دانه های ریز


+ کابوس!

نزدیک صبح بود، خواب دیدم مرد دیوانه ای دختری که در خواب می شناسم را در خانه اش زندانی کرده. با یک دوست مشترک که در خواب می شناختم در می زنیم تا برویم و دخترک بیچاره را نجات دهیم. دیوانه در را باز می کند و در حالی که مشخصا از حالت تعادل خارج است عربده کشان به روی من و دوستی که دم در ایستاده ایم اسلحه می کشد. از گوشه در دخترک را می بینم که به صندلی کامپیوتر بسته شده و مرد متجاوز گلویش را با یک کابل سیاه آنقدر محکم بسته است که صورتش بنفش شده، دهانش هم بسته است،‌ آنقدر دارد تقلا می کند که صندلی مدام دور خودش می چرخد. در حالی که از نگرانی و وحشت قدرت راه رفتن هم ندارم پله های ساختمان را پایین می روم و در میان جمعیت انبوهی که آن پایین ایستاده اند به 911 زنگ می زنم. خیلی طول کشید تا بیایند و من تمام مدت از اضطراب فریاد می زدم و یک نفر هم از جمعیت متوجه گریه های من نمی شد! اول آمبولانس رسید و وقتی ماجرا را با گریه زیاد برای راننده تعریف کردم، خیالم را جمع کرد که تقلای من دیگر فایده ندارد، دخترک تا حالا مرده است! کمی بعد تر سر بریده دخترک را دیدم که خون آلود روی پله ها افتاده بود! فریاد می زدم که این سر هنوز زنده است تنش را پیدا کنید و به هم بچسبانید. هیچ کس صدایم را نمی شنید! دخترک کشته شده بود. هنوز دارم فریاد و ضجه می زنم که از خواب می پرم، صبح شده است. نیم ساعت طول کشید تا از فضای کابوس به زندگی برگردم و دوباره نفس بکشم!

من هیجوقت فیلم ترسناک نمی بینم چون از حس تنشی که تا مدتها بعد از دیدن فیلم در من می ماند بیزارم. چه بر سرم دارد می آید؟ آنقدر زندگی ام آرام و بی هیجان است که تمام آدرنالین لازم برای بقا را باید یکجا در یک خواب تجربه کنم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آه از آدمهآه!

- از تمام آدمهای زمین بیزارم!

- تو کی وقت کردی تمام آدمهای زمین را از نزدیک بشناسی که حالا از همه شان بیزار شوی؟

- همین هایی که می شناسم کافیست که بدانم آدمها چقدر نفرت انگیز و خودخواه اند!

- اوهوم...

- من وقتی طلاق گرفتم هیچکدام از خواهر و برادرهایم به من کمک مالی نکردند، تقصیر زن و شوهرهایشان است که همه مثل مار چمبره زده اند روی پولهای خواهر و برادرهایم!

- آخی! یعنی همه تنهایت گذاشتند و حمایت معنوی هم نکردند؟

- حمایت معنوی کیلو چنده؟ همه اش حرفه! باد هواست! پای عمل که پیش بیاید همه ناتوان می شوند و پشتت را خالی می کنند تا پرتاب شوی در دره فلاکت!

- حتما خیلی سختی کشیده ای که انقدر به نزدیک ترین آدمهای زندگی ات بدبین شده ای!

- خیلی! خیلی سخت بود! پول نصف خانه و مهریه ام بود، اما کم بود، مجبور شدم ماشینم را بفروشم تا بتوانم دو تا آپارتمانی که انتخاب کرده بودم را بخرم! حالا مجبورم همه جا را با تاکسی بروم، خیلی تحت فشارم!

- حالا چرا دو تا آپارتمان؟

- خوب یکی برای خودم، یکی را هم بدهم تا وقتی پسرم دانشجوست بنشیند بعد که رفت سر کار و درآمد خودش را داشت خانه را بدهم اجاره بشود یک منبع درآمد برایم. اینطوری هر دوتایمان هم پرایوسی خودمان را داریم...

- ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آب و هوا!

بعضی وقتها دلم می خواهد فریاد بزنم! دلم می خواهد سرم را بگیرم رو به آسمان و به ابرها و به این جبهه های هوای تخیلی بگویم بروید گم بشوید که حوصله تان را ندارم. البته کارم هنوز به آن مرحله نرسیده، هر بار که فریاد از درون کله عصبانی ام به سمت حنجره فرستاده می شود جلویش را می گیرم که خوب حالا این همه آدم با چترهای شکسته از طوفان و لباسهای سراپا خیس از بوران خیال می کنند من از تیمارستان فرار کرده ام لابد. خودم کرده ام! از بین این همه کشور دنیا جایی را انتخاب کرده ام که چله تابستانش وضعیت جوی به همین منوال است. نه این طوری ها هم نیست، خیلی هم تنوع دارد، یک روز هوا سی درجه بالای صفر می شود و آنقدر شرجی است و شاخص اشعه ماورا بنفش بالاست که نفست گیر می کند میان ریه ها و کلا بالا نمی آید! درست فردای آن روز چند قطعه ابر می آید در آسمان و دما می شود نصف دیروز و چنان باد و باران خشمگینی شروع می شود که انگار آسمان تا حالا نباریده است و می خواهد خودش را خالی کند. 

اینجا زمین مسطح و بدون کوه و بلندی است که هر بادی که از هر طرف بیاید بدون مانع به اینجا می رسد و خیلی راحت بالا و پایین اش می کند. شبیه یک آدم دمدمی مزاج است که با یک غوره سردی اش می کند و با یک مویز گرمی! گاهی وقت ها هم فکر می کنم به یک سیاره دیگر مهاجرت کرده ام،‌ سیاره ای که جو ندارد تا سطحش را معتدل نگه دارد. زمستانی که پشت سر گذاشتیم و به زودی هم دوباره در راه است، چیزی شبیه قهر و خشم خدایان بر زمین بود! برف برف برف باد باد باد یخ یخ یخ و میانگین دمای منفی بیست درجه سانتیگراد آن هم به مدت شش ماه!

یاد آب و هوای تهران که می افتم دلم می سوزد، به قول مادربزرگم تهران آنقدر آب و هوای خوبی داشت که شاه قاجار آن را پایتخت کرد! حالا از هوایش آلاینده های سوخت فسیلی مانده و از آبش ترکیبی از آب چاه و فاضلاب و مقدار زیادی کلر! دلم می سوزد که از نظر جغرافیایی در بهترین نقطه زمین به دنیا آمده ام و حالا مهاجر داوطلب به خشمگین ترین تبعیدگاه زمین ام، جالب اینجاست که اگر تابعیت اینجا را هم بگیرم شهروند درجه دوم محسوب می شوم و اجازه دارند هر وقت اراده می کنند مرا از این تبعیدگاه اخراج کنند! دلم می سوزد که ایران تا ابد سرزمین مهربان مادری ام باقی می ماند و من تمام سالهای جوانی ام را در به در کشورهایی بودم که به ایران به چشم دشمنی متحجر و بی خرد نگاه می کنند ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لوس شده ام !

می دانی چیست؟ زیادی بوده ام همه جا. هر وقت دلم تنگ شد دویدم برای دیدن آدمها. هر وقت دلشان گرفت بوده ام کنارشان، حرفهایشان را شنیده ام،‌ با گریه هایشان گریسته ام،‌ با خنده هایشان خندیده ام. می دانی من به آدمها فرصت نداده ام تا ببینند آیا خودشان دلتنگ من می شوند یا نه، تا ببینند مرا دوست دارند یا نه. من همیشه بوده ام، همه جا، زیاد از حد. دیگر دارد از بی انصافی اطرافیان دلم می گیرد. وقتش رسیده شاید که دیگر انقدر پررنگ نباشم. من خودم را لوس می کنم و می روم مدتی گم و گور می شوم تا بلکه یک کسی بیاید بپرسد چرا خبری از شادی نیست یعنی کجا می تواند رفته باشد. بعد خوشحال بشوم از اینکه کسی به یادم افتاده است. فکر بدی هم نیست، هر چه نباشد از دلگیری بهتر است ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جنگ جنگ تا ...

دلم بستنی کیم می خواهد، که ظهر تابستان، خسته از بازی برویم و از بقالی سر خیابان چهاردهم بخریم. من در چشم به هم زدنی بستنی ام را تمام کنم و تو مرا سوز بدهی که هنوز بستنی داری و من ندارم! دلم برگر ذغالی پارک شفق می خواهد، که شب تابستانی چهارتایی برویم و من و تو تا غذایمان حاضر شود مسابقه صخره نوردی بدهیم روی دیوارهای سنگی پارک. دلم کودکی می خواهد،‌ بی خبری، سادگی. انگار که بزرگترین دردم تمام شدن بستنی ام باشد و بلند ترین قله ها برای فتح، دیوار سنگی پارک شفق، ...

از این دنیا خسته ام که هنوز کسانی برای خاک،‌ برای نفت، برای اعتقادات واهی، بر سر هزاران انسان دیگر آتش می افکنند. از اخبار خسته ام، از اسراییل و داعش و جدایی طلبان اوکران خسته ام، از جنگ، از آتش بس دوازده ساعته، از سازمان ملل متحد، آمریکا،‌کشورهای بی طرف، از در به دری،‌ از تصویر خون آلود کودکانی که ضجه می زنند، از اعدام،‌ از ساختمان های ویران و خونی، از جنایت، از این تنهایی ملال آور آدمها، از دیو صفتی دیوانگانی که جایشان در تیمارستان بود نه بر مسند قدرت،‌ از این دنیا خسته ام ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

دلم می خواست در روزگار دیگری زاده می شدم، روزگاری که تمام سربازها یکصدا از دستور آتش سر باز می زدند! هیچکس ماشه را نمی چکاند، هیچکس دگمه بمب افکن را فشار نمیداد، حتی به قیمت کشته شدن خودش!

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چه فرقی دارد ارتشی، زن، مرد یا کودک؟ برای نسل کشی همه را باید کشت!

 

اسراییل بمب دارد، اسراییل ارتش چند میلیون نفری دارد، اسراییل گنبد آهنی دفاعی  نفوذ ناپذیر دارد، اسراییل سلاح اتمی غیر شفاف دارد، اسراییل اکثریتی صهیونیست و نژاد پرست پر از عقده های تاریخی دارد، اسراییل زور دارد، اسراییل پول دارد، اسراییل رو دارد. فلسطینی ها اگر حماس را، که از چند نفر دسته دیزیِ پرت و پلا تر از خودش تغزیه می شود نداشتند، فقط یک مشت سنگ و کلوخ داشتند که آن هم از همان خاک سرزمین هاس اشغالی و در شرف اشغال تامین می شد. هر چند وقت یک بار یک بهانه به دست اسراییل می افتد و همان کافیست تا صدها فلسطینی کشته شوند و هزاران هم آواره تر و بی خانمان تر از قبل. برای فلسطین با دستان خالی دو راه بیشتر نمانده است، یا تا آخرین قطره خونشان کلوخ بیاندازند تا هزاران بمب دیگر بر سرشان فرود آید و برنامه بلند مدت اسراییل برای نسل کشی شان زودتر به نتیجه نهایی برسد، یا اینکه تسلیم شوند و در همان خاک اشغالی بمانند و از ادعای خود دست بکشند و بشوند شهروند درجه دوم اسراییلی. فلسطینی ها از درآمد حاصل از کشت زیتون هایشان به دولت مرکزی اسراییل مالیات بدهند و شکرگزار خدماتی چون بیمارستان و مدرسه و دانشگاه دولتی هم باشند. اسراییلی ها چون در موضع قدرتند آنها را غیر اسراییلی و بیگانه بنامند و از آن پس چون اکثریت اسراییلی ها نژاد پرستند، تمام عقده های تاریخی شان را در غالب توهین و تحقیر روانی بر سر مسلمانان فلسطینی خالی کنند. فلسطینی ها آرام آرام برای آنکه فشار این جنگ روانی را کم کنند خود را یهودی می نامند. اما اسراییلی های نژادپرست کوتاه نمی آیند و برای کودکانی که از پدر یهودی اصل اسراییلی بوجود آمده اند لغب سرور و سالار می گذارند تا تفاوت نژادی شان تا ابد بر روی پیشانی شان حک شود. صدها سال بعد وقتی اوضاع دولت مرکزی متزلزل شد، فلسطینی ها که از پرداخت مالیت های سنگین و تحقیر تاریخی خسته اند ادعای استقلال خواهند کرد و از اسراییل جدا خواهند شد. اما فلسطینی ها هنوز، سالار و غیر سالار، برای بازدید از مناطق مذهبی یهود به اورشلیم می روند و پول های خود را به چاه اقتصاد اسراییل می ریزند. هزار سال بعد فلسطینی ها ته دلشان از اسراییلی ها خوششان نمی آید و هر چه فکر کنند یادشان نخواهد آمد علت این نفرت تاریخی چیست! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تا بلوغ هنوز چند سالی مانده است!

اوایل خرداد هشتاد و سه بود که شروع به نوشتن این صفحه کردم، ده سال پیش! نمی دانم چرا ناگهان به یاد این تاریخ افتادم. آن روزها سیاه و ابری بود، یک تصادف اتومبیل مرا به دنیایی پرتاب کرده بود که همه ابعادش با دنیای پیشین فرق داشت. ده سال پیش نقطه عطف تمام زندگی ام بود، نقطه عطفی که شاید کمتر کسی در طول زندگی اش تجربه می کند. یادم می آید که آن روزها گم شده بودم، دنیا برایم یک حجم مبهم سیاه بود که به هیچ جایش تعلق نداشتم. در آن تصادف مادر، پدر، برادر و شادی مرده بودند. وقتی به عقب بر می گردم می بینم که شادی دوباره با چه دردی زاده شد و آرام آرام از نو پا گرفت. شادی ام حالا ده ساله است. ده سال پیش وقتی به دنیای مبهمِ جدید آمدم، دیگر به هیچ چیز و هیچ کس اعتمادم نبود، هنوز هم نیست. بعد از آن بود که یاد گرفتم کوچکترین اتفاق خوشایند را قدر بدانم که شاید آخرین باری باشد که تجربه اش می کنم. بعد از آن بود که یاد گرفتم فرصت عمر را غنیمت بدانم که کوتاه است و شاید همین لحظه که این ها را می نویسم آخرین دَم اش باشد. غم پنهان تمام این شادی را هیچ کس نمی بیند. آدمها حسود می شوند وقتی من را شاد می بینند و خودشان را، بدون حتی یکی از دردهای من، غمگین. تا بلوغم اما هنوز مانده است، آن روز هم یاد می گیرم که این دنیا جز به شادی به هیچ چیز دیگر نمی ارزد ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کودکم کجای این سالها جا مانده است؟

- "پسر کوچک پنج ساله با اشتیاق دستش را به سمت لیونل مسی بلند می کند، قدش خیلی کوتاهتر از مردان بزرگ است! مسی او را نمی بیند تنه اش به دست کودک می خورد و بی توجه عبور می کند. کودک که بعد از عبور مسی دستش هنوز بالاست چند ثانیه طول می کشد تا کل ماجرا را با مغز پنج ساله اش مرور کند! بعد دستش را پایین می آورد و غمگین از گوشه تصویر خارج می شود". وقتی این ویدئوی چند ثانیه ای را دیدم ناخودآگاه بغضم گرفت. دلم برای کوچکی پسرک سوخت، دستش را با امید دراز کرده بود، مسی اما آنقدر آن بالاها بود که کودکی اش را ندید. بعد اشکهایم آرام آرام سرازیر می شود ...

- "روی ساحل با دوستانم مشغول فریزبی بازی کردنم. هوا عاقبت گرم و آفتابی است و این اولین ساحل امسال است. حس و حالم مدت هاست که بهتر از این نبوده است. زنی به همراه چند گارد ساحلی فریاد زنان به سمت کودکی پنج ساله می دود و او را در آغوش می کشد و با صدای بلند شروع به گریه می کند. پسرک در آغوش مادر مات و مبهوت مانده است که این همه شلوغی برای چیست. مادر در میان گریه هایش می گوید من بی تو می میرم". دست از بازی کشیده ام و بدون اینکه حتی فکر کنم حس درد مادر در جانم می ریزد. کودکش گم شده بود، کودکی که قدش تا زانوی یک آدم بالغ هم نمی رسد. غرق شدن در آب دریا برای آن کودک فقط چند دقیقه زمان لازم دارد. چند دقیقه پر از نگرانی و نا امنی برای مادری که فریاد زنان به دنبال او می گشته است. بغضم می ترکد، همراه مادر شروع به گریستن می کنم!

هر چه سنم بالاتر می رود حساسیت و نگرانی ام برای بچه ها بیشتر و بیشتر می شود. هیچ کجای این احساس دست خودم نیست ،‌بغضم بی اختار می ترکد، اشک هایم بی اختیار می چکند. به گمانم به سنی رسیده ام که می باید کودکی می داشتم تا تمام این احساس محبت و نگرانی را، که نمی دانم از کجا به جانم آمده است، به پایش بریزم. حالا این حس با من است اما کودکم،‌ نمی دانم کجای این سالها جا مانده است ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جام جهانی

دارم کم کم احساس می کنم عمری از من گذشته! آن روزهای دور وقتی فوتبال می دیدیم همه بازیکنان اصلی و ذخیره را با تاریخچه می شناختیم، حتی خیلی از بازیکنان مطرح دنیا را هم. حالا می نشینیم مثل بوق مسابقات جام جهانی را نگاه می کنیم و به قدرتی خدا اصلا نمی دانیم کی به کی و چی به چی است. اسم لیونل مسی را یک جایی شنیده ام که هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کجا اما به جز این بقیه آدمها همه جدید و جوان و عجیب غریب اند. در حین بازی نیجریه و ایران در رقابتهای جام جهانی 2014 برزیل، دوربین تلویزیونی یکی از بچه های تیم ملی را بیشتر از بقیه نشان می دهد، انگار که کلا مطرح تر از بقیه باشد. دختر کاناذایی که کنارم نشسته است و میان سر و صدا و سوت و بوق بچه های ایرانی دانشگاه از حرفهای گزارشگر هیچ چیز نمی شنود، از من می پرسد این بازیکن کیست. می آیم بگویم "نمی دانم" که ناگهان به همه خاطرات سالهای پیش برمیگردم و زبانم بند می آید، تمام آدمهای آن  دوران که می شناختم، بازیکنان فوتبال، هنرپیشه ها و خواننده ها و حالا حتی نمی دانم مطرح ترین آدم تیمی که طرفداری اش را می کنم کیست. این میان گویا یکی از بچه های ایرانی جواب خانم را داد که بله ایشون فلانی و بازیکن مهمی هستند و من گیج و ویج هنوز در خاطرات قدیمی گم و گور شده ام. احساس یکی از اصحاب کهف را دارم بعد از اینکه می فهمد صدها سال است در خواب بوده و حالا همه چیز این دنیا عوض شده است. اما هنوز هم هر کجای این کره خاکی که باشم برای ایران قلبم می تپد و برای همه این بچه ها که به قدرتی خدا اسم یک کدامشان را هم نمی دانم از ته دل فریاد می کشم...

پ.ن. از همان روزهای دور هم یادم هست که مشکل بزرگ تیم ایران که تماشاچیان طرفدارش را دق می داد این بود که توپی که پاس می دادند به هم تیمی شان نمیرسید و وسط راه یکی از تیم حریف می قاپیدش. همیشه هم نشسته ام حرص خورده ام که آخر چرا مگر این بچه ها چی از بچه های کشورهای دیگر کم دارند که انقدر دست و پا چلفتی می شوند موقع پاس دادن. هیچوقت هم به هیچ نتیجه ای نرسیده ام. شاید هم این فقط یک حس است که برای همه آدمها وقتی بازیکنان تیمشان را تشویق می کنند پیش می آید!

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد