دانه های ریز


+ نان یا شادی؟

آشنای قدیمی بعد از سالها بی خبری پیغام داده که کجایی و مشغول چه کاری؟ می گویم کانادا زندگی می کنم و مشغول رساله دکترای مهندسی شیمی هستم. می فرماید واقعا علاقه داری به شیمی یا اینکه در کانادا هم مدرک گرایی باب است و برای مدرکش دکترا می گیری؟

کمی جا می خورم، بعد یادم می آید که خیلی از آدمهایی که در ایران می شناسم کارهایی را شروع کرده اند که هیچ علاقه ای به آن نداشتند. ولی برای عنوانش یا مدرکش یا کلاسش ادامه داده اند و به آخر رسانده اند. هر چند مدرک و پیشرفت تحصیلی و کاری همه جای دنیا ارزش خودش را دارد اما در کانادا آدمها بدون علاقه پا به هیچ راهی نمی گذارند. اینجا آدمها هر لحظه که احساس کنند کاری که انجام می دهند درست نیست و از نظر روحی احساس رضایت و خرسندی نکنند، بی هیچ واهمه ای آن کار را رها می کنند و به دنبال کاری می روند که خوشحالشان کند. سال آخر رشته تحصیلی شان هم که باشند اگر احساس کنند آن رشته چیزی نبود که دنبالش بوده اند همانجا رهایش می کنند. اوایل به این روحیه و شجاعتشان غبطه می خوردم. بعد که دقیق تر نگاه کردم دیدم وقتی دغدغه نان نداشته باشی بی باک هم می شوی. شاید در ایران برای اینکه گلیمت را بتوانی از آب بیرون بکشی باید همرنگ جماعت شوی و خودت را به جریان آب بسپاری. شاید نان مهمتر از شادی باشد، که اگر سیر نباشی و برای ابتدایی ترین نیازهایت هنوز محتاج باشی، دیگر جایی برای فکر کردن به درجه رضایت از زندگی و کیفیت کاری که انجام می دهی نباشد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برف با برف فرق دارد!

امروز چهارشنبه سوم آذر هزار و سیصد و نود و پنج، عکس های برفی رسیده از تهران و شمال را که نگاه می کنم تا مغز استخوانم یخ می زند! 

جالب اینجاست که خودم از دوشنبه تا حالا مسیر همیشگی خانه تا دانشگاه را در حالی که برف تا ساق پایم می رسیده است طی کرده ام. این استاندارد دوگانه از کجا می آید نمی دانم!

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

"حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن" ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پاییز ...

پاییز که می آید،

رنگها را نمی بینم،

می نوشم!

آنچنان که سرخی شرابگونشان،

گرمای عشق را،

دیگر بار،

در رگهایم می دمند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

دلم پیش سوریه است، پیش حلب که عکسهایش شبیه خرابه ای متروکه است. پیش کودکان و جوانانی که تمام آرزوهای بلندپروازانه شان در آتش یک جنگ داخلی چند ساله سوخته است. پیش آنها که حالا صبح که چشم باز می کنند نمی دانند تا شب زنده می مانند یا نه. و این حکایت تمام جنگ هاست. جنگ مردان کوچک در لباسهای بزرگ. آنها که برای به دست آوردن قدرت و ثروت نه جان کودکان را می شناسند نه می دانند آرزو یعنی چه.

همه می گویند رییس جمهور دیکتاتور سوریه برای ماندن بر سر قدرت از هیچ جنایتی فروگذار نکرده است. می گویند آنچنان اهریمن وار همه را زندانی و شکنجه کرد و کشت که عاقبت آه از نهاد مخالفین درآمد و دست به نبرد مسلحانه زدند. گیرم که اسد خود شیطان باشد، من می خواهم بدانم گروه مخالفان اسد چگونه چشم به مرگ هزاران کودک می بندند و هنوز هم از این جنگ دست بر نمی دارند. گیرم که جو سوریه به خاطر اسد جو خفقان بود و شهروندان سوری حق آزادی بیان نداشتند، آیا پایین کشیدنش از قدرت می ارزید به مرگ و آوارگی این همه انسان؟ مگر دغدغه مخالفان، امنیت و آسایش و آزادی شهروندان سوری نبود؟ اینگونه برایشان آزادی و امنیت آوردند؟ حرف از ده نفر و صد نفر نیست، صحبت از میلیونها آدم است. میلیونها کودک که اگر مرده باشند زجرشان تمام شده و اگر زنده باشند باید کوله باری از آسیب های روحی و فقر و آوارگی را یک عمر با خود به دوش بکشند. خوشبخت ترینشان حالا در کمپ های پناهندگی منتظرند تا جواب مثبت بگیرند و بعد از آن تا آخر عمر شهروندان درجه دوم کشورهایی باشند که اقامتشان را با هزار منت گدایی کرده اند. شک نداشته باش که از میان آنها صدها بیمار روحی و سرخورده اجتماعی رشد خواهد کرد. 

سنگدلی و حماقت آدمی را پایانی نیست ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ قورباغه عوضی!

مارک تواین می گوید: اگر هر روز صبح قبل از انجام هر کاری یک قورباغه زنده را قورت دهی، تا آخر روز خیالت راحت است که سخت ترین کار آن روز را انجام داده ای و بقیه کارها برایت آسان می نماید.

قورت دادن قورباغه آن کاری است که بیشتر از هر کار دیگر از انجام آن می ترسی و تا جایی که می توانی به تعویق می اندازی اش. و اتفاقا کاری است که وقتی انجامش دهی بیشترین اثر مثبت را روی زندگی ات می گذارد و خیالت راحت می شود که سخت ترین کار را انجام داده ای *. 

حالا این قورباغه لعنتی توی گلویم گیر کرده و پایین نمی رود. آن میان قور قور می کند و دست و پا می چرخاند و به گلویم بزرگی می کند! 

 

* از مقدمه کتاب "قورباغه ات را قورت بده" نوشته برایان تریسی

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فصل بارش ...

من،

می گریم،

آرام، آرام،

آنقدر که اشک هم،

بی صدا می چکد،

بر ورق تنهایی ام،

مبادا که پاییز بد خواب شود ...

تو،

می خندی،

بلند، بلند،

آنقدر که درختها می لرزند و برگهای مرده،

به جای اشکهای فروخورده ات،

به زمین می ریزند ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ از "صدای پای آب" سهراب سپهری

...

زندگی رسم خوشایندی است،

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق،

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود،

زندگی جذبه دستی است که می چیند،

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است،

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره،

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است،

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد،

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست،

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر،

زندگی شستن یک بشقاب است،

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است،

زندگی "مجذور" آینه است،

زندگی گل به "توان" ابدیت، زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،

زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست،

هر کجا هستم ، باشم، آسمان مال من است،

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است،

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند،

قارچهای غربت.

 من نمی دانم،

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست، 

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد،

چترها را باید بست، زیر باران باید رفت،

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد،

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت،

دوست را، زیر باران باید دید،

عشق را، زیر باران باید جست،

زیر باران باید با زن خوابید،

زیر باران باید بازی کرد،

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است،

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است

... 
نویسنده : shadi ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ و من هنوز هم زنده می مانم ...

فقط یک ثانیه، یک قدم، یک نفس، اگر جلوتر بودم، می مردم! به همین راحتی که می نویسم اش و به همین راحتی که می خوانی اش، می مردم. و این سومین بار بود که یک ثانیه عقب بودم و سومین بار بود که نمردم. من زندگی ام را به یک ثانیه "عقب مانده" مدیونم آن هم نه یک بار که سه بار. 

ظهر دل انگیز تابستان بود و نسیم ملایم شهریور به صورتم می وزید. سرخوشانه در پیاده رو از زیر درختان کهنسال شهر راه می رفتم و برنامه فردا را در ذهنم مرتب می کردم. ناگهان شاخه قطور و خشکیده ای ار بالای درخت افتاد و به فاصله یک قدم جلوی پایم متلاشی شد. احتمالا شاخه خشکیده به بادی شکسته بود و آن بالا به شاخه های کوچکتر گیر کرده بود تا آن لحظه! برای چند ثانیه همانجا که بودم خشک شدم. شاخه شکسته به ابعاد یک قایق پارویی بود. اگر تنها یک قدم جلوتر بودم تمام آن وزن به فرق سرم فرود می آمد و در آن حال مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیفتد!

هشت سال پیش از این، ظهر دل انگیز یک تابستان، وقتی سرازیری پر پیچ و خم یک جاده را رکاب می زدم، پایم از روی رکاب سر خورد و تعادلم را از دست دادم. در همان لحظه، یک ماشین سفید بزرگ با سرعت از کنارم گذشت. من در میان زمین و هوا تاب می خوردم که باد عبور ماشین به صورتم خورد. ماشین عبور کرد و من روی جاده افتادم. اگر پایم فقط یک ثانیه زودتر سر خورده بود و من فقط یک ثانیه زودتر به زمین رسیده بودم، چرخهای ماشین از روی سر یا گردنم عبور می کرد و در آن صورت مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیفتد!

سیزده سال پیش از این، ظهر دل انگیز یک تابستان، کنترل ماشین را روی جاده باران زده از دست دادم و از مسیر خارج شدم و با تریلی هجده چرخی که از روبرو می آمد برخورد کردم. در همان لحظه کمربند ایمنی ام پاره شد و من به بیرون از ماشین پرتاب شدم. اگر کمربند ایمنی تنها یک لحظه زودتر پاره شده بود، هنگام برخورد با تریلی سرم به شیشه می خورد و نمی دانم بعد از آن چه بلایی به سرم می آمد. اگر کمربند تنها یک ثانیه دیرتر پاره شده بود، من هم به همراه ماشین به زیر چرخهای تریلی می رفتم و در آن صورت تنها اتفاق ممکن برایم مرگ بود.  

 من اما هنوز زنده ام. آموزگار طبیعت تا به حال درسی را با این همه تاکید به کسی نیاموخته بود که به من آموخت! اینکه عمرم تنها به ثانیه ای بند است، اینکه هیچ کاری از دستم برای نجات خویش بر نمی آید آن لحظه که موعد رفتن است. و من هر بار بیش از پیش قدر جان به جای مانده ام را می دانم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جوک!

کانادایی ها (در برابر امریکایی ها) به ادب و نزاکت معروفند. امریکایی ها یک سری جوک در این زمینه دارند که مثلا کانادایی ها را به خاطر زیاده روی در ادب و لفظ قلم بودن مسخره می کند. چند روز پیش وقتی وارد حساب الکترونیکی بانک کانادایی ام شده بودم گویا سیستم، کند عمل کرده و با سرعت معمول حساب شخصی ام را باز نکرده بود. شاید اسمش نقص فنی باشد اما آنقدر ناچیز بود که من حتی برای لحظه ای هم به آن فکر نکرده بودم. دو روز بعد برایم یک پیغام عذر خواهی از بانک رسید که ما متاسفیم که وقت شما را بیشتر از معمول تلف کردیم! از این همه درک و ادب خنده ام می گیرد وقتی به جوکهای امریکایی که در مورد آن ساخته شده است فکر می کنم.

با خودم می گویم، درست است که جوکهای قومیتی برای تحقیر یک قوم و برتری جویی قوم دیگر ساخته می شوند، اما یک جایی آن دورها یک اختلاف فرهنگی در آن پنهان شده است. اگر به تمام جوک هایی که در آنها یک قومیت را احمق معرفی می کند دقت کنی می بینی آن قومیت در واقع زبان متفاوتی با زبان قوم سازنده جوک دارد. این اختلاف زبان در تمام فرهنگها سوتفاهم و عدم درک متقابل را به همراه داشته است. یا مثلا آن فرهنگی که متجدد تر بوده و زنان در آن به اندازه مردان حق مشارکت اجتماعی و آزادی داشته اند از دید فرهنگ سنتی و بسته جاهای دیگر عجیب جلوه می کرده و از آن به عنوان بی غیرتی مردانش  تعبیر می شده است. حالا باید دید کدام گروه قلدر تر است تا برای گروه دیگر جوک های زنجیره ای بسازد. مثلا چرا مسخره کردن ادب کانادایی ها آنهمه آمریکایی را می خنداند اما بی ادبی کلامی امریکایی ها هیچوقت مایه تمسخر و جوک سازی کانادایی ها نشده است! همین را بگیر و برو تا تمام جوک هایی که در مرکز ایران برای اقوام مختلف ساخته اند.

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد