دانه های ریز


+ آیدا

گاهی هم نمی دانی از اینکه وبلاگ نویس مورد علاقه ات بعد از چند ماه دوباره نوشته است خوشحال باشی یا از اینکه بغضش را در غالب یک نوشته تلخ روی صفحه وبلاگش خالی کرده  است، ناراحت!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فحش آب نکشیده!

پسر خاله ام سه چهار ساله بود، روی فرش قرمز خانه مادربزرگ پخش زمین شده بود و داشت ماشین های اسباب بازی اش را روی خطوط حاشیه های فرش راه می برد. دو تا از ماشین ها را محکم به هم کوباند که یعنی مثلا تصادف شده است. بعد مثلا راننده ماشین اول پیاده شد، صحنه را دید و حسابی عصبانی شد. پسر خاله ام با آن صدای نازکش و با آن لکنت زبان بامزه اش فریاد زد: آهای "مرتیکه" چی کار می کنی؟ بعدش هم مثلا راننده ماشین دوم عصبانی تر از اولی از ماشینش پیاده شد و داد زد: هوی "زن تیکه" خودت چی کار می کنی؟

نمیدانم چند دهه از آن روز می گذرد، اما من هنوز هر بار که این کلمه را می شنوم با خودم می گویم "زن تیکه" و زیر زیرکی مثل همان روز بعد از ظهر می خندم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لوله کش!

دیروز بعد از یوگای دمای بالا، عرق ریزان و چندش آور، دوان دوان به خانه رفتم تا یک حمام پنج دقیقه ای بگیرم و به قرار شام با دوستانم برسم. به خانه که رسیدم دیدم جناب لوله کش در حمام مشغول کار است و آب کل ساختمان را هم برای کارش قطع کرده است. یادم آمد که به صاحبخانه گفته بودم دوش حمام چکه می کند و او هم از روی وظیفه شناسی لوله کش را خبر کرده بود. القصه، یک ساعتی را کنج اتاق کز کردم و عرق به تنم ماسید تا ایشان کارشان تمام شد و رفتند و بنده هم به هیچکدام از برنامه هایم نرسیدم.

شب خواب دیدم، کابوس شاید، که خانه ام نه در دارد نه دیوار و هر کار می کنم قراردادش را باطل کنم قانونا نمی توانم. کاش این لوله کش لعنتی وقتی که خانه نبودم می آمد و با این صحنه روبرو نمی شدم که هر کسی می تواند با کلید یدک صاحبخانه به خانه ام وارد شود!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک مشت عدد و رقم!

دوران صدر اسلام همیشه در ذهن من دورانی بسیار دور بوده است. اصلا چرا راه دور بروم، همین حافظ و مولانای خودمان آنقدر قدیمی اند که بعضی وقتها از خودم می پرسم در آن دوران آدمها چه شکلی بوده اند و چه می خورده اند و چه می پوشیده اند. حضرت عیسی دوهزار و شانزده سال پیش دیده به جهان گشود. هزار و سیصد سال پیش از او هم حضرت موسی به دنیا آمده بود. یوسف پیامبر سیصد سال پیش از موسی مرده بود.  داستان کشتی حضرت نوح به هفت هزار سال پیش بر می گردد. حضرت آدم هم طبق داستانهای انجیل هزار سال پیش از نوح می زیسته است. 

عمر آدمیزاد بر اساس این منابع می شود هشت هزار سال. البته هشت هزار سال تخمین دست بالایی است چون از روی همان منابع، عمر نوح نهصد و پنجاه سال شمرده شده است که خیلی با علم زیست شناسی جور در نمی آید. در هر حال هشت هزار سال برای ما، که میان بقایای دوهزار و پانصد ساله تخت جمشید قدم میزنیم و انگشت حیرت به دهان میگیریم، خیلی زیاد است. تاریخ تمدن بشر و پیدایش شهرها در پنج هزار و پانصد سال پیش را هم که اضافه کنیم، این تقریبا تمام آن چیزیست که از اعداد و ارقام عمر بشر به ذهنمان می رسد.

سالهاست که اعداد و ارقام دیگری هم ذهن من را به خود مشغول کرده اند. نئاندرتال ها زیر شاخه ای از انسانهای اولیه بوده اند که حدود ششصد هزار سال پیش از اجداد انسانهای امروزی (هومو سپین ها) جدا شدند و بین سی تا چهل هزار سال پیش هم منقرض شدند. ساختار ژنتیک نئاندرتال ها 99.5% با انسانهای امروزی مشترک است. جثه نئاندرتال ها کوتاه تر و پهن تر از انسان امروزی بوده است. نسبت سطح پوست به وزن بدنشان کمتر از انسان و حجم ریه شان 25% بیشتر از حجم ریه انسانها بوده است. این شواهد نشان می دهد که این موجودات برای زندگی در آب و هوای سرد در مناطق مرتفع کوهستانی تکامل پیدا کرده بودند.

و البته سن اجداد انسان امروزی و نئاندرتالها ،و احتمالا چند زیر گروه منقرض شده دیگر، برمی گردد به حدود چهار میلیون سال قبل.  یعنی چهار میلیون سال پیش، اجداد انسان متفکر "گونه زایی" شد و از شاخه اجداد میمونها جدا گردید. عصر استفاده از ابزارآلات توسط این گونه موجودات متفکر هم به دو و نیم میلیون سال پیش بر می گردد. همه اینها را بگذار کنار سن اولین گونه های زیستی بر روی زمین حدود سه میلیار سال پیش و عمر چهار و نیم میلیاردی زمین و عمر سیزده میلیاردی کهکشان راه شیری.

اینها فقط یک مشت عدد و رقمند! به منابعشان اعتماد داشته باشیم یا نداشته باشیم چیزی از این واقعیت کم نمی کند که همه ما، انسانهای متفکر، حتی یک نقطه در تاریخ پیدایش جهان هم نیستیم. کاش کمی هم از خاصیت متفکر بودنمان استفاده کنیم و این عمر نقطه ای مان را در جایی بهتر از جنگ و قهر و زورگویی و کشور گشایی و تعصب و برتری جویی استفاده کنیم!  

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این ایرانی های پا گنده!

درست دوازده سال پیش بود، اوایل خرداد ماه، که من شروع کردم به نوشتن این وبلاگ. اینجا شد مامن روزها و شب های تنهایی ام. اینجا شد گوشهای مادرم که دیگر نداشتمشان برای شنیدن درد دل هایم. اینجا شد خنده های برادرم که دیگر نبود برای شوخی ها و لطیفه هایی که می گفتم. اینجا شد دلسوزی ها و نگرانی ها و شادی های پدرم، که انگار بعد از رفتنش هنوز هم در رگهایم جاری می شد بعد از هر اتفاق خوب و بد زندگی ام.

این وبلاگ با من خندید، با من گریست، با من بزرگ شد. و حالا بعد از دوازده سال شده آرشیو آنچه بر من گذشت و احساساتی که در این دوازده سال تجربه کرده ام. برایم جالب است که چطور بعد از این همه سال هنوز هم اینجا را این همه دوست دارم، انگار  که جزیی از وجود خودم شده باشد.

بعضی وقتها هم از سر کنجکاوی می روم آمار بازدید های وبلاگ را نگاه می کنم. جالبترین نکته ای که فهمیده ام این است که فقط یکی از متن هایی که در این دوازده سال نوشته ام، هنوز که هنوز است، بیشترین بازدید را از سراسر دنیا دارد، آن هم یک مطلب دردناک که چند سال پیش در قالب طنز نوشته بودم. داستان زخم بستری که پاشنه های هر دو پایم را مثل جذام خورد و بعد از اینکه بعد از یک سال از جایم بلند شدم و دوباره کفش به پا کردم، پایم یک سایز کوچک شده بود. این داستان برای من یک خاطره پر درد است و برای کسی که می شنود شبیه یک جوک! و اما برای هزاران کاربر فارسی زبان اینترنتی، اینجور که آمار وبلاگ می گوید، راه حلی برای کوچک کردن سایز کفش! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شهر اسکلت ها!

به چشم من تمام اسکلت ها شبیه همند! همه شان یک مشت استخوانند که یک جمجمه کروی رویش قرار گرفته با دو حفره بزرگ سیاه به جای چشم، دو حفره مثلثی به جای بینی و یک جفت استخوان آرواره جمبنده سرتاسری! من حتی جنسیت و یا تفاوت سنی شان را هم نمی فهمم و صادقانه بگویم این موضوع برایم هیچ اهمیتی هم ندارد.

اما اسکلت ها خودشان فرق های بین خودشان را می بینند و اتفاقا خیلی هم به ظاهرشان اهمیت می دهند. در شهر اسکلت ها پسر-اسکلت های جمجمه روغن زده براق سر چهار راه به دختر-اسکلت های خوش قد و بالا متلک می گویند. اسکلت های بزرگتر اسکلت های کودک را اورتودنسی می کنند تا دندانهایشان مرتب شود. در شهر اسکلت ها آن ها که حفره های چشمشان درشت تر است و حفره های بینی شان کوچکتر زیبا تر محسوب می شوند و معمولا می روند در صنعت مد و سینما. آن هایی هم که این زیبایی ها را ندارند معمولا منزوی و افسرده ترند، با ستون فقرات خمیده و در خود فرورفته. اسکلت های جوان تر شاداب ترند، تراکم استخوانشان بیشتر و رنگشان سفید تر از مسن تر هاست! اسکلت های هنرمند و روشنفکرنما هم که خیال می کنند همه چیز می دانند و بقیه همه یک مشت استخوان بی مغزند، سرشان را بالا نگه می دارند و معمولا یک سیگار نصفه هم گوشه فکشان دارند که دودش از بین دنده هایشان بیرون می زند. شاید باور نکنید اما اسکلت ها خودشان از روی حرکت آرواره همدیگر تشخیص می دهند طرف مقابل دارد می خندد یا گریه می کند یا عصبانی است! 

من دلم می خواهد بروم به اسکلت های بی اعتماد به نفس غمگین و خموده بگویم بلند شوند و خودشان را جمع و جور کنند چون به چشم من هیچ فرقی با بقیه ندارند و همه شان یک گندند!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سندروم افسردگی حاد بعد از رسیدن به تمام آرزوهای موجود!

تازگی ها به این باور رسیده ام که سقف آرزوهای آدمی نباید پایین باشد! آدمیزاد باید همیشه در بساطش آرزوهای بزرگ دست نیافتنی پیدا شود. هر چقدر هم که تلاش و تکاپو کرد و هر چقدر هم که زمان صرف کرد تا به یک آرزویش برسد، باید باز هم آرزوهایی بالاتر از آن را داشته باشد. من آدم باهوش و توانا زیاد دیده ام، از آن آدمها که وقتی آرزویی دارند و وقتی هدفی در ذهنشان شکل می گیرد، تا به آن نرسند از پا نمی نشینند. آدمهایی را می شناسم که به بالاترین درجات علمی که همیشه آرزویش را داشتند رسیده اند، بهترین شغلی را که همیشه در رویاهایشان می دیدند پیدا کرده اند، بهترین خانه ای که در تجسمشان می گنجید را خریده اند و سوار بهترین ماشینی که از کودکی خوابش را می دیدند شده اند. یک جایی اما حول و حوش میانه زندگی به پوچی رسیده اند، به گمانم چیزی شبیه همان بحران میانسالی که در روانشناسی حرفش را می زنند باشد.

آدمهای خیلی موفق در میانسالی شان به هر چه که می خواستند رسیده اند. هر چه توانمند تر و باهوش تر باشند سن میانسالی برایشان پایین تر است. در میانسالی اگر به سقف آرزوهایت رسیده باشی دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه هیچ کاری را نداری. یک روز به خودت می آیی و می بینی هیچ کدام از دستاوردهای زندگی که سالها برایش تلاش کرده ای دیگر شادت نمی کند، یک روز به خودت می آیی و می بینی دیگر هیچ انگیزه ای برای تکاپو نداری، یک روز به خودت می آیی و می بینی افسرده شده ای!

آدمهای موفق معمولی تر افسردگی را به عنوان یک واقعیت زندگی قبول می کنند و به همان مسیر ملال آور قبلی ادامه می دهند، بدون اینکه بهبودی در اوضاعشان احساس کنند. آدمهای موفق باهوش تر دنبال علت می گردند اما اکثراً اولین چیزی که به ذهنشان می رسد را به عنوان راه حل از زندگی شان حذف می کنند. مثلا دنبال یک کار جدید در یک شهر جدید و محیط تازه می گردند. خیلی ها را می شناسم که در این مرحله نتیجه می گیرند که راه را از اول اشتباه رفته اند و حالا باید برگردند به همان جایی که از اول از آن آمده اند، مثلا شهر قبلی شان یا شغلی با موقعیت پایین تر که در گذشته داشته اند. آنها فکر می کنند اگر به موقعیت قبلی برگردند، با مدارک و موفقیت هایی که امروز به دست آورده اند، به احترام بیشتر اطرافیان و حس رضایت از زندگی برمی گردند. اما گذر زمان باعث شده که فراموش کنند که اگر شغل قبلی یا شهر قبلی خوشحالشان می کرد هرگز تصمیم به رها کردنش نمی گرفتند! بیشتر این آدمها وقتی به شرایط قبلی بر میگردند افسردگی شان عود می کند که شاید حتی شکست آن از حالت آدمهای دسته اول سخت تر هم باشد.

به خیال من اما آدمهای موفق خیلی باهوش که در هنر زندگی کردن نابغه محسوب می شوند آدمهایی هستند که همیشه و در هر مقطعی آرزوهایی برای خودشان دارند، چند آرزوی بزرگ با سقف خیلی بلند و چندین آرزوی کوچک و کوتاه مدت. آنها در هر مرحله ای از زندگی شان به تعداد قابل توجه ای از آرزوهایشان دست می یابند که باعث خرسندی و رضایتشان می شود. در همان حال هم هنوز آرزوهایی دارند که رسیدن به آنها به این سادگی ها نیست اما بودنشان هنوز انگیزه تکاپو و تلاش برای زندگی بهتر است.  من طرز فکر آدمهای گروه آخر را بیشتر دوست دارم و تلاش می کنم تا همیشه آرزو های بزرگی برای خودم داشته باشم.

پ.ن. البته که در این دسته بندی از آدمهای ناموفق اسمی برده نشده است. آدمهایی که به خیال خودشان ناموفق اند و به چیزهایی که در زندگی می خواستند نرسیده اند، در گروه دیگری قرار می گیرند که در این مبحث نمی گنجد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اندر احوالات اسباب کشی!

آدمیزاد موجود عادت کردن و خو گرفتن است. اینکه می گویند جنین وقتی به دنیا می آید گریه می کند چون از حس آسایش و امنیت شکم مادر جدا شده است حرف خنده داری است! کدام آسایش، کدام امنیت؟ نه ماه تمام در یک محیط بسته حبس باشی که دورت پیچیده باشد و حتی نتوانی دست و پایت را در آن تکان دهی! تا مادر یک لقمه غذا یا یک جرعه آب بخورد کل سیستم گوارشش کنار گوش تو شروع کند به فعالیت و قلیان! مادر یک غلت ناقابل در خواب بزند و کل دنیایی که می شناسی دور سرت بچرخد! آخر این کجایش شبیه امنیت و آسایش است؟ این که پر از ترس و نا ملایمتی و نا امنی است!

اما یک چیز برایم واضح است و آن این است که آدمیزاد از همان لحظه که به وجود می آید، از همان دوران جنینی، به محیط اطرافش عادت می کند و خو می گیرد. اگر جایش تنگ است به تنگی عادت می کند، اگر سر صدای دور و برش زیاد است به سر و صدا خو می گیرد، اگر استرس زندگی اش بالاست بی دغدغه که باشد انگار یک چیزی کم دارد، اگر غم در هوایی که تنفس می کند موج می زند جایش را عوض کند دلش برای امواج غم تنگ می شود!

عادت هم باید یک خصوصیت تکاملی باشد! عادت اگر نبود سنگ روی سنگ بند نمی شد! هیچ انسانی بعد از از دست دادن عزیزش زنده نمی ماند، هیچ کس ازدواج نمی کرد و از آغوش خانواده اش دور نمی شد، هیچکس توان مهاجرت از شهری به شهر دیگر را نداشت، هیچ زنی نمی توانست بزاید، هیچ کودکی نمی توانست به دنیا بیاید، هیچ فرزندی نمی توانست از مادرش دور شود و به مدرسه برود. عادت اگر نبود بشر همان روزها که به وجود آمد منقرض می شد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بیاییم از خودمان بد نگوییم!

من شاید در فرهنگ و زندگی آدمهای ایرانی نکات منفی و آزار دهنده دیده باشم، شاید عقاید خرافاتی یک عده اذیتم کرده باشد، و یا چشم و هم چشمی عجیب غریب بعضی از ایرانی ها حالم را به هم زده باشد، اما هرگز نمی گویم ایرانی ها بد هستند و عقلشان کم است. دلیل اش این است که اولاً ایرانی ها مثل همه ملت های دیگر مجموعه بزرگی از آدمها هستند که با چند مثال تجربی ساده نمی توان همه را در یک مجموعه بسته بندی کرد. ثانیاً، هر انسانی با هر ملیتی، در برابر هر نکته منفی شخصیت و اخلاقش، نکات مثبتی هم دارد. اگر برای توصیف آن فرد از نکات مثبت صرف نظر کنی در واقع عدالت را رعایت نکرده ای و این خود می شود بخش منفی شخصیت تو. 

من حتی اگر دل پُری از رفتار و منش بعضی از ایرانی ها، یا هندی ها یا چینی ها، داشته باشم وقتی سرِ درد دلم را با کسی که هیچ برخوردی با آن ملیت نداشته است باز می کنم و تمام نکات منفی را برایش می شمرم، در واقع دارم ذهن آن آدم را سیاه می کنم بدون آنکه او از بخش غیر سیاه قضیه خبر داشته باشد. من یاد گرفته ام در برابر غیر ایرانی ها هرگز از هموطنانم به عنوان یک مجموعه بزرگ بدگویی نکنم چون اینکار ذهن آنها را نسبت به ایرانی ها سیاه می کند بدون آنکه به منابع واقعی اطلاعات دسترسی داشته باشند. دود بد گویی از ملتی که خودت جزیی از آنی نهایتاً به چشم خودت فرو خواهد رفت. به جز این، کلی گویی راجع به ده ها میلیون آدم تنها بی خردی و کوته نگری ات را نشان می دهد نه برتری و برائت ات را از آن جمع.

حالا این که من این را کی و کجا یاد گرفته ام حکایت لقمان است که از بی ادبان ادب آموخته بود. کسی را می شناختم که پدرش اهل کاشان بود و بارها و بارها برایم تعریف کرده بود که چقدر از کاشانی ها بیزار است و از فرهنگ و رفتارشان گریزان. برایم بدی آنها را اینگونه شمرده بود که خسیس و پول دوستند و وقتی پای پول به میان بیاید دوست و دشمن نمی شناسند و بدجنس و حسود و آب زیر کاه می شوند. بیشتر که شناختمش دیدم زیادی به مادیات اهمیت می دهد و چند بار پیش آمد که دیدم برای مقدار کمی پول بی ملاحظه و بدجنس می شود. به جرات می گویم که حرفهای او و رفتارش مرا چنان تحت تاثیر قرار داده بود که باور کرده بودم باید از کاشانی ها دور بود و از جمله خود او که نصفش کاشانی بود! غافل از اینکه بدجنسی و پول دوستی می تواند در هر آدمی با هر پیش زمینه ای وجود داشته باشد و لزوما به قومیت آن فرد ربطی ندارد. دیرتر فهمیدم اگر سهراب اهل کاشان است من اتفاقاً چقدر کاشانی ها را دوست دارم و چقدر با آنها احساس نزدیکی و شباهت می کنم وقتی می گوید:

زندگی خالی نیست، 

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست،

آری آری تا شقایق هست،

زندگی باید کرد ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چگونه در ده ثانیه دلخوری از کلمات را فراموش کنیم!

می گویم هر وقت به ایران می روم خانواده مادری و خانواده پدری همه با هم به فرودگاه می آیند به پیشوازم. پیش خودم داستان طنزی می سازم که، در کنار همهء صلح و علاقه ای که بین تک تک اعضای خانواده ام هست، هر خانواده می خواهد به خانواده دیگر ثابت کند که من بیشتر این طرفی هستم تا آن طرفی. این را از آنجا می گویم که هر بار هر کدام از اعضای خانواده مادرم را می بینم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده است، به من می گوید آنقدر شباهت داری به مادرت که یک لحظه خیال کردم آن خدابیامرز را دیده ام. و هر بار که یکی از اعضای خانواده پدرم را بعد از مدتها می بینم اولین حرفی که به من می زند این است که وای هر چه می گذرد بیشتر شبیه عمه ات می شوی. و این اثبات شباهت این طرفی یا آنطرفی من تا همیشه ادامه خواهد داشت. نکته اما این است که من از تمام این توجهات لذت می برم و وقتی برای مدتی از ایران دور می مانم دلم ضعف می رود برای محبت و علاقه اعضای فامیل و بعد از چند ماه دوری حتی دچار کمبود محبت می شوم!

می گوید ای وای من هم وقتی سال اول به ایران رفتم کل فامیل برای استقبالم به فرودگاه آمده بود. من با همه سلام می کردم و حرص می خوردم که چرا همه "مثل دهاتی ها" پا شده اند و این شکلی آمده اند فرودگاه.

"مثل دهاتی ها" را که می گوید یک حسی که خوب می شناسمش قلبم را خراش می دهد. از اینکه چند دقیقه داشتم از محبت اعضای فامیلم برایش تعریف می کردم و او تمام مدت در ذهنش رفتار محبت آمیز آنها را به دهاتی بودن تعبیر می کرده دلم می شکند. در عرض چند ثانیه پیش از اینکه حرفی بزنم یا حتی دل شکستگی ام را نشان دهم از خودم چند سوال می پرسم:

- آیا او واقعا قصد شکستن دل مرا داشت یا تصادفی کلمه ای را به کار برد که برای من خوشایند نبود؟ جوابش مشخص است، او به خیال خودش و در ذهن متفاوت خودش داشت با من ابراز همدلی می کرد پس نیتش آزردن من نبود.

- آیا او در ناخودآگاهش فکر می کند که اعضای خانواده من و در نتیجه من که از آن خانواده می آیم دهاتی هستیم؟ جواب این سوال مبهم است، با شناختی که از او دارم حتی اگر نا خواسته یک جایی در اعماق وجودش خیال کند که شهرستانی ها، در برابر تهرانی ها، دهاتی محسوب می شوند، آنقدر با این عقیده غلط خود مخالف خواهد بود که به این راحتی ها بیانش نخواهد کرد.

- آیا دهاتی بودن بد است و اصولا ناسزا محسوب می شود؟ جدای از اینکه من آدم شهر کوچکم و شخصیت من طرفدار آرامش و سادگی است و آن صفایی که در روستایی ها و دهاتی ها می شناسم را هرگز در شهری های سرگشته در تلاطم ترافیک و وام خانه و ماشین و قبوض آب و برق ندیده ام، دهاتی می تواند یک ناسزا باشد. شاید یک جایی در تاریخ ایران وقتی روستایی ها به شهرها می آمدند و از پیشرفت و تکنولوژی شهر بی خبر بودند، به چشم شهری ها آدمهای نادان و بی سوادی می آمدند و اینگونه شد که از آن پس کلمه دهاتی این بار منفی معنایی را با خودش به دوش کشید. و اتفاقا در این جمله ساده که از دهان دوست خارج شد دهاتی دقیقا همان بار منفی که از آن حرف می زنم را به همراه داشت.

- آیا من از دهاتی بودن می هراسم؟ من در تهران به دنیا آمده ام و در تهران بزرگ شده ام. اما همه عمرم شهری که پدرم از آن می آمد را عاشقانه دوست داشتم. هنوز که هنوز است اگر از من بپرسند تهران را برای زندگی انتخاب می کنی یا شمال را جواب من بدون تردید شمال است با اینکه می دانم از نظر شغلی هیچ گزینه ای در شهرهای کوچک ندارم، همانطور که پدرم تا زمانی که زنده بود نداشت. با این همه با شنیدن کلمه دهاتی، در توصیف رفتار فامیلم، به من بر می خورد و آن را به خودم می گیرم! با خودم فکر می کنم شاید در دوران کودکی ام اتفاقی افتاده و کسی تهرانی نبودن پدر و مادرم را مسخره کرده است و من در خیال کودکی ام فکر کرده ام که تهرانی بودن پدر و مادر یک مزیت است برای بچه! یادم نمی آید! فقط این را می دانم که هر وقت کسی با "تهرانی اصیل" بودنش پز داده توی ذوقم خورده است و با خودم فکر کرده ام که یک آدم چقدر کمبود باید داشته باشد که شهر محل تولد خودش و خانواده اش بشود موضوعی برای پز دادن!

بعد از چند ثانیه به خودم می آیم و می بینم دیگر از حرف دوستم ناراحت نیستم. اما سوال های بی جواب زیادی را در مغز خودم باز کرده ام که باید حالا حالا ها دنبال جوابشان بگردم...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد