکی رو ایجاد میکنه که انرژی حاصل از این اصطکاک به طریقی داره باعث میشه که ماه هر چند سال یک متر از زمین فاصله بگیره! جالبترین قسمت صحبتش وقتی بود که داشت میگفت خطر اصابت اجرام فضایی هر سال داره از بیخ گوشمون رد میشه ( نظریه ای رو مطرح کرد که یکی از این اجرام با قطر ۱۰۰ کیلومتر ۶۵ میلیون سال پیش موجب انقراض دایناسورها شده. چون بعد از برخورد چنان غباری کل اتمسفر زمین رو پوشونده که تا سالها نور خورشید به سطح زمین نمیرسیده!!!). گفت آماری هست که نشون میده احتمال مرگ در اثر برخورد این اجرام با زمین به اندازه احتمال مرگ در اثر سقوط هواپیمای مسافربریه ( ۲۰۰۰۰/۱) یعنی احتمالش از مرگ در اثر سیل بیشتره!!!!!!!!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سينما

آدمها به دو دسته بزرگ تقسیم می شوند:

۱) آدمهایی که به سینما می روند تا فیلم ببینند

۲) آدمهایی که به سینما می روند تا پفک بخورند

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ و عاشقانه های من...

و عاشقانه هاي من،‌چو كودكانه هاي دور،ميان تار وپود عمر،به جبر دست سر نوشت،

گم شد و جز فسانه اي،از او نماند و قصه اش،درون آن كتاب شعر،‌چه بي فروغ جا گرفت.

***

چونان ستاره هاي دور، كه در سياهچاله ها،‌حبس و اسير مي شوند،‌به او نگاه مي كنم،‌ولي نه نور بینمش نه گرمی و حرارتش،

ز اعوجاج اين فضا، درون قلب سنگي ام، بدان كه روزگار من چه شد در آن زمان دور، ز آتش  مرارتش.

***

به ياد مي نياورم، چگونه آمد از كجا،‌چگونه شد،‌چه دم، چرا،

ولي غمم به ياد هست،‌كه هستي ام به باد داد، جواني ام چو غرقه ساخت، ميان سيل گريه ها.

*** 

زمين و چرخ روزگار  چو بر شكست قامتم،

‌زمان به سيم آهنين،‌بند زد و دوباره ساخت،‌ قلب شكسته از غم ام،

دگر به خواب و خلسه هم،  نبينم اين دل سياه، ميان عاشقانه ها، دوباره كودكي كند!

شنيده ام كه آدمي به عشق زنده است و من، نه مرده ام نه زنده ام، به من بگو پس اين جسد، در اين زمين چه مي كند؟

*** 

از اين سخن مهيب تر شنيده اي كه يك زمان،‌معشوق ساليان دور،‌كه هيچگاه به عشق خسته دلت نظر نكرد و هرگز از فسانه ات خبر نشد،

به اعتراف مستي اش، بگويدت كه در همان زمان دور، عاشق ديگري شد و چو شمع سوخت از غمش، ‌ولي ز درد و ناله اش هيچ كسي خبر نشد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کشف من با تاخير فاز

من یک ستاره خارق العاده رو کشف کردم هر چند می دونم یک ده پونزده سالی عقبم ولی دلم نمیاد اعتراف نکنم. «گیلبرت گرپ چی می خوره» (۱۹۹۳)اسم فیلمی که اخیرا دیدم و خوب مسلما از اول جذب هنرپیشه اولش یعنی جانی دپ عزیزم شدم ولی خوب بعد از دقایقی متوجه شدم پسر بچه ای که نقش برادر عقب افتاده ذهنی اونو بازی میکنه و در نگاه اول به نظر یک عقب افتاده واقعی میاد که کارگردان با هنرمندی ازش بازی گرفته خیلی قیافه آشنایی داره. این پسر بچه کسی نبود به جز لئوناردو دیکاپریو که با کمال شرمندگی می خوام اعتراف کنم در مورد این آدم عجولانه تصمیم گرفته بودم. این آدم بازیگر بی نظیریه و من تا پیش از این خیال می کردم صرفا یک موجودیه با بازی فرم که حالا به خاطر خوشگلیش وارد سینما شده! جالب اینجاست که دیکاپریو تو این فیلم فقط ۱۹سال داره و درآوردن این نقش توی این سن کم فقط استعداد ذاتی رو نشون میده.در ادامه فیلم «اگه میتونی منو بگیر» (اسپیلیبرگ) رو دیدم و لذت بردم هم از بازی تام هنکس که بعد از فیلم «بیگ» تا آخر عمرم مریدشم هم از بازی دیکاپریو که حالا دیگه بهش اعتقاد پیدا کردم (حالا که حرفش شد الماس خونین و دیپارتد رو هم توصیه میکنم).

همه اینا رو می گم که یادم بره چه جوری تو سینمای خودمون کنف می شم وقتی اسم چند تا هنر پیشه گنده و یک کارگردان گنده تر مثل کیمیایی رو میبینم و می رم میشینم تو سینما و یک ساعت و نیم فقط به ساعتم نگاه می کنم که کی قراره این داستان  تکراریه بی سر و ته + بازی بدل گوگوش که روی رشته های عصبیم بند بازی میکنه تموم بشه تا ماهم بریم به چهار تا کارمون برسیم...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من و دختر دايی کوچکم

دير به دير مي ديديمش، وقتي پيشمان مي آمد انگار دنيا را به ما داده بودند،‌ دايي كوچكم را مي گويم، نه فقط با ما كه با تمام آدمهايي كه مي شناخت و نمي شناخت مهربان بود مثل حالا مثل هميشه، وقتي بلند مي شد برود جيغ مي زديم،‌ بالا پايين مي پريديم،‌ التماسش مي كرديم، به پايش مي افتاديم اما بايد مي رفت و ما كوچكتر از آن بوديم كه بفهميم «بايد» يعني چه، دستش را مي كشيديم تا به در خانه نرسد، نزديكي هاي در كه مي رسيد من به يك پايش آويزان مي شدم برادرم به پاي ديگرش،‌ بيچاره دايي كه به زور خودش را به دستگيره در ميرساند، بيچاره ما كه هر چه تقلا مي كرديم و روي زمين كشيده مي شديم باز هم زورمان نميرسيد نگهش داريم! نگاه دايي را هيچوقت يادم نمي رود، دوستمان داشت و بايد به ما نه ميگفت هيچ بهانه اي ما را قانع نمي كرد آخر منطق سرمان نميشد در آن سن و سال تنها با حالتي عجيب كه هيچ وقت معني اش را نمي فهميدم نگاهمان مي كرد و مي رفت، هر بار هم كه مي آمد روز از نو روزي از نو...

دايي كوچكم حالا يك دختر بامزه دارد، هم سن و سال همان روزهاي ما،‌ دير به دير مي بينمش اما هر بار كه همديگر را مي بينيم انقدر خوشحال مي شويم كه انگار دنيا را به ما داده اند، وقت رفتن كه مي شود دختر دايي كوچكم جيغ مي زند، بالاپايين مي پرد،‌ التماس مي كند، تهديد مي كند!!!( ميانگين ضريب هوشي كودكان كه بالا مي رود راهكارهاي جديد هم به ذهنشان مي رسد)،‌ گريه مي كند و مثل ابر بهار اشك ميريزد تا بمانم،‌ اما من مجبور به رفتنم و او آنقدر كوچك است كه نميداند «بايد» يعني چه! (حتي با بالا رفتن ميانگين ضريب هوشي كودكان هنوز هم منطق سرشان نميشود!). و من وقتي تمام بهانه ها را مي آوردم و او هنوز اصرار مي كند،‌ تنها نگاهش مي كنم!‌ همان نگاهي كه حالا خوب مي دانم از سر استيصال است و خوبتر اينكه چقدر بچه را آزار مي دهد وقتي در برابر سماجتش ديگر هيچ نميگويي و تنها با نگاهي كه معنيش را نمي داند به او خيره ميشوي و مي روي! و هر بار كه همديگر را مي بينيم روز از نو روزي از نو...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک