دانه های ریز


+ ته دنيا!

بعضي وقت ها آدم دلش مي خواد همه چي رو ول كنه بذاره بره يه جاي دور ، دور دور دور ، شايد ته دنيا . گيگيل ميگه ته دنيا اونجاست كه دريا تموم ميشه و همهء ماهيا مي ريزن پايين! بعضي وقتها آدم دلش ميخواد بره ته دنيا و همراه ماهيا بريزه پايين !! آدم يه جورايي خسته مي شه  گاهي نميدونه و گاهي هم خوب مي دونه كه از چي خسته شده. گاهي وقتها هم دلش مي خواد فرار كنه ،‌از چيزي كه نميدونه چيه يا شايد هم خوب ميدونه .
گاهي وقت ها كسايي هستند كه به آدم اميد زنده بودن مي دن. اما وقتي اونا برن ته دنيا ...
كاش رفتن و نرفتن آدما دست خودشون بود . اون وقت مطمئنم كه مامان بابا  دلشون به حال من مي سوخت و نمي رفتن . يا ...
دلم بد جوري داره مي سوزه . عوض اوني كه رفت براي اوني كه مونده. عوض مامان بابا براي خودم . دلم داره آتيش مي گيره ...
يعني آدم تا زنده س  بايد گريه كنه ؟ پس كي نوبت خندهء آدما مي رسه ؟ وقتي برن ته دنيا ؟ اونجا كه دريا تموم ميشه و ماهيا ميريزن پايين؟
پس كي خندهء مامان جونمو مي بينم؟ دلم واسه خنديدنش يه ذره شده و اون سالهاست كه سياه پوشيده و خنده رو به خودش حروم كرده...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ يک وجبی ديوانه

ببين يك الف بچه چه جوري مارو مچل خودش كرده !‌ چهار تا آدم دراز ايستادن زار زار گريه مي كنند كه چي؟ هيچي خانوم يك وجبي لج كردن و يك بند جيغ مي كشند و با هيچ ترفندي آروم نمي گيرند.خدا رحم كنه بچه هاي اين دوره و زمونه وقتي بزرگ بشن چي مي خوان بشن! من كه هر چي بچه دور و برم ميبينم لجبار و عنق و بد اخلاق و جيغ جيغيه ! هر چي اين سلاطين حداكثر يك وجبي امر بفرمايند در كمتر از يك دقيقه براشون حاضره .حتي چيزي به نام وقت يا مسافت براشون معني نداره يعني وقتي اراده مي كنند كه مثلا تشريف برده شوند پارك بايد در چشم به هم زدن به پارك مربوطه رسيده باشند وگرنه واويلا،‌اصلا تو فرهنگ لغاتشون چيزي به نام صبر كردن وجود نداره و اين در حاليه كه كلشون پر از كلمات تخصصي سخت مثل پلي استيشن يا كامپيوتر و دي وي دي و انواع و اقسام اسامي اتومبيل هاست.

من عاشق بچه هاي حداكثر يك وجبي ام اما يك مرض خطرناك بين اونها اپيدمي شده به نام مرض لوسي كه ديگه داره حالم از اين بيماري و عواقبش به هم مي خوره .

زمان مادر پدراي ما انقدر توي خانواده بچه هاي ريز و درشت وول مي خورد كه كسي فرصت توجه بيش از حد به بچه هاشو نداشت .زمان كودكي ما هم كه كلا جو جامعه به خاطر عواملي مثل انقلاب و جنگ و اين چيزا  خيلي جو جدي اي بود و اصلا جايي براي لوس بازي نمي موند ، دوران ايستادن تو صف هاي چند ساعته براي برآورده شدن نيازهاي اوليهء حيات  نمي تونست دورهء ناز كشيدن و لي لي به لالاي كسي گذاشتن باشه كه همهء مردم از ريز گرفته تا درشت ياد گرفته بودند كه مقاومت كنن و به فرداهاي سپيد اميد داشته باشند( اين دقيقا كودكي منه كه به بمباران و موشكباران عراقيا و حرفها و دغدغه هاي سياسي بزرگ ترام گذشت).

از بچه هاي ممالك ديگه حرف نميزنم كه كمتر پيش مياد بچه اي توي يك خانواده متولد بشه و رشد كنه ، اكثر مواقع قبل از اينكه بچه دنيا بياد مادر پدر از هم  جدا شدن و يا حتي در خانواده هاي اصيل و پايبندشون بزرگتر ها انقدر درگير كاراشونن كه فرصتي براي لوس كردن بچه ها باقي نميمونه .

اما بچه كوچولوهاي جامعهء فعلي ما  واقعا چيزاي غير قابل تحملي اند ! تا جايي كه نه پدر مادر نه معلم نه هيچ كس ديگه اي نميتونه از پس حرف زورشون بر بياد .

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آبان ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کبوتر های عاشق!

زمين و آسمان در احاطهء خانه هاي مقوايي ما مي گريند،

اينجا ديگر نه زمين زمين است و نه آسمان ،آسمان،

همه جا اسير دستان ماست،

درختان هم در تكاپوي روز مرهء ما اسير گشته اند.

مي دانم كه ديگر جايي براي لانه ساختن كبوتر ها نمانده است،

هيچ درخت آرامي در اين شهر پيدا نمي شود و هيچ بام بي هيايويي نيز،

من تمام اينها را مي دانم

حتي مي دانم كه آبهايي كه مي آشامند و دانه هايي كه مي خورند و هوايي كه استشمام مي كنند همه، آلوده به سم دستهاي ماست

مي دانم، اين شهر شلوغ تر از آن است كه از كبوتر ها توقع احترام داشته باشم.

اما گناه من چيست كه از برخورد ناخن هايشان بر فلز كانالهاي كولر مي هراسم؟

گناه من چيست كه صداي وهم آلود هميشگيشان خوابم را به كابوسي سياه بدل مي كند؟

با خود مي گويم :

« باشد ، همسايه مي شويم. شما جوجه هايتان را درست تربيت كنيد من هم برايتان دانه ميريزم،

باشد تمام زمستان را با صداي خش خش و قورقورتان ميگذرانم چيزي نميگويم تا كودكانتان به ثمر برسند، تا پرواز كنند تا شاد باشند ، تا زندگي را تجربه كنند،

قبول مي كنم كه خانهء من حق شما نيز هست با اينكه از اوج آسمان، آنجا كه شما پرواز مي كنيد ، چيزي به من نمي رسد، همينكه بر زمين شاد باشيد براي من كافيست.»

 

من تمام آرامشم را به آنها مي دهم و آنها در جواب برايم گلهاي سبز و سفيد مي كارند!

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک