دانه های ریز


+ جشنی به نام brulage de culotte

بالاخری شنبه هفته بعد عروسی. درست کردن سفره عقد ایرانی به عهده منه همه کاراش هم دیگه تقریبا تموم شده. تمام ایرانی هایی که اینجا بزرگ شدند برایی دیدن مراسم عقد ایرانی لحظه شماری می کنن چون تا به حال از نزدیک این مراسم رو ندیدن. همونطور که سنت ایرانی ها برای اینها جالبه رسم و رسوم اینها هم برای من عجیبه و تازگی داره ، یکیش همین جشن brulage de culotte  که دوستهای داماد و دوستهای عروس جداگانه برای اونها می گیرن ،در واقع این جشن به معنی آخرین شب نشینی مجردی عروس یا داماد با دوستای قدیمیشه. حالا این آخرین شب نشینی به شکل بسیار جالب و هیجان انگیز اتفاق می افته که صد در صد به قول بچه ها واسه عروس یا داماد  خاطره می شه . چه جوری؟ این طوری که دوستها با هم دیگه فکر می کنند و یک سری کارهای عجیب غریب که به ذهنشون می رسه پیدا می کنند و در روز جشن به شکل غافلگیر کننده ای از عروس (یا داماد) می خوان که اون کارها رو انجام بده. تا وقتی ندیده باشی نمیتونی حدس بزنی این کار های عجیب غریب شامل چه چیزهایی میشه.

اتفاقی که دیروز افتاد...

دوستهای داماد:

براش لباس زنونه خریدن و با آرایش و کلاه گیس و ... اونو به شکل زن در آوردن و راه افتادند در خیابان ( بقیه اش رو نمی دونم چون من فقط تا اینجاشو دیدم و بعد دو تا گروه دختر ها و پسر ها از هم جدا شد ولی می تونم حدس بزنم که سر داماد بیچارمون چه بلایایی اومده)

دوستهای عروس:

یک لباس کابویی پاره پوره تن عروس خانم گل گلی کردن، لپهاشو قرمز کردن با تعداد زیای کک و مک و از این حرفها، بعد هر کدوم از اونها یک سری لباس زیر کهنه زنانه به دست عروس آویزون کردن و مجبورش کردن که بین مردم راه بره و لباس های زیر رو به اونها بفروشه . یک ترازو هم داشت که مردمو وزن می کرد و پول میگرفت...

فقط تجسم کن که من تو این برنامه که کاملا برام جدید و غیر منتظره بود چه حالی داشتم : از خجالت تقریبا بنفش شده بودم و تاحد ممکن سعی می کردم از جمع ده دوازده نفری دختر ها فاصله بگیرم ... جالب اینجاست که از فروختن همین لباس زیر ها ۵۰ یورو به دست اومد. این نشون میده که همه مردم با این برنامه آشنایی دارن و به راحتی با گوش دادن به حرف جوونها یک جورهایی تو این جشن شرکت می کنند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دعوا دعوا دعوا سر کره مربا!

از دست یک دوست به شکل وحشتناکی ناراحتم ،یک دعوای مسخره بی سر و ته با هم کردیم هر چی هم از دهنمون در اومد به هم گفتیم درست مثل دو تا دشمن که سالهاست با هم سر جنگ دارن، مدتها بود از دست یک دوست بغضم نگرفته بود که امروز گرفت، مثل اون قدیما که هفت هشت ده ساله بودم و هر از چندی با دوستام دعوام می شد و اونها از سر حرص یک حرف بچگانه بهم می زدن که بغض گلومو می گرفت و دیگه نمی تونستم هیچی بگم... آره درست مثل همون روزها که یک سری دوست اعصاب خورد کن داشتم که فقط به درد حرص دادن همدیگه می خوردیم...

اه ولش کن صبر می کنم تا عصبانیتم فروکش کنه اونوقت مثل آدم باهاش حرف می زنم. بذار یک ماجرای جالب تعریف کنم...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ما هم بالاخره تو دانشگاه سورپرايز شديم!

وقتی دانشجو بودم خیلی اتفاق افتاد که بچه های دانشکده برای همدیگر تولد بگیرن، دوره بگردن پول جمع کنن که برای کسی که تولدشه کادو بخرن و به اصطلاح سورپرایزش کنن، با یک جشن کوچولو توی محوطه دانشگاه به اضافه کیک و چایی. اوایل برام جالب بود و با کمال میل پول کادو رو می دادم و توی برنامه شرکت می کردم، اما کم کم بعد از گذشت چند سال!!! وقتی دیدم هر سال فقط چند تا آدم خاص سورپرایز می شن که طبعا هیچ وقت من جزوشون نبودم ، از این برنامه که سالی چند بار (به تعداد نفرات سورپرایز شونده) تکرار می شد و هر بار شبیه قبل بود ، دلسرد شدم و کم کم به نظرم بی نمک و مسخره اومد چون احساس کردم تنها نقشم تو این بازی اینه که وجودم رقم قیمت کادو رو به عدد بزرگتری تقسیم  میکنه!

خلاصه آرزوی سورپرایز شدن روز تولد تو دانشگاه به دلم موند که موند. اما امسال روز تولدم اتفاق جالبی افتاد که دلم می خواد تو این صفحه ثبتش کنم. ماجرا از این قرار بود که جلسه سوم کلاس فرانسه ،وقتی کلاس تموم شد معلم ها اومدن سر کلاس و به همراه همکلاسی ها طبق یک برنامه از پیش هماهنگ شده برام آهنگ تولدت مبارک رو خوندن، همینطور طبق برنامه از پیش تعیین شده نوشیدنی و چیپس و شکلات خریده بودند و یک جشن کوچولوی چند دقیقه ای واسم راه انداختن و یک کارت یادگاری که هر کدوم برام توش یک جمله نوشته بودن بهم دادن.

خوب من هم نمردم و معنی سورپرایز شدن توی یک محیط کاملا جدی رو فهمیدم و نکته جالب قضیه اینجا بود که من همه اون آدما رو فقط دو روز بود که دیده بودم. شاید تا آخر عمرم هم دیگه هیچ کدومشونو نبینم اما این کارشون یک خاطره قشنگ تو ذهنم به جا گذاشت که تا آخر عمرم فراموشش نمی کنم. یک درس جالب هم ازشون گرفتم ، اینکه مهربونی فقط مختص شرقیا نیست ( البته نامهربونی از شرقیا زیاد دیدم ولی همیشه فکر می کردم اروپایی ها سرد و خود خواهن که دیدم اشتباه می کردم) مهربونی هم مثل بد جنسی یا بی تفاوتی توی دنیا پخشه...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کلاس اکابر!

می خواستم بگم آخ جون من رفتم کلاس سوم، یعنی اول با کلی ذوق رفتم کلاس سوم بعد که یک کم فکر کردم دیدم تو این وا نفسا و بساط دریم دروم عروسی و شلوغ پلوغی مهمونا و گرفتاری اهل خانه این بهترین ایده نبود که خدا هزار تومن خرج کنم که برم بشینم سر کلاس اکابر که چی ؟ که حالا مثلا میخوام بفهمم که فرانسویا یک نوع ماضی مزخرف دارن که ما تو فارسی نداریم و به هیچ وجه نمیشه براش معادل فارسی پیدا کرد و هیچوقت هیچوقت ازش کوچکترین استفاده ای نمیکنن مگر در بعضی کتابها که بعضی مواقع بخوان اتفاق خیلی مخصوصی رو در زمان گذشته تعریف کنند! تازه چی! سر کلاس هم مدام به ساعت صاب مرده ام نگاه کنم مگر عقربه ها کمی تند تر بچرخند تا شاید زود تر عصر شود و زود تر به خانه و شلوغی ها برگردم تا کمتر حوصله ام سر رود!!!

این بود که بعد از انجام مشق شب به کنج عزلتی نشستم و بغض فروداده ای را برای چندمین بار قورت دادم و برای چندمین بار به زمین و زمان و مخصوصا به شخص شخیص خودم فحش و بد بیراه دادم تا ببینم چه می شود شاید کمی عصبانیتم فرو کش کند!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نزديک ۱۰۰۰ تا ويرووووووووووس!!!

۹۳۴ ویروس لعنتی در این کامپیوتر بیچاره به خوبی و خوشی به زندگی شون ادامه می دادند!

بیخود نبود که این بد بخت از انجام ساده ترین اعمال حیاتی عاجز بود...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عروسک...

عصر جمعه است،آنجا باید هفتِ شب باشد،در خانه تنها مانده ام مثل تمام روزهای تهران که آرامش در و دیوار خانه قلبم را فشار می داد.عصر جمعه است ، کنار پنجره می روم تا آسمان را تماشا کنم آخر پنجره این اتاق رو به آسمان  است از آن پنجره ها که روی سقف شیروانی است،عجیب است برای من که از شهری می آیم که خانه هایش شیروانی ندارند! عجیب است برای همین دوستش دارم. عروسک با چشمان آبی و مژه هایی که دور چشمش چاپ شده به من خیره می شود،مادر بزرگ برای کوچکترین نوه دختری اش خریده است و زیر پنجره گذاشته تا یادش نرود به او بدهد، همین روزهاست که بیاید اینجا و با این عروس کوچک گرم بازی شود، به روز های دوری می روم ،کمد عروسک هایم ... تمام روز های کودکی ام در آن کمد گذشت، عروسک ها بازیگران نمایش ذهن من بودند و من نویسنده و کارگردان و طراح صحنه و لباس و گریم و تدارکات و ... چه دوران عجیبی بود آن دوران، از وقتی دانستم سوزن چیست از تکه پارچه های باقیمانده از خیاطی مادر و خاله ها برایشان لباس می دوختم. وقتی بزرگ تر شدم ،آنقدر که بتوانم در سوراخ سنبه های خانه برای کاردستی هایم دنبال وسیله بگردم، برایشان وسایل خانه می ساختم. کم کم خانه عروسک هایم از خانه خودمان بزرگ تر شد. آشپزخانه ، کابینت ها بشقابهای کاغذی اتاق نشیمن و غذا خوری مبلمان صندلی ها اتاق خواب تخت ها فرش ها راه پله ها ...

عصر جمعه است. از روزهای دوری می آیم. از آن روزها که خانه عروسک هایم پر بود از هیاهوی زندگی. عروسک نوه کوچک مادر بزرگ به من زل زده است، با آن مژه هایی که دور تادور چشمش چاپ کرده اند! دلم می گیرد،آخر عصر جمعه تنهایی ام است...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کوچک يا گرد؟

تجسم کن یک ایرانی باشی که از بچگی به یک کشور اروپایی مثل بلژیک اومده باشی و اونجا یک پسر ایتالیایی که از قضا با خانواده اش به بلژیک کوچ کرده عاشقت بشه و  بالاخره با این عاشق سینه چاک ازدواج کنی و بعد ها صاحب دختری بشی،دخترت از قضا پزشک بشه و در سن ۲۶ سالگی با همکلاسیش که یک پسر فرانسویه و برای تحصیل علم طب به بروکسل اومده و از قضا پسره یک دو رگه ی اروپایی+زرد پوست باشه، ازدواج کنه. دوباره از قضا پسره یک داداش توی فرانسه داشته باشه که از قضا اون هم با یک دختر ایرانی تبار که در فرانسه متولد شده ازدواج کرده باشه،از قضا وقتی فامیلی این دختر رو می فهمی شدیدا به نطرت آشنا میاد یعنی از اون فامیلیاست که هر کی هر کی نداره. حالا تجسم کن کاشف به عمل میاد که این دختر ایرانی تبار که الان از قضا جاری دختر تو هم محسوب می شه برادر زاذه دکتر بچگی های توست همون دکتری که از قضا مطبش روبروی اتاق تو و خواهرت بوده تازه کجا تو یک شهرستانی که ۴۰۰ کیلومتر با پایتخت فاصله داره و تو هر روز تو دوران بچگی می ایستادی پای پنجره و مریض های دکتر رو میشمردی...

اولین حرفی که به ذهنت می رسه با همه این قضا و قدری که پشت سر هم همش داره اتفاق می افته چیه؟

من البته شک دارم نمی دونم اول با خودم میگم دنیا چقدر کوچیکه یا که میگم دنیا چه گرده!

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ۱۰

من واقعا حکمت این موضوع رو نمی فهمم،که چرا کارگردان های سینمای ایران هر چی بزرگ تر میشن (و متعاقبا پولدارتر) فیلم هاشون کم خرج تر میشه. فیلم ۱۰ یک فیلم ایرانی ـ فرانسوی از عباس کیارستمی. دوربین جلوی شیشه ماشین کار گذاشته شده و در هر دیالوگی که بین راننده (یک خانم جوان شیک پوش) و مسافر رد وبدل میشه تنها یکی از این دو رو نشون میده. فیلم شامل ۱۰ اپیزوده و دوربین در هر اپیزود تنها یکی از دو بازیگر را نشان می دهد و دیگری تنها صدایش شنیده می شود. یعنی دوربین در کل فیلم تنها دو زاویه ثابت دارد ( راننده یا مسافر).

زن عکاس است که بعد از طلاق، پسرش (امین)رو پیش خودش(سر سفره ناپدری)نگه داشته . برادر ناتنی امین نیماست که به خوبی و خوشی در خانه پدر خود زندگی می کند،اما امین میخواهد پیش پدر خودش برود و برای او زن بگیرد! شاید انتخاب این دو اسم برای دو پسر بچه تفاوت اخلاقی پدرهایشان را نشان می دهد،دو اسمی که وارونه یکدیگرند، دو پدری که زن با دروغ بستن به اولی (متهم کردن او به اعتیاد)در دادگاه از او طلاق میگیرد و با آغوش باز میرود سراغ دومی و سال های سال هم در کنار او عاشق وفادار می ماند.

وقتی مانیا (راننده) یک زن خیابانی را سوار میکند تا از انگیزه او برای انتخاب این شغل و احساسات و درونیاتش با خبر شود فیلمنامه تماشاچی رو پا به پای کاراکتر ها پیش میبره و نویسنده حتی برای یک لحظه اجازه نمیده که تماشاچی با خودش فکر کنه چه الکی ! سختی نوشتن چنین صحنه هایی وقتی بیشتر میشه که نویسنده برای قبولاندن یک حرف سخت به تماشاچی تنها ۱۰ دقیقه زمان داره!

بعدی یک دختر (فکر می کنم ترشیده) است که مانیا می خواهد بداند با این سر و وضع چرا به امامزاده می رود و دعا می کند و برای همین سوارش می کند و با او دوست می شود. دختر آرزو دارد که مهرش به دل پسری که دوستش دارد بیفتد و با او ازدواج کند. اما در نهایت با وجود اینکه پیرزن قدیس! (شخصیت غیر واقعی و یا دروغ گو) ادعا داشت که این امامزاده حاجت می دهد، دختر به مرادش نمی رسد و موهایش را از ته می تراشد!

من البته صلاحیت اظهار نظر در مورد تکنیک های فنی کار این کارگردان بزرگ رو ندارم فقط در این حد می فهمم که وقتی صدای پس زمینه (یعنی هیاهوی خیابانهای تهران) از صدای حرف زدن بازیگر بلند تر باشد بعد از چند دقیقه تماشاچی را ،که سعی دارد با بلند کردن صدای تلویزیون متوجه دیالوگ ها شود، کلافه و عصبی می کند،چه برسد به اینکه این صدا به مدت یک ساعت و نیم به طور مداوم و یکنواخت تکرار شود ( آلودگی صوتی خیابانهای تهران را شاید بتوان به شکل دوستانه تری به تماشاچی فهماند).

وقتی فیلم تمام شد داشتم به صورت سر انگشتی حساب می کردم تهیه کننده چقدر پیاده شده،البته صرفا برای خاله کارگردان عزیزم که همیشه مغزش پر از سوژه های نابه ولی هیچ تهیه کننده ای نداره که بخواد ساخت فیلمشو شروع کنه! که دیدم خاله عزیز من هم به راحتی می تونه تهیه کننده فیلم خودش باشه ...

من عاشق دیدن فیلمهای سختم برای همین از این فیلم خوشم اومد و دیدن اونو توصیه می کنم. البته منظورم از سخت یه چیز دیگه است .فیلم سخت فیلمیه که مادربزرگ من که در آرزوی شنیدن یک کلمه فارسی از تلویزیون بلژیکه یک هفته منتظر بشینه تا فیلم فارسی که تبلیغشو دیده شروع بشه اما حتی ۱۰ دقیقه هم نتونه دووم بیاره و از جلوی تلویزیون بلند شه بره با عمه ( که اون هم بلند شده رفته) حرف بزنه...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ !!!he's just a gay

- دختر گلم! این آقا پسر کیه که توی این عکس اینطوری تورو بغل گرفته؟

- مامان جان اصلا نگران نباش اون خودش دوست پسر داره...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ رنگ

نسبم شاید برسد به قبایل سیاهپوست افریقا که انقدر از دیدن لباس های رنگی رنگی جیغ شاد میشم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عروسيييييييييييييييييييی!

همونطور که اتفاقهای بد هضمش برای اطرافیان سخته اتفاقای خوب هم تا مدت ها غیر قابل باوره.

باورم نمیشه که دوست عزیز کوچولوم ازدواج کرده.فکر کنم به چند ماه زمان احتیاج دارم برای هضمش.

هر چند اتفاق بد زندگیم رو هنوز که هنوزه کاملا باور نکردم.اینو بعضی وقتها که بهش فکر می کنم می فهمم. انگار گذاشتم یک جورهایی مسکوت بمونه که عذابم نده ، میترسم بعد ها برام مشکل ساز بشه.

اما خوب اتفاق خوب همیشه خوبه.براشون آرزوی خوشبختی می کنم.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تعطيلات

جلوی ویترین مغازه ای ایستاد.از آن مغازه ها که اجناسش به خاطر اسمشان گران می شوند نه لزوما به خاطر کیفیتشان.همیشه خیره شدن به ویترین مغازه ها را دوست داشت نه برای دیدن چیزهایی که با نظم خاصی داخل آن چیده اند بلکه فقط برای پرواز. ویترین مغازه های لوکس او را به دنیایی می برد که هیچ ربطی به اجناس و قیمتهای خنده دارشان نداشت.دنیایی که برای رفتن به آنجا تنها به یک پنجره نیاز داشت تا به آن خیره شود .یک پنجره بزرگ که هیچ کس در پس آن او را نمی بیند. که هیچ کس نمی پرسد به چه خیره شده ای! به ویترین مغازه ای لوکس با اجناس گران قیمت در گران ترین خیابان یکی از گران ترین شهر های دنیا خیره شد و آرام آرام از کالبد سنگینش بیرون آمد و شروع به پرواز کرد. بر فراز گندمزار طلایی بی انتها ... از همان خوابهای طلایی که وقتی چهار پنج ساله بود هر شب می دید. از همان خوابها که وقتی می دید صبح با یک لبخند بزرگ از خواب بیدار می شد... ناگهان یک لبخند بزرگ بر لبانش نشست ... شاید یک مشتری از گوشه چشم لبخند بزرگ او را دید و با خود فکر کرد چقدر از اجناس مغازه خوشش آمده است! اما هرگز با خود فکر نکرد که یک دختر دیوانه در ویترین یک مغازه مشغول پرواز بر روی یک گندمزار بی انتهاست... مادرش می گفت وقتی هم سن سال تو بودم هر شب همین خواب را می دیدم. ناگهان مادرش را دید که چهار پنج ساله بود و کنار او پرواز می کرد...بیشتر خندید... تمام صورتش تبدیل به خنده شده بود،اما هیچ کس حتی حدس هم نمیزد که او برای چه اینچنین می خندد...

ـ برای گردش به اینجا آمده ای؟

ـ تقریبا آره.

ـ چقدر می مونی؟

ـ چند ماهی می مونم

ـ برای تعطیلات تابستون زیاده حتما با مامانت اومدی

...

...

ـ نه ...

سوال برای چند صدم ثانیه به نظرش غیر عادی اومد ... سفر ؟ مادر؟ با من؟ من با مادرم؟... اما قطعا جوابش غیر عادی نبود چون بعد از گفتن این جواب کسی اصوات عجیب و غریب از دهنش در نیاورد و با تعجب نگفت مگه همچین چیزی امکان داره؟!؟ ...

هنوز پشت ویترین مغازه مشغول پرواز بود که یک نفر در نهایت ادب و احترام ازش خواست که جلوی ویترین کمی جابجا بشه تا اون بتونه جنس مورد نظرش رو از نزدیک ببینه . تمام لبخند بزرگش بر روی لبش خشکید،جابجا شد اما هر کار کرد دیگر نتوانست به پروازش ادامه دهد...

در خیابان راه می رفت . بغض گلویش را قلقلک می داد. کاش می توانست در جواب سوال آن ناشناس «آره» بگوید...

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک