دانه های ریز


+ معلم تاریخ من...

وقتی بعد از مدتها برای اولین بار میری خونه دوستت که خیلی هم با هم دیگه خوب و صمیمی شدین و برای مامانش یک دسته گل نرگس می خری که به گفته دوستت گل مورد علاقه مامانشه، بعد که رفتی خونشون و مامانشو دیدی موقع دادن دسته گل به دستش متوجه می شی که اون مامان معلم دوران کودکیت بوده و بعد که ازش می پرسی و مطمئن میشی که خود خودشه از هیجان پس می افتی و بغلش میگیری و اشک از چشمات سرازیر میشه ،دلت نمیخواد زنگ بزنی به همه عالم و این اتفاق عجیب غریبو واسه همه تعریف کنی؟
من یک سوالی دارم: دنیا راستی راستی انقدر عجیبه یا فقط واسه منه که انقدر پشت سر هم اتفاقای عجیب غریب می افته؟
حس خوبی دارم، حس میکنم زنده ام، کاش آدم میتونست همیشه آدمهایی رو که انتظار دیدنشونو نداره ببینه...
نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ رای!

بعد از رای دادن ، مامانجون گفت کلاس اشکان کجاست می خوام برم نیمکتشو ببوسم و این دقیقا همون حرفی بود که به شکل یک احساس عجیب غریب توی گلوم گیر کرده بود اما نمی دونستم چه طوری مطرحش کنم!
خیلی دوستش دارم، این یک حس خوبه مگه نه؟ چرا من فقط بلدم غر بزنم؟ خوب یکم هم به حس های خوبم فکر کنم...
نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تمام بچه های دنیا روزی بزرگ می شوند!

بعد از سالها بود که میدیدمش، قد کشیده بود!

مثل مادربزرگها گفتم: چقدر بزرگ شده ای!

و او خندید

نه مثل نوه ای که مکلف است به مادربزرگ لبخند بزند،

مثل مردی که به چشمان زنی خیره میشود و لبخند معنی داری بر گوشه لبانش نقش می بندد!

خنده بر لبانم خشک شد،

نگاهم را دزدیدم،

ترسیدم،

آخر او آنقدر کوچک بود که روز تولدش را به یاد می آوردم،

حتی روز عروسی مادرش را!

و او اینها را نمی دانست...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اینجا شهر من است!

هنوز می توانم راه بروم، هنوز می توانم تمام مسیرهایم با پای پیاده گز کنم،درست مثل آن روزها،

مثل آن روزها که تمام تنهایی های راه مدرسه تا خانه ام پر می شد با صدای گنجشک ها و نوازش دست نسیمی که از بالای مقنعه سفت و محکمم عبور می کرد، همان مقنعه که اگر از زیرش یک تار مویمان دیده می شد، کارمان با ناظم و دفتر و مدیر بود و روزگارمان سیاه!

حالا تمام خاطرات برایم زنده می شوند، میدان ولیعصرهنوز همان است که بود. با همان ساختمان های دور تا دورش، تنها خطهای خیابان هایش عوض شده اند و گهگاه رنگ ساختمان هایش، با خودم می گویم، خیال کن که میدان لباسش را عوض کرده است!

لارستان، مدرسه، شهر کتاب، کلیسای ارامنه، انگار دفترچه خاطرات آبی ام را ورق می زنم...

باد می وزد، آسمان خیال باریدن دارد انگار. مثل آن روزها شده ام که وجودم از دغدغه های روزگار خالی بود، ببین چه ولعی دارم برای ثبت جزئیات، اسم کوچه ها ، مغازه ها یا حتی پلاک خانه ها ، انگار که فردا امتحان جزئیات خیابان را دارم! یک پل برقی روی خیابان کریم خان ساخته اند، با خودم می گویم خیال کن که کریم خان ساعت نو خریده است!

حس خوبی دارم، اولین بار است بعد از سالها که خیال می کنم این شهر مال من است، همه جایش را می شناسم، میان کوچه پس کوچه هایش بزرگ شده ام، حتی با همهمه و دود و شلوغی اش هم بیگانه نیستم ، اولین بار است که احساس می کنم من متعلق به همین جایم نه شهری دور آن سوی کوه ها و دریاها که تنها ساکنش من باشم و تنها صدای مصنوعش صدای سازم ...

برف آرام آرام می بارد، شهر من برفش هم مهربان می بارد. از آن برف ها نیست که سوز بادش بخشکاندت، که سرمایش ریشه هایت را بسوزاند، برف شهر من مثل آدمهایش مهربان است، می بارد تا شادت کند. برف می بارد و باز مثل آن سالها هوس ساختن آدم برفی در دلم می افتد، از همان آدم برفی ها که تمام لباسهای گرممان را تنش می کردیم و خودمان فردایش می چاییدیم!

به خودم که می آیم میبینم مدتهاست که مقصدم را رد کرده ام. مثل اینکه در خواب راه رفته باشم! باید کل مسیر اشتباه را برگردم، حالا خستگی را در پاهایم حس میکنم. کمی که به خودم ناسزا می گویم تازه یادم می افتد که پیر شده ام!

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک