دانه های ریز


+ دوستش دارم (متاسفانه شاعر را نمی شناسم):

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم،

ای طرفه نگارم،

از دوری صیاد دگر تاب ندارم،

رفته است قرارم،

چون آهوی گم گشته به هر گوشه روانم،

تا دام درآغوش نگیرم نگرانم،

ازناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی،

بر دل بنشانی،

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی،

وای از شب تارم،

 در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم،

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم،

با حال نزارم،

برخیز که داد از من بیچاره ستانی،

بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی،

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی،

خوش جلوه نمایی،

ای برده امان از دل عشاق کجایی،

تا سجده گزارم،

گر بوی تو را باد به منزل برساند،

‌جانم برهاند،

ور نه ز وجودم اثری بیش نماند،

جز گرد و غبارم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فرهنگ مهربان ما...

سال که نو می شود، سبزه می کاریم. بهار که می آید باغچه را پر از گل های رنگارنگ می کنیم. جشنمان را در طبیعت می گیریم تا روزی میهمان درختان باشیم و آغاز سال جدیدمان با طراوت و شادیشان آراسته شود...

اینجا سال نوشان با گذاشتن درخت کاجی نورس در  گوشه دیوار آغاز می شود و با دور انداختن جسد خشکیده اش در زباله دان جشنشان تمام می شود! چه غمناک و دلگیر است دیدن درختچه کاجی که زیور آلات مصنوعش را برداشته اند و در زیر آن چراغهای رنگارنگ تنها شاخه های مرده و خشکیده اش باقی مانده است ...

هر کجای دنیا که باشم، به مهربانی فرهنگم می بالم. همان فرهنگی که هر چند کهن است اما هنوز زیبا ترین است ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شبانه...

حرم گرمای نفسهای بهار، بر تن سرد زمستان جاریست،

آتش تاب و تب ثانیه ها اما لیک، ذوب این فاصله را کافی نیست،

مژدهء آمدنت را ز شکوفایی گل می شنوم،

در دو دستت سوغات، مِهرِ فصلی آبیست...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ يک تصميم منطقی!

من تصمیم گرفتم از این به بعد خوشحال باشم. به آزاده قول دادم که بشینم مثل آدمیزاد درسامو بخونم. اولین نمره دوره فوق لیسانس رو هم گرفتم. یک درس ۲ واحدی که به فرانسه ارایه می شد و امتحانش نزدیک دو دقیقه حرف مفت بود. بدک نیست از افتادن بهتره (۶/۵). خوب حالا انگیزه لازم برای درس خوندن رو دارم برای اینکه، تو بقیه درسها از این یکی بهتر نباشم بدتر هم نیستم (تقریبا میشه گفت از این کلاس نکته خاصی نمی فهمیدم مثل بلانسبت بزغاله می نشستم سرش).
نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ يک کم فلسفه...

زندگی دو روی سکه داره، یکی اونه که توشی و داره پیش میره چه خوب چه بد، چه تند و چه کند. شاید بتونی جزییاتش رو عوض کنی و خیلی وقت ها میتونی کاملا ازش راضی باشی اما جبری بهش حاکمه که گهگاه آرامشتو ازت می گیره و حتی ممکنه گاهی عذابت بده. این جبر نتیجه برخورد متقابل وجود حقیقی تو با حقایق اطرافته، مثل آدمها یا طبیعت یا هر چیز دیگه ای که اگه بخواهی هم نمیتونی از اطرافت حذفش کنی. 

دومی اون زنگیه که توی توست، اون میتونه قشنگ ترین حالت ممکن باشه چون تویی که تصمیم می گیری چه شکلی باشه، واژه هایی مثل زمان و مکان که همیشه محدودیت زندگی حقیقی رو سبب میشن اینجا وجود ندارن. می تونی تو هر زمانی که دلت می خواد متوقفش کنی یا با هر سرعتی که دلت می خواد پیش ببریش. چیزی به نام جبر محیط هم در اون وجود نداره، چون می تونی هر عنصری که دوست داری به این زندگی اضافه کنی یا اگر چیزی اذیتت کرد زود حذفش کنی. این زندگی همون آرزوها و تخیلات توست، که در واقع روی اول سکه زندگی هم تحت تاثیر این روی دوم شکل میگیره. اگه بنا باشه روی این دو زندگی اسم بذارم اولی رو میذارم حقیقت و دومی رو خیال. هر چند خیال رو هم یک پدیده حقیقی می دونم اما در نامگذاری همیشه این مشکل پیش میاد (این هم به خاطر ضعف دایره لغات ساخته شده به دست بشره) و باید ازش گذشت.

هر چقدر روی دوم سکه قشنگ تر و آرمانی تر باشه، تحمل روی اول که بنا به محدودیات، غیر قابل تقلید از روی دومیه، سخت تر میشه. به عبارت دیگه هر چقدر قدرت تخیل و شبیه سازی مغز آدمی بیشتر باشه و هر چقدر دایره تفکراتش بزرگتر باشه علمش به محدودیت زندگی حقیقی بیشتر میشه و امیدش به نزدیک کردن تخیل به حقیقت کمتر. خیلی از نا امیدی ها و بیماری های روحی ناشی از همین بلند پروازی ها و علم به غیر عملی بودن اونهاست. جالب اینجاست که خودکشی رو تو آدمهایی که از بیرون کاملا به نظر موفق و خوشبخت میان هم میبینیم. این دسته از آدمها رو کمال گرا نام میذاریم (این واژه رو از مژده وام میگیرم). یک آدم کمال گرا میتونه در نهایت موفقیت، استعداد و زیبایی های ظاهری، داروهای ضد افسردگی مصرف کنه و در نهایت میتونه خیلی راحت دست به خودکشی بزنه چون تمام این محاسن اون کمالی نیست که در تخیلات خودش از خودش ساخته.

حالت دیگه ای هم وجود داره و اون اینه که وقتی میفهمی زندگی حقیقی یک مفهوم کاملا جدا از زندگی خیالیه، سعی به نزدیک کردنشون به هم نمیکنی و از انجایی که زندگی خیالی لذت بخش تر از حقیقیه پس همیشه یه اون پناه می بری و کم کم از حقیقت زندگی فاصله میگیری و ترجیح میدی در یک دنیای مجازی بی دغدغه و شاد زندگی کنی تا در دنیای واقعی پر از درد و تشویش. این پدیده مرضیه که من بهش دچارم. شاید به نظر بی خطر و حتی بامزه بیاد، اما من اسمشو مرض میذارم چون در بلند مدت میتونه آدم رو تبدیل به یک شخصیت خنثی و ناتوان بکنه. آدم میتونه بهترین و قشنگ ترین فکرها و تخیلات رو داشته باشه اما همین که این فکر رو داره راضیش میکنه و لزومی برای تحقق رویاهاش نمی بینه...

زندگی حقیقی پیش میره، با خودت میگی بدترین اتفاقی که می تونست بیافته افتاد و اون بین نه تنها کاری از دست کسی بر نیومد که حتی بعضی اشتباهات، تاثیر منفی اون اتفاق رو بیشتر و طولانی تر هم کرد. خوب این طرز فکر کمی بی رگت می کنه برای جنگیدن...

بی خیال...

این بچه رو نگاه کن که چقدر داره فکر می کنه

*

* این عکس رو برای ساشا گذاشتم که از وقتی عکس پنگوینا رو دیده میاد به این صفحه سر میزنه، چون بچه است :-*

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ولی هنوز...

این پنگوینه دلش هر روز داره تنگ تر میشه، دیگه نمیدونه چه کار بکنه، کلافه هم شده، فقط راه میره با خودش حرف میزنه، یک کمی هم بزرگ شده چون داره خوب غذا می خوره...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حرف ها در گلو می ماند،

دلم که می گرفت سر خرم را کج می کردم طرف شرق، یکراست سمت خانه خاله، روزهای تعطیل از تونل رسالت ده دقیقه ای می رسیدم آنجا، ده دقیقه از غرب تا شرق تهران! با خاله حرف می زدیم، خیلی وقتها بحث می کردیم، بعضی وقتها هم جدل، گاهی اوقات هم بغضمان می ترکید از دلتنگی، اما بیشتر می خندیدیم، از آن خنده های قاه قاه، بعضی وقت ها هم دل درد می گرفتیم از خنده!

خاله را از قدیم دوست داشتیم همیشه با حرفهایش می خندیدیم، چه شاد بود چه غمگین دورش را هاله ای از انرژی های مثبت احاطه کرده بود که به تمام آدمهای اطرافش منتقل می کرد، یاد برادرم به خیر، التماسش می کرد تا پیشمان بیاید...

مادرم که رفت...

من و خاله هر دویمان تنها شدیم...

شاید جای خالی آنها مارا به هم نزدیکتر کرد. روزهای سختی بود و هست برای من و برای او...

مادرم که رفت...

خاله را بیشتر از قبل دوست داشتم، او برای من یادگاری بود و من برای او. دیگر زیر و بالای حرف هایش را هم می شناسم، ف که بگوید تا فرحزاد می روم...

حس شکنجه است وقتی در تنهایی و غربت و دلتنگی، هیچ خبری هم از ولایت خویش نداشته باشی! هیچ خبری از خاله که دلتان برای هم پر می زد و می زند. بعد از چند ماه بفهمی که کسالت کوچکی بوده که برطرف شده، یک عمل جراحی ساده!!!

دلم می خواهد برگردم...

دلم می خواهد همه چیز را به هم بکوبم و برگردم...

یاد بیمارستان که می افتم هنوز تمام وجودم می لرزد، یکی دو ماه تمام خاله بالای سرم بود، عزادار خواهر و شوهرخواهر و خواهر زاده و شوهرش بود و به روی من می خندید تا مبادا بو ببرم که خانواده ام را از دست داده ام، کارش را ول کرده بود، شب ها تا صبح بیدار بود از صدای گریه ها و ناله های مریض معجزی! یاد آن شب ها که صبح نمی شد و آن روزها که هر چه مشمردم تمام نمی شد هنوز می لرزاندم...

حالا من سر پایم و خاله می گوید دخترم چه زجری کشید با آن همه عمل جراحی!

نفرین به موجی که ما را از ساحلمان متواری کرد، نفرین به زمین با این همه پستی و بلندی و...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک