دانه های ریز


+ ژن های بلند قدی

نتایج یک پژوهش نشان می دهد که متوسط قد هلندی ها در صد و پنجاه سال گذشته بیست سانتیمتر افزایش یافته. در همین مدت اما متوسط قد آمریکایی ها شش سانتیمتر بلند شده است. شرایط محیطی مانند مواد خوراکی و ورزش می توانند در بلند قد تر شدن نسل جدید موثر بوده باشند اما عوامل ژنتیکی در این فرایند حرف اول را می زنند. تا به حال حدود صد و هشتاد ژن کشف شده اند که مشخصه های قد را به نسل های بعدی منتقل می کنند. 

این پژوهش نشان می دهد که دز طول این مدت مردان هلندی که قد بلندتری داشته اند ازدواج کرده اند و بچه دار شده اند. نسل به نسل که پیش برویم دختران هلندی قد بلند تر شده اند و با پسرانی ازدواج کرده اند که از آنها بلند تر باشند. و به این ترتیب ژن های قد بلندی شانس بیشتری برای انتقال داشته اند و ژن های کوتاه قدی به تدریج از نسل های بعدی حذف شده اند و هلندی ها در هر نسل بلند تر از نسل قبل شده اند. و اما چرا این اتفاق در امریکا نیافتاده است. نتایج این تحقیق نشان می دهد که در امریکا اتفاق برعکسی افتاده است و در صد و پنجاه سال گذشته مردان متوسط قد بیشتر از مردان بلند قد ازدواج کرده و بچه دار شده اند و برای ازدواج هم زن های متوسط و کوتاه قد را انتخاب کرده اند. و به این ترتیب در امریکا ژن های بلند قدی با سرعتی کمتر از هلند به نسل های بعدی منتقل شده اند.

موضوع این تحقیق از آن موضوعاتی است که مرا هیجانزده می کند و تا مدتها به فکر فرو می برد.  معیار های زیبایی شناختی در انتخاب جفت در هر جامعه ای می تواند مشخصه های ژنتکی نسل های آینده را تعریف کند. به گمان من اما این فرمول ها در جوامع پیشرفته تر مصداق پیدا می کند که آدمها برای انتخاب آزاد ترند. وقتی به ایران فکر می کنم می بینم تعداد آدمهایی که بالاجبار و به دلایلی جز سلیقه و انتخاب طبیعی شان ازدواج می کنند به مراتب بیشتر از آدمهایی است که انتخاب طبیعی شان بر اساس معیار های زیبایی شناختی شکل می گیرد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ Cinderella

مادر سیندرلا در آخرین لحظات زندگی اش به او گفت: مرا ببخش که باید خیلی زود بروم و تنهایت بگذارم ...

چند ثانیه سکوت ...

من و سیندرلا با هم شروع به گریستن کردیم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اولین عشق

 داشت از خاطرات اولین عشق زندگی اش برایم می گفت. از اولین هدیه ای که برای تولد هجده سالگی اش از او گرفته بود. از اینکه وقتی هدیه را باز کرده بود پسرک گفته بود هدیه اصلی را وقتی به تو می دهم که زمانش برسد. از اینکه هشت سال بعد وقتی از هم جدا شدند پسرک برایش آینه ای فرستاده بود و نوشته بود هدیه من به تو خود تو بودی که با ارزش تر از آن نمی شناختم...

داستان این آینه مرا فرستاد به نوزده سالگی ام، آن روزها که عشق را با سوزاننده ترین احساس تجربه می کردم. خیلی وقت بود که داستان تراژیک اولین عشق زندگی ام را فراموش کرده بودم. داستان پسرک شاعر مسلکی که زیر چشمی مرا می پایید و شعرهای عاشقانه اش را لای کتاب و جزوه پنهان می کرد تا بخوانم، بی آنکه بدانم لیلای شعرهایش خود من بودم. داستان قلب کوچکم که روزها و شب ها برایش می تپید و یارای کلامم نبود. داستان چشمهایمان که با هم سخن می گفت اما هیچکدام جنم بیان احساسمان را نداشتیم. تا آنکه او به سفر رفت و وقتی برگشت با دفترچه یادداشت روزانه ای که به دستم داد طلسم سکوتمان را شکست. شب بود که دفترچه را باز کردم. هر خطش را که می خواندم چشمانم از اشک تار می شد. بغض شادی بود و دلتنگی و اضطراب و هیجان، بغض عشق بود انگار. چند صفحه آخر دفترچه را به اندازه ابعاد یک آینه بریده بود و آینه را آن میان جا داده بود و روبرویش نوشته بود: سوغات من برای تو خود تویی که چیزی زیباتر از آن در این دنیا نمی شناسم.

تا صبح هزار بار دفترش را خواندم و به اندازه تمام کودکی هایم گریستم...

داستان اولین عشقم پایان تلخی داشت، تلخ تر از "ما دیگر به درد هم نمی خوریم پس خداحافظ"، تلخ تر از "بیا هر کسی پی زندگی خودش برود و بیش از این همدیگر را آزار ندهیم". پایانی به تلخی انتظار دخترکی که بعد از چهار ماه از خیره شدن به محوطه بیمارستان نا امید شد و باور کرد که او قرار نیست که بیاید. سالها بود که خاطرات آن دوران را جایی در سرم چال کرده بودم تا مرورش تلخی بی پایان زندگی ام نباشد تا امروز که دوباره از خرابه ها سر برآورد. اینبار داستان تکراری آینه را که شنیدم خنده ام گرفت. اولین هدیه عاشقانه زندگی ام عاریه ای بود!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ هشدار!

اگر روزی دیدی ضمیر ناخودآگاهت منعت می کند از معاشرت با کسی، حتما به حرفش گوش کن. وقتی ضمیر ناخودآگاه را جدی نگیری و مدام به کارهایی که نه برایت لذتی دارد و نه منفعتی ادامه دهی، یکروز همه چیز به هم می ریزد. یک روز بر می گردی و تمام حرفهایی که نباید را نثار آدمهایی می کنی که ارزش اعصاب خوردی ات را ندارند. اصلا هم دنبال این نباش که ضمیر ناخودآگاهت را تحلیل کنی و یا مثلا با نیروی منطق خنثی اش کنی. دلایلش می تواند خیلی ساده تر از این حرفها باشد، مثلا صدای طرف مثل سوت به مغزت می رود و عصبی ات می کند یا مثلا طرف همیشه وسط حرفت پابرهنه می پرد و همیشه می خواهد متکلم وحده باشد. اما عواقب کار هر چقدر هم که دلایل ریشه یابی شده بی ارزش باشند خطرناک است! خیلی خطرناک!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من و فیلا دوست بی جنسیتم!

فیلا،  بهترین دوستم، یک بچه فیل عروسکی بود که تقریبا هر شب به صورت سریالی خوابش را می دیدم. این قدیمی ترین خاطره زندگی ام است که در ذهن دارم. جنسیت فیلا را نمی دانم، فقط در این حد می دانم که وقتی با فیلا دوست شدم آنقدر کوچک بودم که در ذهنم هنوز چیزی به نام جنسیت تعریف نشده بود. من کودک خیال پردازی بودم و هنوز هم این خصوصیت را حفظ کرده ام. در ذهن کودکانه ام همیشه داستانپردازی می کردم و با عروسکها داستانهایم را به صورت یک نمایش به اجرا در می آوردم. من به گمانم این خصوصیت تمام بچه های حدود سه تا ده ساله باشد. این را سه هفته پیش فهمیدم، وقتی که نوه عمه ام بعد از جشن تولد چهار سالگی اش، وقتی تمام کادوهای رنگ و وارنگ تولد در گوشه اتاق روی هم انبار شده بودند، بی توجه به همه آنها، یک نصفه پوسته تخم مرغ شانسی را در دستش گرفته بود و به آن خیره شده بود و داشت در دنیای دیگری سیر می کرد. سعی کردم بازی بی صدایش را زیر نظر بگیرم، نصفه پوسته را در هوا می چرخاند و یک جوری به آن نگاه می کرد که معلوم بود دارد در ذهنش یک داستان شکل می گیرد. به گمانم پوسته نقش سفینه فضایی را داشت یا شاید هم جوجه ای که در نصفه پوسته گیر کرده بود و از همان تو پرواز می کرد!

اما داستانهای کودکی من گهگاه تراژدی های تکان دهنده از آب در می آمدند. با تمام شادی های دوران کودکی ام یادم هست گاهی پابه پای عروسکها برای اتفاقات بد زندگی شان گریه می کردم. مثلا عروسکی که پایش کنده شده بود یا انگشتان دستش بریده شد بود، می شدند قربانیان حوادث عجیب و غریب داستانهایم. یادم هست یکی از داستان پردازی هایی که عجیب بغضم را می ترکاند داستان زندگی من بود روزی که همه کسانی که دوست داشتم به دلیلی مرده بودند و من مانده بودم و یک دنیا تنهایی و غم. این را هم بعدها جایی شنیدم که تا سنی بزرگترین ترس همه کودکان تنها ماندن است. اما قسمت غم انگیز این ماجرا این بود که کابوس تمام کودکان دنیا عاقبت به سرم آمد و آن روز در زندگی واقعی رسید که تمام خانواده ام را در یک حادثه رانندگی از دست دادم. حالا که خوب فکر می کنم می بینم من دوبار برای این کابوس سوگواری کردم، یک بار وقتی کودک بودم از ترس فاجعه و یک بار وقتی حادثه واقعا اتفاق افتاد. 

حالا با اینکه سالها از کودکی ام می گذرد هنوز همان قدر از رویاپردازی و داستان سازی لذت می برم. تفاوت داستان پردازی های امروز با آن روزها این است که حالا دیگر زندگی ام از غم اشباع شده است و نیازی به تصور غم خیالی نیست. حالا در ذهنم تنها تصاویر رنگی و شاد می سازم چون یاد گرفته ام که تلخی ها روزی می آیند و چه بخواهی و چه نخواهی آن روز برایشان خواهی گریست، پس بگذار لااقل "خیال" ادویه شادی باشد روی آش شعله قلمکار زندگی ات. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ هشتاد سالگی!

کرین هشتاد و دو سال سن دارد و الان چند سالی است که، بعد از یک دوره آرتروز پیشرفته، زانوی هر دو پایش را عمل کرده و با زانوی مصنوعی راه می رود. کرین را دوستان و آشنایانش هر روز در یک گوشه دورافتاده شهر می بینند که در حال پیاده روی است. در واقع از وقتی زانوهایش را عمل کرده است هر روز تا دورترین نقطه شهر پیاده می رود و بر می گردد. کرین حتی بعد از عمل پایش تصمیم گرفت به دانشگاه برگردد و رشته جدیدی را برای تحصیل شروع کند. او هر ترم برای تنها یک کلاس ثبت نام می کند تا شهریه دانشگاهش کمترین میزان ممکن باشد. او می تواند در سایر کلاس های دیگر که به موضوعاتشان علاقه مند است شرکت کند اما امتحانشان را ندهد و در نتیجه برایش شهریه ای پرداخت نکند. کرین یک رشته اصلی و یک رشته فرعی دارد که در هر ترم در تمام کلاسهای دو رشته شرکت می کند و قانون کشور به دلیل سن بالا به او اجازه می دهد تا هر تعداد سال که می خواهد درس خواندنش را کش بدهد. به این ترتیب کرین با ثبت نام در یک کلاس در هر ترم می تواند از تمام مزایای دانشجویی برخوردار شود. این مزایا شامل تمام هزینه های زندگی از جمله بیمه خدمات درمانی، بیمه آتش سوزی، بیمه وسایل خانه، بیمه دندانپزشکی و غیره می باشد. حتی وام دانشجویی بدون بهره هم شامل مورد کرین می شود. کرین همچنین به خاطر اینکه بالای شصت و پنج سال سن دارد از حقوق و مزایای سالمندی هم استفاده میکند. در واقع کرین با اضافه کردن عنوان دانشجو پیش از عنوان سالمند تمام هزینه های زندگی اش را به حداقل ممکن رسانده است. 

آنوقت مادرجان از 30 سالگی تا حالا دیگر لباس گلدار نپوشیده است چون خیال می کند برای سن و سال او زیادی است!

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سندروم افسردگی بعد از خوشگذرانی های متعدد!

نمی دانم از کجا شروع شد، من اسمش را می گذارم افسردگی بعد از خوشگذرانی های متعدد! دو هفته اخیر سرم به شدت گرم بود به کارهای فوق برنامه ای که برای خودم تراشیده بودم. از سبزه ریختن برای فروش در نمایشگاه خیریه نوروزی بگیر تا جمع و جور کردن و مدیریت یک گروه موسیقی کوچک برای یک اجرای نیم ساعته. یک وقتی هم احساس کردم می خواهم دم ساعت تحویل آدمهایی که دوستشان دارم و اینجا دستم بهشان می رسد را دعوت کنم تا دور هم باشیم. اینطوری شد که شاید برای اولین بار در زندگی ام مسئولیت خطیر آماده کردن میز شام شب عید با سبزی پلو و ماهی شکم پر و ترتیب یک میهمانی تمام و عیار با پانزده مهمان را بر عهده بگیرم، آن هم دست تنها. آنهایی که دوستشان دارم هم من را دوست داشتند و دعوتم را قبول کردند و از شهرهای اطراف زحمت راه را به جان خریدند تا برای ساعت تحویل با هم باشیم. همه چیز به بهترین شکل ممکن انجام شد، ساعت تحویل را تلویزیون زنده بی بی سی فارسی اعلام کرد، همه کنار سفره هفت سین زیبایمان فریاد زدیم و احساساتی شدیم و همدیگر را بوسیدیم و دهنمان را با شیرینی های خانگی نمایشگاه خیریه شیرین کردیم و بعد هم میز شام بود و شامپاین که توسط دوست کانادایی ام به سنت نوروز اضافه شده بود. شام همراه شد با مجلس بزم و پایکوبی. مدتها بود که این همه یکجا نخندیده بودیم و بهمان خوش نگذشته بود. بماند که حساب حجم ریزه کاری ها بعد از رفتن مهمانها را نکرده بودم و تا ساعت چهار و نیم صبح مشغول جمع و جور کردن و شست و شو بودم، اما می ارزید. 

از فردای آن روز بود که شروع شد. دلم تنگ شد، شاید هم گرفت نمیدانم. بچه ها روی فیسبوک عکسهای تهران تعطیلات عید را گذاشتند که برق می زند و کوهستان برف گرفته دارد و عجیب برایم نوستالژیک است. دلم تنگ شد برای روزهای دور که این خوشگذرانی ها و دور هم بودن ها همیشگی بود. دلم گرفت از این دوری ها، از این در به دری ها، از این نمیدانم خانه ام کجاست، از این حس بی تعلقی به همه چیز و همه کس. یاد مادر و پدر و برادرم که افتادم بغضم ترکید. یاد مادربزرگ ها دلم را می فشارد که اینهمه می خواهمشان و اینهمه دورم از خنده هایشان و مهربانی هایشان. به خاله گفتم فکر کنم دیگر وقتش رسیده که به ایران بیایم تا یک ماه ای توی سر و کله بقال و چغال و راننده هایی که نمیگذارند پیاده ها از خیابان رد شوند و آدمهایی که توی صف می زنند و سرت فریاد می کشند و آنها که صاف صاف در ملا عام در خیابانها آشغال می ریزند و پسرهای نرسیده ای که پررو و وقیح متلک می گویند و دخترها را دست مالی می کنند بزنم تا دوباره عطایش را به لقایش ببخشم و فرار کنم به همین شهر آرامم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نوروز دیروز

زمان به عقب برگردد،

تو کنارم باشی و خنده باشد، 

عید باشد و اشکهای شوق مامان موقع تحویل سال باشد،

صدای بابا باشد که می خواند،

دیگر هیچ چیز نمی خواهم،

زمان را همانجا نگه می دارم،

همانجا که خوشبختی آنجا بود ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کلاب پیرزنها

طبقه پایین خانه ما یک واحد مجهز دارد که برای برگزاری جلسات و برنامه های انجمن زنان دانشگاه است. روزهایی هم که جلسه ای در کار نیست واحد را اجاره می دهند به گروه های دیگر و درآمد حاصل هم خرج خود انجمن یا خانه می شود. تمام اعضای انجمن زنان، فارغ التحصیلان یا کارمندان بازنشسته یا همسران کارمندان بازنشسته دانشگاه هستند و خصوصیت مشترکشان هم بیکاری دوران پیری است و نیاز برای انجام کارهایی که به آنها حس مفید بودن بدهد. اسم این انجمن در شوخی های دانشجوهای ایرانی "کلاب پیرزنها" است.

دیروز وقتی به خانه رسیدم دیدم که چند تا از پیرزن ها دور هم نشسته اند و مشغول بافتن اند. به آنها سلام کردم و پرسیدم که آیا امکان دارد برای بافتن به آنها ملحق شوم. در آن لحظه هنوز کلاه و شالگردن و کت چاق زمستانی ام را از تنم در نیاورده بودم. نمیدانم این خاصیت سن است که عکس العمل آدم ها را کند می کند یا واقعا سوالم، یا اینکه یک دختر جوان حوصله بافتنی دارد، انقدر عجیب بود که پیرزن ها گیج شدند و ترجیح دادند بعد از جواب سلام حرف دیگری نزنند و تنها به بافتن ادامه دهند. شاید چند ثانیه گذشت و من داشتم با خودم فکر می کردم اصلا چرا باید چنین سوال احمقانه ای می پرسیدم و بهتر است راهم را بکشم بروم خانه ام غذا بخورم، که یکی از پیزن ها که خیلی هم گرد و قلنبه و قلقلی بود گفت من که دلیلی نمیبینم نتوانی به ما ملحق شوی. بعد که بقیه پیرزنها فهمیدند انگار می شود با من حرف هم زد تازه سرشان را به سمت من برگرداندند و با من خوش و بش کردند. یکی از آنها نامم را پرسید و وقتی گفتم شادی ام گفت که الین است و چند وقت پیش برای اجاره خانه با ایمیل با او در تماس بوده ام. از دیدن هم خوشحال شدیم و باز پیش خودم فکر کردم چرا تصویری که از چهره الین داشتم با خود واقعی او فرق داشت. بعد قرار شد بروم از بالا بافتنی ام را بیاورم و به آنها ملحق شوم. 

تا یک آبی به سر و صورتم بزنم و یک چیز کوچکی بخورم یک ربع ساعت طول کشد. من که تجربه عکس العمل های کند پیرزنها را داشتم اینبار که رفتم پایین دیگر با کسی حرف نزدم و خودم صندلی آوردم و دور دایره صندلی های آنها نشستم و شروع کردم به بافتن جورابم. الین که کنار من نشسته بود، برگشت و گفت من الین هستم اسم شما چیست. مو بر اندامم سیخ شد که من همین یک ربع پیش خودم را معرفی کرده ام و خودت کلی آشنایی داده ای و حالا یادت نیست. این باید نشانه بیماری آلزایمر باشد آن هم نه در مراحل اولیه اش انگار که خیلی هم پیشرفته است. چند روز پیش از آن فیلم " هنوز هم آلیس" را دیده بودم و هنوز تحت تاثیر فیلم و بازی زیبای جولیان مور در نقش یک مبتلا به بیماری آلزایمر بودم. اتفاقا این هنرپیشه هفته پیش جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را هم بابت بازی در همین فیلم گرفت و دوباره در سرم تحسینش کردم که حقا که سزاوار جایزه هم بود. داشتم سعی می کردم ببینم در کدام مرحله از بیماری اش بود که اسم بچه هایش را به یاد نمی آورد. چند ثانیه گذشت تا من که از سوال الین لبخند بر لبم خشک شده بود به خودم بیایم و نتیجه بگیرم که بدون هیچ عکس العمل غیر عادی جواب سوالش را بدهم و دوباره گفتم من شادی ام. با شنیدن اسمم انگار که برق سه فاز گرفته باشدش تقریبا از روی مبل چند سانتمتر به بالا پرید. بعد از اینکه کلی عذر خواهی کرد که مرا به جا نیاورده گفت با کلاه و شالگردن صورتت شکل دیگری بود!

به الین اطمینان خاطر دادم که از اینکه من را نشناخت ناراحت نشدم و او اولین کسی نیست که می گوید من با مدل موهای مختلف، از جمله کلاه، صورت متفاوتی دارم. او هم خیالش راحت شد و همه مشغول بافتن شدیم و در آن مدت بارها و بارها من را تشویق کردند و هیجانزده شدند که چطور من با دو میل می توانم جوراب ببافم و چطور با چند رنگ که تکنیک خیلی پیشرفته ای است می بافم. آخر کار هم از من دعوت کردند که  در جلسات بعدی بافتنی شان شرکت کنم و بدون اینکه من درخواستی کنم هر کدامشان قول داد که برای من دستور یک مدل بافتنی جدید را بیاورد. و من تمام مدت داشتم فکر می کردم وقتی الین در انتظار شنیدن جواب به دهانم خیره شده بود چه فکری با خودش می کرد. من عکسل العمل کند آنها را گذاشتم پای پیریشان، ولی کسی چه میداند که عکس العمل کند من به خاطر حجم افکار انبوهی است که در واحد زمان از نیمکره چپ مغزم به نیمکره راست آن سر ریز می کنند!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ افسردگی جمعی!

نمی دانم از عوارض فرهنگ کهنمان است یا شرایط محیطی نامطلوبمان که جز آیه یاس خواندن کار دیگری یاد نگرفته ایم. انگار هیچ چیز نمی دانیم جز حسرت روزهای جوانی که بر باد رفت و گذشت بدون هیچ امیدی به آینده یا هیچ برنامه بلند مدت زندگی. ما در هر شرایطی که باشیم ناراحتیم، روز مرگمان هم که می رسد اصولا ناکام از دنیا می رویم چون به آنچه که می خواستیم نرسیدیم و از روزهای عمرمان جز حسرت سپری شدنشان چیزی برایمان نمانده است. همیشه کسانی هستند که از ما موفق ترند و زندگی شان رنگی تر است و این بر حسرتمان می افزاید که چطور آنها خوشند و ما نیستیم. ما دوچیز را یاد نگرفته ایم: یکی قدرشناسی داشته هایمان و دیگری امید به فرداهایمان.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد