دانه های ریز


+ افسردگی جمعی!

نمی دانم از عوارض فرهنگ کهنمان است یا شرایط محیطی نامطلوبمان که جز آیه یاس خواندن کار دیگری یاد نگرفته ایم. انگار هیچ چیز نمی دانیم جز حسرت روزهای جوانی که بر باد رفت و گذشت بدون هیچ امیدی به آینده یا هیچ برنامه بلند مدت زندگی. ما در هر شرایطی که باشیم ناراحتیم، روز مرگمان هم که می رسد اصولا ناکام از دنیا می رویم چون به آنچه که می خواستیم نرسیدیم و از روزهای عمرمان جز حسرت سپری شدنشان چیزی برایمان نمانده است. همیشه کسانی هستند که از ما موفق ترند و زندگی شان رنگی تر است و این بر حسرتمان می افزاید که چطور آنها خوشند و ما نیستیم. ما دوچیز را یاد نگرفته ایم: یکی قدرشناسی داشته هایمان و دیگری امید به فرداهایمان.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این روزها که گذشت!

ارزش تک تک روزهای گذشته را آن وقت می فهمی که درست هزار و نود و پنج روز از آمدنت به کانادا می گذرد! این تنها یک عدد خشک و خالی نیست، این نشان می دهد که اگر در تمام این مدت در کانادا مانده بودی و به خارج از آنجا سفر نکرده بودی همین امروز مجاز به تقاضا برای پاسپورت کانادایی می شدی. حالا ارزش آن صد و چند روزی که در سه سال گذشته در کانادا حضور فیزیکی نداشتی را وقتی می فهمی که قانون تصویب شده پارسال در نوبت باشد که اجرایی شود. طبق این قانون از یک سال تا سه سال دیگر به زمان انتظار برای درخواست پاسپورت اضافه خواهد شد.

حالا می گویی ای بابا، باز نشسته ای روزهای عمرت را می شماری که بگذرند و تمام شوند؟ واقعیت این است که چه بخواهم چه نخواهم روزهای عمرم می گذرند، و من هم عاقبت روزی به آخر خط خواهم رسید درست مثل بقیه آدمها. حالا چی از این بهتر که روزهایم در انتظار رسیدن به آرزوها و هدفهای کوچک و بزرگی که برای خودم تعیین کرده ام بگذرند... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مشاهیر جهان!

"مشاهیر جهان" محبوب ترین برنامه تلویزیونی دوران کودکی ام بود. از میان تمام مشاهیر، داستان زندگی دو نفر آنقدر ذهن هفت هشت ساله مرا به خود مشعول کرده بود که آرام آرام شد سرلوحه زندگی ام و قسمتی از آنچه که امروز من را، شخصیتم را و نگاهم به دنیا را شکل داده است. "هلن کلر" دختری که نه می دید نه می شنید و با کمک یک معلم کودکان نابینا به نام آن سالیوان به جایی رسید که تبدیل به یک نویسنده شد و تا آخر عمر برای کمک به کودکان استثنایی فعالیت کرد. هلن کلر برای من شد نماد توانایی آدمی، نماد زندگی کردن و مفید بودن و شاد بودن بدون داشتن چیزهایی که همه خیال می کنند مهمترین هاست.

نفر دوم "گالیله" بود، فیزیکدان و ریاضی دان ایتالیایی قرن هفدهم، که با مشاهدات نجومی اش تئوری متحرک بودن زمین و ثابت بودن خورشید را ارائه داد. او هر چند در اولین مقاله اش در این زمینه موفق به اثبات کامل نظریه اش نشد اما بعدها به جرم فعالیت برای اثبات غلط بودن آموزه های انجیل به اعدام محکوم شد و با یک درجه تخفیف تا آخر عمر از ادامه مسیر علمی اش منع شد. داستان گالیله هم برای من نماد عقل آدمی شد که هر چقدر هم که خرافات جذاب و دم دستی باشد هنوز می تواند با قدرت منطق اش به روی خرافات خط بطلان بکشد.

گالیله با تلسکوپ اختراعی اش شواهدی را از آسمان رصد کرد که نشان می داد زمین جرم ثابتی نیست بلکه در میان اجرام دیگر آسمانی و به دور خورشید در حرکت است. با انتشار این نظریه کلیسا با استناد به آیات انجیل به گالیله اخطار داد که دست از نشر اکاذیب بردارد و به راه خدا و انجیل برگردد و دیگر در مورد این موضوع تحقیقی انجام ندهد.

گالیله در دفاع از خود در نامه ای به کلیسا نوشت که شاید خدا برای فهماندن حرفهایش به مردم عادی مجبور بوده تا از مثال هایی که برای آنها قابل درک تر است استفاده کند نه از مفاهیم علمی پیچیده. دفاعیه گالیله اثری معکوس داشت و کمکی برای رفع اتهامش نکرد. تا پیش از ارائه دادن این نظریه هیچ قانونی با مضمون اعتقاد به "زمین-مرکزی" جهان تدوین نشده بود. نظریه گالیله، مردان علوم دینی کلیسا را بر آن داشت که تحقیقات جامع خود را در تفسیر آیات* انجیل مرتبط با این موضوع شروع کنند و قانون جدیدی را به قوانین آن زمان اضافه کنند که اعتقاد به مرکزیت زمین در جهان بود. 

گالیله اما از تلاش و تحقیق ننشست و چند سال بعد دوباره نظریه جدیدی را منتشر کرد که علت جزر و مد اقیانوس را حرکت زمین می دانست**. انتشار این مطلب که حالا این بار بر خلاف قانون تصویبی کلیسا بود گالیله را محکوم و تا آخر عمر تبعید و خانه نشین کرد.

 نزدیک به سیصد سال از آن تاریخ گذشت تا پاپ، در سال هزار و نهصد و نود و نه، عاقبت بابت ظلمی که جهل کلیسای قرون وسطی بر گالیله روا داشته بود عذرخواهی کند. 

 

 

آیاتی که برای اثبات زمین-مرکزی جهان استفاده شد عموما شامل دعای قدیسینی بود که از خدا ثابت شدن خورشید در آسمان را خواسته بودند. طبق عقیده کلیسا اگر خورشید در حال حرکت نبود خداوند هرگز در کتابش این را از زبان قدیسین، که رابطه نزدیکی با او داشتند و از اسرار جهان آگاه بودند، نمی فرمود. 

** امروز می دانیم که علت جزر و مد نیروی جاذبه گرانشی ماه است.

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تمام زندگی من، یا روزهای گذشته و روزهای نا آمده

خواب دیدم در خانه ای بودم که مال من بود و هر چه می رفتم به انتهایش نمی رسیدم. به هر سوراخ سنبه اش که سرک می کشیدم دوباره به دالانی هدایت می شدم که قسمت جدیدی از خانه را نشانم می داد. هر بار خیال می کردم این دیگر آخرین قسمت است اما نبود. یک قسمت نم گرفته بود و آکواریومی داشت با ماهی های سیاه و خاکستری خیلی بزرگ، یک قسمت سقفی کوتاه داشت و دیوارهای کهنه بدون پنجره. یک قسمت مبلمان کامل داشت و یک قسمت شبیه انبار مخروبه و دوده گرفته و بی مصرف بود. یک قسمت دیگر از خانه، که مهمانها روی صندلی های پشت به دیوار در یک ردیف طولانی نشسته بودند، روشن و آفتاب گیر بود. آشپزخانه ای مدرن داشت و دو اتاق خواب نورگیر با دیوارهای سفید. در هر اتاق دکوراسیون چوبی بود با المان های سبز و زرد و سفید و یکی از دیوارها پنجره سرتاسری داشت رو به باغی سبز و یکی دیگر از دیوارها کمد دیواری. کمد ها چوبهای رنگ نزده بود و داخلشان با جعبه های چوبی که می شد مثل کشو بیرون کشیدشان قسمت بندی شده بود. من جعبه های کمدها را دانه دانه بیرون می کشیدم تا مطمئن شوم ساکنین قبلی چیزی در آنها جا نگذاشته باشند، اما جعبه ها تمامی نداشت. مهمانها که چهره های آشنای زندگی ام بودند بی هیچ حرفی به کاراهایم خیره شده بودند. یکی از فامیل های سببی ام که همیشه نگاهش می ترساندم آن وسط از همه بیشتر به یادم مانده است. در حین بیرون کشیدن جعبه ها داشتم فکر می کردم بهتر است این قسمت را از سایر قسمت ها که کهنه و مخروبه اند جدا کنم و بعد ها که وقت فراغتم بیشتر شد بنشینم جاهای دیگر خانه را باز سازی کنم و تکه تکه اجاره بدهم! در حین بیرون کشیدن جعبه ها به آرزوهایم فکر می کردم، به کودکم که می دانستم یکی از دو اتاق برای او خواهد بود و به باغی که هنوز وقت نکرده بودم ببینمش.

از صبح تا حالا این خواب حسابی ذهنم را به خودش مشغول کرده است. انگار آن خانه کل زندگی ام است، من، وجودم، زندگی ام با تمام دالان های فکرم، خاطراتم، نگرانی هایم، آرزوهایم. آن دالانهای بی صدا و تاریک و قدیمی گذشته من بود و آن بنای روشن با سقف بلند آینده ای که پیش رویم می بینم، اینده ای پر از آفتاب که زرد است و پر از زندگی که سبز است. تمام جعبه هایی که قرار است روزها یم و آرزوهایم را دانه دانه در آنها قرار دهم هنوز خالی اند و بی شمار. من که این همه سال است خیال می کنم  بی تفاوت به قضاوت دیگران مشغول کارها و درگیری های خودم هستم، در ناخودآگاهم تمام آشنایان را در حال نظاره کارهایم می بینم، همه به ردیف خیره به منند و با نگاهشان در من دلهره می کارند. تمام دالان های غم انگیز و خاک گرفته روزگار پیشینم آنجا بود که با تمام وجود سعی کرده ام از خاطراتم پاکشان کنم اما چه بخواهم چه نخواهم آنها هم قسمتی از کل این بنا بوده اند. در بهترین حالت شاید بتوانم تیغه ای بکشم و زمان رنگی را از زمان سیاه و سفید جدا کنم اما هرگز قدرت کوبیدن و نابودی بخش های گذشته را نخواهم داشت.

اما آن ماهی ها! آن ماهی های بزرگ و چاق که همه شان در یک آکواریوم  چپیده بودند و جای تکان خوردن نداشتند در آن اتاق خاکستری نم گرفته، آنها نشانه کدام قسمت از زندگی گذشته من بودند؟ تعبیر خواب را اگر  علم تجربی تحلیل روانشناسی آنچه در ناخودآگاهت می گذرد بدانم، تعبیر جالبی برای ماهی ها به من داد. ماهی در خواب زن نشانه جفت است و جالب اینجاست که من تمام ماهی هایی که زمانی خیال می کردم می توانند جفتم باشند و نبودند را در یک آکواریوم کهنه در نمور ترین قسمت خانه رزوگارم جا گذاشتم و رفتم و رفتم و از راهروهای پیچ در پیچ گذشتم تا به روزهای روشن آینده برسم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کلکسیون عکس دونفره با دخترهای رنگ وارنگ یا مجموعه’ فتوحات جنگی!

یک جایی درون دختر ها یک کودک درون پنج شش ساله است که هر چند وقت یک بار سرک می کشد بیرون و شیطنت می کند. اما پسر ها کودک درون ندارند و انگار خودشانند که تا ابد پنج شش ساله باقی می مانند.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پنجره!

جایی که در آن زندگی می کنم یک اتاق از دو اتاق طبقه آخر یک ساختمان قدیمی سه طبقه در محوطه دانشگاه است. گمان نمی کنم سال بنای ساختمان خیلی جدیدتر از سال تاسیس دانشگاه یعنی هزار و هشتصد و چهل و دو میلادی باشد. این را از نمای آجر قرمز ساختمان و برج و باروی ضلع شرقی و قسمتهایی از دیوار راه پله که به داخل شکم داده است می گویم. یکی از پنجره های اتاقم احتمالا در زمان بنای ساختمان در دیوار کار گذاشته شده بود و حاضرم قسم بخورم که در بهترین حالت حتی اگر روزی تعمیر یا تعویض هم شده بود نمی توانست بعد از سال هزار و نهصد و نوزده باشد. یک جوری خاطرات جنگ جهانی را تداعی می کرد که آدم خیال می کرد خود پنجره از زخمی های جنگ باشد. حرکت پوسته زمین و نشست زیربنا در طول این صد و خورده ای سال باعث شده بود که پنجره دیگر با قابش هم تراز نباشد و گوشه و کنارش درز تنفسی شکل گرفته باشد. در این حالت سرما که سهل بود، از کناره های باز شده پنجره گهگاه باد و باران و کفش دوزک هم به داخل اتاق تشریف فرما می شدند. تا اینکه دیروز ، بعد از یک سال سر وکله زدنِ مدیر ساختمان با مسئولین دانشگاه و انواع و اقسام پنجره ساز برای گرفتن نازل ترین قیمت، عاقبت آمدند و پنجره چوبی قدیمی را با آن شیشه های مربع شکل کوچک از جا کندند و یک پنجره یکسره کشویی دوجداره را جایگزینش کردند. صبح که از خانه بیرون می رفتم دور و بر پنجره را خالی کردم و به خیال خودم وسایلم را از دم دست پنجره ساز ها دور کردم تا تمیز بمانند. زهی خیال باطل!

حدود چهار بعد از ظهر بود که به خانه برگشتم. کل اتاق را نور غروب پر کرده بود. پنجره یکسره انقدر به چشمم عجیب می آمد که انگار دیوار ضلع جنوبی اتاقم همه از شیشه بود. درختان بالا بلند چند صد ساله کنار ساختمان دسته جمعی به میهمانی اتاقم آمده بودند و من برای چند دقیقه فقط محو تماشای رقص نور قرمز آخر روز و سایه با شکوه درختان روی دیوارهای اتاقم بودم.  هوا که تاریکتر شد چراغ اتاق را روشن کردم و تازه آن موقع بود که متوجه یک لایه دو سه میلیمتری از گرد و خاک چوب شدم که مثل برف روی تمام وسایل اتاقم نشسته بود. میز، طاقچه، مبل، صندلی، تخت، تلویزیون، فرش، کمد، کتابخانه، شمع ها، گلدانها، پرده ها و خلاصه هر سطحی که می توان تصور کرد. آن موقع بود که شخصیت وسواسی موروثی ام که همیشه سعی دارم زیر لایه های دیگر شخصیتی پنهانش کنم مثل تاول در یک لحظه بیرون زد و آن وقت من بودم و یک تشت آب و مایع رختشویی و تمام وسایل اتاق که باید ساییده می شدند!

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقتی نسبت اندازه مغز به کل بدن این همه ناچیز باشد!

دایناسورها هم زمانی خیال می کردند خیلی موجودات وزینی هستند! اما عاقبت یک روز منقرض شدند ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شیطان را قاب نمی کنم!

نمی بخشمت! هرگز ...

اما فراموشت می کنم، آرام آرام ...

تا آنجا که انگار هیچگاه نبوده ای،

و تمام پلیدی ات تنها کابوسی بوده است

که دیگر هیچ از آن به یادم نیست ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من زنان توانا را دوست دارم!

راستی! گلشیفته در آن ده سالی که در ایران هنرپیشه بود، در نوزده فیلم سینمایی ایرانی ایفای نقش کرد. در این پنج سالی هم که از ایران بیرون آمده در چهارده فیلم سینمایی خارجی بازی کرده است.

من مهاجر و غریب زیاد دیده ام. من ایرانیِ ناراضی خارج از وطن هم زیاد دیده ام. آنها که بعد از مهاجرت چند سال به صورت پیوسته غر می زنند. آن چند سالی را که در غربت می چرخند تا هویتشان را، شغلشان را، دایره معاشرتشان را و در یک کلام تمام زندگی شان را دوباره از نو پیدا کنند. و حقا که آن چند سال از سخت ترین سالهای زندگی آدمی می تواند باشد. در آن چند سال به هر کسی که می رسند از موقعیت شغلی ای که در ایران داشتند می گویند، از دبدبه و کبکبه شان، از برو و بیایشان، از جشن های اعیانی شان، از خانواده آنچنانی شان و از خانه های کاخ مانندشان. آن چند سال برزخی هم که می گذرد و اوضاع کاری و مالی سامان می گیرد هنوز هزار درد است که به جانشان می نشیند و هزار زخم که هر روز سر باز می کند. من مهاجر ایرانی که بین خوبی ها و بدی های اینور و آنور گیر کرده و تا آخر هم نمی فهمد دقیقا به دنبال چه آمده یا دقیقا از چه چیزی فرار کرده است زیاد می شناسم. مهاجر ایرانی ای که از مزایای دموکراسی در کشورهای غربی سخن می گوید و از عقب ماندگیِ جهام سوم و معایب رژیم های دیکتاتوری. و هنوز وقتی به مهمانی می روند از یقه باز لباس همسرش غیرتی می شود و وقتی به خانه بر می گردند به هر روشی که می داند از دماغ خانم در می آورد ...

گلشیفته اما، بالاتر از هر دبدبه و کبکبه ای، در ایران سوپر استار بود. به مدت چندین سال هنرپیشه زن اول سینمای یک کشور هفتاد میلیونی بود. هفتاد میلیون نفر می شناختندش، امضایش را می خواستند، حلوا حلوایش می کردند. تا اینکه او هم یک روز رفت، عطای شهرت را به لقایش بخشید و رفت جایی که نه کسی می شناختش نه زبانش را می فهمید نه حتی برایش تره خرد می کرد. حالا بعد از چهار پنج سال اینجا ایستاده که خیلی ها بعد از یک عمر آرزو و تلاش هم به آنجا نمی رسند. تا ده پانزده سال آینده هم که عمر بازیگری اش تمام شود آنقدر در فرهنگ و محیط جدید جا افتاده است که مثل تمام کله گنده های دیگر نویسنده و کارگردان و استاد بشود و از همین حالا پیداست که بارش را تا آخر بسته است. 

حالا بنشینیم و بسیار حق به جانب زندگی هنری کسی را قضاوت کنیم که خیلی هم خوب می داند از کجا آمده و یا چرا دیگر در آنجا نیست! 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شکایت از یک نویسنده!

چند وقت پیش "مردی" مطلبی را در مورد یکی از هنرپیشه های زن ایران (بهاره رهنما) نوشته بود. نوشته خیلی کوتاه بود اما خواندنش منِ بی طرف را هم به جبهه هنرپیشه فرستاد. مطلب پر بود از توهین کلامی، پر بود از بغض و کینه به انسانی که از نزدیک نمی شناسیمش و تنها چیزهایی که از او می دانیم این است که زن است، هنرمند است، مادر است، فعال است و همه جا ظاهر می شود. نویسنده تا آنجا پیش رفته بود که دیگر لغت برای توهین کم آورده بود و ظاهر زن را از چاقی به توپی که غل می خورد تشبیه کرده بود. فردای آن روز شوهر آن هنرپیشه که از قضا هنرمند و نویسنده موفقی است (پیمان قاسم خانی) در یک یادداشت کوتاه تر نوشت که به دلیل هتک حرمت در فضای مجازی از آن نویسنده شکایت حقوقی کرده است، "به همین سادگی". خوشحال شدم، به همین سادگی. نه که با آن هنرپیشه نسبتی داشته باشم یا حتی طرفدارش باشم، تنها و تنها برای این خوشحال شدم که عاقبت یک نفر کاری را کرد که در تمام کشورهای پیشرفته دنیا امری عادی است اما در ایران هنوز تعریف درستی از آن در دست نیست: دفاع از حق خودش. حالا هم در پی همان شکایت آن "مرد" به دادگاه احضار شده است.

یک جایی باید یاد بگیریم که با زبانمان، با دستمان و با قلممان به آدمهای دیگر تجاوز نکنیم. یک جایی باید یاد بگیریم هر چقدر هم که عقده های جنسی فروخورده مان انباشته شده باشد، حق نداریم دخترکان نازک خجالتی را در خیابان دستمالی کنیم. یک جایی باید یاد بگیریم هر چقدر هم که مشکلات روحی مان تا به سر حد جنون رسیده باشد، اجازه نداریم دهنمان را باز کنیم و زباله های مغزی را روی وجود آدمهای دیگر خالی کنیم. هر چقدر هم که از کسی بیزار و متنفر باشیم، هتک حرمت با زبان یا با قلم غیر قانونی است. آری حتی ما هم، با نام نویسنده یا هنرمند یا حتی یک آدم عادی ساده، یک روز باید قانون را یاد بگیریم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد