دانه های ریز


+ يک سال بالايی مرموز!

 

               از پله های دانشکده بالا می رفتم، مثل همیشه یک پا یک پا. یک کوچولو منو تو اون وضعیت دید و پرسید: پاهات مشکلی داره؟  من جواب دادم : آره.

بعد یک حس عجیبی بهم دست داد.حس آدم هایی که یه راز بزرگ دارن و رازشونو به کسی نمی گن.

 کوچولوها منو نمیشناسن باهاشون سر کلاس میشینم، حرف می زنم، بحث می کنم،اما هویت اصلیم برای اونها معلوم نیست.(خیلی هیجان انگیزه!)

یاد اون دختر آروم و مهربون و دوست داشتنی می افتم که سال دوم دبیرستان به مدرسهء ما اومد و بدون هیچ ادعایی هر سال شاگرد اول شد.مثل همه می اومد و می رفت، مثل همه حرف می زد ، بحث می کرد.بعد ها وقتی فهمیدم اون دختر تو همون روزها با چه مشکلات بزرگی دست و پنچه نرم می کرد، به قدرتش آفرین گفتم و به تو داریش!

فکر کنم دارم کم کم بزرگ می شم.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گناه نکردهء ما!

گهگاه مادر بزرگ یاد دردهایی که کشیده ام می افتد کمی که غصه ام را می خورد ، آرام می شود و می گوید : تمام گناهانت پاک شد ننه.

به من بر می خورد،خیلی بر می خورد. عاقبت یک روز طاقت نیاوردم و در جوابش گفتم : مگر من چه گناهی داشتم؟

نگاه عاقل اندر سفیهانه ای تحویلم می دهد و می گوید : همه گناهکارند.

از نگاهش می بینم که دل پری دارد،شاید از پسر بزرگش که سراغش را نمی گیرد،شاید از عروسش که احترامش را نگه نمیدارد،شاید از مستاجرش که تمام سبزیهای باغچه را پوسانده.

شیطان به جلدم میرود می گویم :خودت را نمیبینی؟ برادرهای کوچکت را که روی دوش خودت بزرگشان کرده بودی ،دانه دانه از دست دادی، نوزادانت که از دست کارگرتان افتادند زمین ، خواهر بزرگت،دختر و داماد و نوۀ دردانه ات، ماه بعدش خواهر کوچکت که برایت مانده بود،یا سکتۀ خودت و عمل قلب بازت که 6 رگ از پایت در آوردند و به قلبت پیوند زدند که به قول خودت معجزی بودی، که بعد از عمل زمین خوردی و دستت شکست که هنوز که هنوزه دستت کار نمیکند…

با این حرفها می خواهم بگویم تو گناهت چه بوده که هر سال عمرت داغ دیدی و زجر کشیده ای؟ امان نمی دهد ، انگار منتظر همین حرفهای من بوده می گوید: همین که روی حرف بزرگتر  حرف میزنی گناه است.

لال می شوم.ببین چه به روزمان آمده که تمام ندانم کاری های آدمهای کم عقل دور و برمان را می گذاریم به حساب گناه نکردۀ خودمان و می گوییم حتماً زمانی کار بدی کرده ایم و خودمان خبر نداریم.

می گویم: گناه امام حسین چه بود که در کربلا آن همه عذاب کشید؟

دیگر هیچ نمی گوید. اگر بگوید تمام آدمها گناهکارند بر ضد اعتقادات راسخش حرف زده.

یاد آتش سوزی مسجد ارگ می افتد، می گوید : آنها که کنار ساحل بودند خب بی نماز و گناه کار بودند یا لختی ها را میدیدند یا خودشان لختی بودند، خدا بلا می فرستد، اینها که برای عبادت رفته بودند همه با نماز بودند، برای چه بلا به سرشان نازل شد؟

بنا به عادت ،دلایل منطقی خودش را پیدا می کند و می گوید:نه، این کار خراب کارهاست، خدا که بنده های نمازخوان خود را عذاب نمی دهد.این خراب کارها می خواهند مردم را از صحنه به در کنند .این کار را کردند که مردم کمتر به مساجد بروند.

توپم که پر است باز برایش نطق می کنم ،از این نطق ها که به مزاجش سازگار نیست…

این بار می گوید: قدیمی ها نمی گذاشتند دختر ها درس بخوانند ، می گفتند دختر اگر مدرسه برود هوشیار می شود، دختر خوب نیست هوشیار باشد.

بسیار خرسند است که بعد از کلاس هفت ترک تحصیل کرده یا خواهر بزرگش را که مثل بلبل فرانسه حرف میزده بعد از کلاس هشت دیگر اجازه نداده اند به مدرسه برود.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک