دانه های ریز


+ ماجراهای من و تخته!

چند سال پیش با تنی چند از دوستان برای اولین بار ورزش اسکی را امتحان کردم. بزرگترین ترس من این بود که اگر یک پایم به مغرب برود و یک پای دیگرم به مشرق برود و این وسط قفل کفش به چوب اسکی هم گیر کند و باز نشود چه اتفاقی خواهد افتاد. تصویری که از این اتفاق داشتم این بود که مثل نون بربری به دو نیم تقسیم می شوم و نیمه ای که سر به آن وصل نیست زودتر به زمین می افتد و نیمه ای که سر دارد کمی بیشتر پیش می رود و بعد به زمین می افتد! حدسش کار سختی نیست که، با این تصویر کمدی تراژیک و فشاری که اولین جلسه تمرین اسکی به من وارد کرد، دیگر حاضر به امتحان دوباره این ورزش نشده باشم.

زمین چرخید و سر از این نقطه دنیا درآوردم که زمستان های طولانی و پر برف دارد. آدمهایی که زودتر از من به اینجا رسیده بودند همه در یک موضوع متفق القول بودند: که اگر می خواهی سرمای جانکاه و طولانی اینجا برایت قابل تحمل شود و بعد از چند ماه دچار افسردگی حاد نشوی، باید سرت را به یک ورزش زمستانی گرم کنی! و به این ترتیب من سراغ پدیده جدیدی رفتم که نامش اسنو بورد یا تختهء برف بود. با وجود اینکه خیلی از آدمها من را از سختی این ورزش ترساندند و گفتند یاد گرفتنش بسیار سخت تر از اسکی است، اما من از یک جهت خیالم راحت بود:‌ اینکه دو پایم روی یک تخته ثابت شده است که احتمال تقسیم شدن به دو نیمه را تقریبا غیر ممکن می کند! بیشترین آسیب های ثبت شده در این ورزش آسیب به استخوان دنبالچه و مچ دست است. آن هم به این خاطر که مدام از پشت به زمین می افتی و عکس العمل طبیعی بدنت این است که دستت را از پشت به زمین بگذاری تا کمرت را از ضربه حفظ کند.

باری، بعد از سه جلسه آموزش، یاد گرفتم که چگونه تعادل خودم را حفظ کنم و بابت این موضوع بسیار هم به خودم غره شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفتم بالاخره در جلسه چهارم سوار تله سیژ شوم و به بالای تپه بروم. غافل از اینکه سوار تله سیژ شدن مستلزم این است که یک پایت را به تخته بند کنی و پای دیگرت را آزاد بگذاری. آن بالا که می رسی باید از داخل صندلی به روی یک سرازیری بپری و پای آزادت را روی تخته قرار دهی تا با سرعت از محل دور شوی تا آدمهای روی صندلی بعدی جا برای پریدن داشته باشند. چند بار اول تا می پریدم همانجا به زمین می افتادم که به مرحمت مچ بندها آسیبی هم به مچ دستانم نرسید. کمی دیرتر که به خودم مطمئن تر شدم سعی کردم زمین نخورم و تعادل خودم را روی تخته حفظ کنم. این شد که پای آزادم از روی تخته سر خورد و ماند روی برف ها و پای بسته شده به تخته ام همراه تخته روی سراشیبی سر خورد. حس من آن لحظه این بود که زانوی پای آزادم از پهلو خم شد و بعد از آن درد بود و زانویی که نمی توانستم وزنم را رویش بگذارم.

این اتفاق تلنگر کوچکی به سلامتی ام بود که درس خوبی هم به من داد. مهم ترین درس این بود که ترس نهادینه شده در وجودم ترس به جایی بود و بدترین اتفاق در این نوع ورزشها این است که بدنت از تقارن خارج شود. درس دیگر این بود که هر چقدر هم که به توانایی و سلامتی ات غره باشی اتفاق خبر نمی کند و به همین سادگی می تواند یک زانوی سالم را تا آخر زندگی ات مشکل دار کند. اما مهمترین درس این اتفاق این بود که اگر یک پایت جا بماند و یک پایت به حرکتش ادامه دهد، مثل نون بربری از وسط نصف نمی شوی، بلکه تاندون ها و رباط هایت کش می آیند و اگر بد شانس باشی و شدت ضربه زیاد باشد آسیب می بینند! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این روزها چه خبر؟

- تحریمهای ایران، بعد از ماه ها مذاکرات نفس بر برای رسیدن به توافق اتمی، آرام آرام برداشته می شود. رییس جمهور ایران مشغول سفر به کشور های مختلف است تا سیاست های اقتصادی جدید را پایه گذاری کند. یکی از اولین و مهمترین کارها بهبود صنعت هوایی ایران است که تحت تحریم های فلج کننده، جان صدها ایرانی را گرفت. ایران ایر با بهبود زیرساختهای یک شرکت هوایی می تواند به صنعت هوایی دنیا برگردد و منبع درآمد جدیدی برای اقتصاد ایران باشد. دلم مثل همیشه برای آن دیار می تپد حتی با اینکه می دانم دیگر آنجا زندگی نخواهم کرد.

- اوضاع خاور میانه به هم ریخته است. مدتی است که از حملات انتحاری داعش در اروپا و امریکا گذشته است و تمام کشورها از جمله ایران برای مقابله با این گروه تروریستی هم پیمان شده اند. با این حال هر روز یک خبر تازه، از پیشروی دولت سوریه، یا استقلال طلبی کردهای عراق، یا غرق شدن کشتی مسافران قاچاق از کشورهای جنگ زده به کشورهای اروپایی، منتشر می شود. دیگر نمی دانم میان این همه خبر بد کدامش کمتر بد است کدامش بیشتر!

- انتخابات ریاست جمهوری در امریکا نزدیک است. من هرگز خیال نمی کردم روزی برسد که داوطبانه اخبار انتخابات امریکا را پیگیری کنم. هر کدام از کاندیداها اگر به ریاست جمهوری امریکا برسند اتفاق متفاوتی در ایران و خاور میانه می افتد. جمهوری خواه ها سخت با رفع تحریم های ایران مخالفند و دموکرات ها ایجاد رابطه حسنه با ایران را راه حل گذر از بحران خاور میانه می دانند. دلم با هیلاری کلینتون است، بیشتر به خاطر اینکه همیشه از سیاست های اوباما طرفداری کرده و خواهد کرد، و کمتر هم به خاطر اینکه یک زن است و من همیشه دلم می خواهد زن ها هم به اندازه مردها سهمی در سیاست داشته باشند. 

- بعضی وقتها دلم می خواهد سر دوست کانادایی جمهوری خواهم را به دیوار بکوبم فریاد بزنم که هیچ چیزی نمی فهمد. فعلا دارم تمرین دموکراسی و احترام به عقاید مخالف را می کنم و زبانم را در دهانم نگاه می دارم! خیلی سخت است بحث کردن با کسی که معتقد است امریکایی ها حق دارند اسلحه را با مجوز خرید و فروش کنند و اگر اسلحه نداشته باشند دزدان و قاچاقچی ها و قاتل ها نمی گذارند آب خوش از گلوی کسی پایین رود.

- دوستی داشتم در گروه تیاتر شریف که رتبه دو رقمی برق بود اما علاقه ای به رشته تحصیلی اش نداشت. همان سالها تمرکزش را گذاشت روی کار تیاتر و از رشته برق بیرون آمد و فقط خودش می داند چه سختی هایی کشید و چه فشاری را تحمل کرد تا این راه ناممکن ممکن شود. از آن روزها پانزده سالی می گذرد، حالا تحصیلات تکمیلی تیاتر دارد و امسال در جشنواره تیاتر فجر جایزه ویژه داوران را برده است. به جسارتش قبطه می خورم و برای پشتکار و پیروزی اش خوشحالم. چند نفر را می شناسیم که کاری که می کنند را واقعا دوست دارند و یا اگر دوست ندارند چند نفرشان جرات رها کردن آنچه ساخته اند و رفتن به راهی که هیچ تضمینی برای رسیدن به مقصدش نیست را دارند؟ اطمینان دارم که عددش خیلی کوچک است!

- گیجم! نمیدانم مرحله بعدی زندگی ام کی آغاز می شود و به کجا خواهم رفت. این عدم آگاهی و کنترل بر روی امور دارد شخصیت تایپ A ام را آزار می دهد. تمرین صبوری می کنم در مقطعی که همه چیز باب میل من و تحت اراده من نیست!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این شادی که منم!

من در ده سال گذشته چهار بار کشور عوض کرده ام. به روزهای بیماری ام در بلژیک که فکر می کنم، یا آن روزهای تنهایی تهران برای تمام کردن آخرین سال مقطع کارشناسی، یا روزهای سردرگمی سوییس و آن همه واحد درسی بی هدف به زبان انگلیسی و فرانسوی، یا حتی آن سال اول که به کانادا آمده بودم و برای بار دوم تغییر قاره داده بودم، احساس می کنم صدها سال از آن روزها دورم. وقتی خاطرات آن روزها را مرور می کنم حس عجیبی دارم که پیش از این نمی شناختمش، انگار داستان زندگی آدمهای مختلف را مرور می کنم، انگار این آدمی که الان دارد فکر می کند آن آدم ده سال پیش یا حتی چهار سال پیش نیست. شنیدن اینکه آدم با گذر زمان عوض می شود همیشه برایم دردناک بوده است، اما حالا خودم احساس می کنم که من هم آن شادی چند سال پیش نیستم. هنوز تجسمش برایم ترسناک است که تجربه زندگی، آدم را تا آنجا تغییر می دهد که بعد از گذشتن از هر مرحله حتی باور نمی کند که آدم مرحله قبل هم خود او بوده است. اما آرام آرام دارم قبول می کنم که این هم قسمتی از زندگی پر فراز و نشیب من است. عوض شدن شادی قدیم با یک شادی جدید در هر دوره جدید از زندگی اش.

خوب که فکر می کنم می بینم من و تمام شادی های پیشین زندگی ام نقاط مشترک زیادی داریم. در واقع من و تمام آن شادی ها از هر دو آدم دیگری که می شناسم به هم شبیه تریم. با این وجود آن شادی ها همیشه برای من کوچکتر و کم تجربه تر و غیر منطقی ترند و من خود را نسبت به آنها کامل تر و باهوش تر می دانم. اما نسبت به همه آن شادی ها حس مثبتی دارم که دوستش دارم، یک حس احترام و علاقه. من به تمام شادی های گذشته ام و تصمیماتی که در شرایط موجود خودشان گرفته اند حق می دهم. من تمام شادی های پیشین زندگی ام را با احترام دوست دارم، حتی اگر آنقدر از آنها دور شده باشم که دیگر به سختی بشناسمشان. 

این روزها حس عجیبی با من است، احساس می کنم این دوره زندگی ام هم که تمام شود شادی ای که الان هستم هم در خاطرات این دوره می ماند و شادی جدیدی که حالا هنوز نمی شناسمش با من به مرحله بعدی زندگی ام می آید. حس می کنم دلم برای این شادی تنگ خواهد شد با همه این کمبود ها و دیوانگی هایی که در او سراغ دارم! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دلتنگی بهار!

زمستان که به چله رسید،‌

گرد خاکستری اندوهش را به گلدان اتاقم پاشید،

و تو گویی که جانم به جان گل تنیده باشد،

قلبم آرام آرام یخ زد.

حالا من اینجا نشسته ام،

روبروی پنجره های تار،

با سینه ای خالی،

و چشمانی از جنس گلوله های شیشه ای،

به تقلای گیاه خیره مانده ام،

که هر روز خمیده تر می شود از دلتنگی بهار،

 دردی در ستون فقراتم پیچیده است،

انگار که ساقه های گیاه  به آن تنیده باشند،

انگار ساقه ها که خم می شوند،

سنگینی زمستان را به کمرم می آویزند!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سوال ...

آیا اجداد تهمینه میلانی واقعا اهل میلان بوده اند یا این نامگذاری یک جور پز روشنفکری بوده است؟ آیا میلان نام دهی در اطراف تبریز است؟

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است*

شب قبل از کریسمس است. از آخرین کلاس یوگای امسال بیرون می آیم. باران تندی بر سرم می بارد. طبق قوانین مورفی هنگام رد شدن از خیابان صدها ماشین با سرعت بالا از روبرویم عبور می کنند و آب خیابان را به لباسم می پاشند و حالا سر تا پایم خیس آب است. قدمهایم را با عصبانیت بر می دارم و با اخمی عمیق وارد خیابان فرعی می شوم. حالا که خیس و خسته ام انگار مناسب ترین وقت است برای یادآوری افکار آزار دهنده، این که چرا فلانی فلان حرف را زد و بهمانی بهمان کار را کرد. چرا این وقت سال اینجا مانده ام، از فردا شهر شهر مردگان می شود و ارواح سرگردان هم به شهرهای بزرگ می روند برای گشتن. چرا من هنوز اینجایم. چرا پشت چرا از سرم عبور می کند و هر کدام به عمق اخمم می افزاید. 

در یکی از خیابانهای فرعی اطراف دانشگاه هستم که ناگهان نوری از کف خیابان به چشمم می خورد. حالا برای اولین بار است که خود باران را می بینم نه خیسی اش را بر سر و لباسم. رودی از آب باران در خیابان جاری است. نور چراغهای کنار خیابان در تاریکی رود منعکس می شود. هر قطره باران که به زمین فرود می آید نور را در نقطه برخوردش با آب روی زمین، در ابعاد یک پولک، منعکس می کند. زمین پر شده از پولک های نقره ای که یکی بعد از دیگری پدیدار می شوند. هیچ کس در خیابان نیست، نه پیاده ای نه سواری نه صدایی جز صدای شر شر باران. تازه یادم می آید که امروز سومین روز زمستان است و هوا آنقدر گرم است که باران دارد. تازه یادم می افتد که هر جا که بروم در مرکز این شهر بعدش می توانم پیاده تا خانه ام را گز کنم. تازه یادم می افتد که چقدر همه چیز زیباست و من چقدر خوشبختم برای داشتن چشمانی که این زیبایی را می بینند.

به خانه نزدیک می شوم. حالا میدانم که بعد از آن پیچ دیگر میهمانی پولکهای خیابان تمام می شود و شاید دیگر هرگز حسی که امشب تجربه کردم برایم تکرار نشود. ریه هایم را از هوای ملایم باران و چشمهایم را از پولکهای بیشمار نقره ای پر می کنم تا در خاطرم بمانند. و یکبار دیگر به یاد می آرم که زندگی لذت بردن از لحظه ایست که به آنی می گذرد. و هر آنقدر که شنیدن این جمله کلیشه ای و تکراری است، تجربه اش هر بار ناب و تازه است. عزیزی می گفت زندگی تکلیف نیست، زندگی یک هدیه است که بی چشمداشت نثارت شده، باید از لحظه لحظه داشتن این هدیه لذت برد. امسال سال خوبی خواهد بود. هدیه هامان مستدام!

* سهراب سپهری

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دردی هزار ساله!

به عمق چشمانم نگاه کن،

رود اشکهایم را کنار بزن،

عمیق تر،

انگار کن که مردمکان سیاه،

سنگریزه های کف رودخانه اند،

کنارشان بزن،

آنجا پشت عمیق ترین نگاه،

مرا ببین!

که دردی هزار ساله به استخوان دارم،

به عمق چشمهای هزار ساله ام نگاه کن،

رود اشک را کنار بزن،

عمیق تر ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انسان با گلوله می میرد ...

بهارشان بی تابستان و بی پاییز چه زود زمستان شد! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کهکشانی از خاطراتی دور

این کدام نواست که مرا جادو می کند،

گویی از کالبدم جدا می شوم،

بی وزن،

معلق در کهکشانی از خاطراتی دور.

چونان پرنده ای که از شاخه ای به شاخه دیگر پر می کشد،

این نوا مرا از سیاره ای به سیاره دیگر می پراند،

در کوچه کودکی هایم قدم می زنم،

می پرم به هجده سالگی،

آن سال که قلبم برای او تپید،

به حیاط مدرسه می روم که از آفتاب طلایی شده است،

از آواز پدر عبور می کنم،

به کوهستان می رسم،

مادرم برایم شاهتوت چیده است،

...

خاطره به خاطره پر می کشم،

تا به خانه مادربزرگ می رسم،

شب است و باران می بارد،

پاهایم زیر کرسی است و بشقابی از پرتغالهای باغچه رویش،

آنجا می مانم،

با تمام بوی نم فرشها و ابهامی که در تاریکی این باران است،

به سیاره بعدی نخواهم رفت،

پایم زیر کرسی گیر کرده است،

اینجا سیاهچاله است و مرا از او گریزی نیست،

باران می بارد و از استکان چای بخار بلند می شود،

صدای رادیو بلند است،

این همان نواست،

تا ابد در خلسه این شب بارانی می مانم،

مرا از آنجا گریزی نیست ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کاریابی!

در کارگاه آموزشی کاریابی، سخنران مدعو در مورد تفاوت دختران و پسران هنگام درخواست کار و بعدتر امضای قرارداد کار می گوید. پسران وقتی آگهی کاری را می بینند، اگر به آن علاقه مند باشند، حتما برای آن کار درخواست می کنند حتی اگر تمام مهارت های مورد نیاز که در آگهی ذکر شده است را نداشته باشند. دختر ها اما تنها و تنها زمانی برای کار درخواست می فرستند که مطمئن باشند تمام مهارت های مورد نیاز ذکر شده را پوشش می دهند. هنگام امضای قرارداد هم پسران معمولا در مورد حقوق دریافتی و مزایا با رییس مذاکره می کنند اما دختران کمتر این کار را می کنند و شرایط کاری را بی چون و چرا می پذیرند. 

اینها را از زبان یک کانادایی می شنوم و بیشتر از نیمی از دانشجویانی هم که در این کارگاه حضور دارند اصالاتا کانادایی هستند. با علم به اینکه کانادا یکی از کشورهای پیشرو و متعهد به تساوی حقوق زنان و مردان و حتی اقلیت های قومی و مذهبی است، احساس می کنم این تفاوت رفتاری دختران و پسران باید ذاتی باشد. اعتراف می کنم به دلیل آنچه در کودکی و جوانی بر من گذشته، هر بار که احساس کرده ام اعتماد به نفسم پایین تر از مردان است دلیلش را ظلمی دانسته ام که در نابرابری حقوق زنان در محیطی تحت تسلط کامل مردان بر سرم آمده. اما حالا احساس می کنم زنان در بعضی از مسائل به صورت ذاتی دچار عقده خود کم بینی اند،خواه در کشوری جهان سومی رشد کرده باشند خواه در کشوری که سالهاست بی عدالتی های جنسیتی را پشت سر گذاشته است. و این نکته هم مدام در سرم تکرار می شود که اینجا حتی بارداری و بچه دار شدن هم برای زنان در محیط کاری یک ضعف حساب نمی شود که کارفرماها بخواهند از آن اجتناب کنند. پدران هم درست به اندازه مادران می توانند مرخصی پدر شدن داشته باشند. این یکی از مهمترین اقداماتی است که انجام شده تا زنان به صرف زن بودن و پتانسیل مادر شدنشان در پدیده کارایابی عقب نمانند.

این یک مثال ساده است از هزاران موقعیتی که زنان و مردان در آنها واکنشهای متفاوتی نشان می دهند. زنها ذاتاً محافظه کار تر از مردانند و این خاصیت باعث می شود همیشه جانب احتیاط را نگه دارند و بی گدار به آب نزنند و تا زمانی که اطمینان کامل پیدا نکرده اند وارد میدان نشوند. این خاصیت به خودی خود ضعف محسوب نمی شود اما در رقابت با جنس دیگر، که بی مهابا به میانه میدان می پرد، همیشه او را یک قدم عقب تر نگه می دارد. زنان نسبت به مردان موجودات قانع تری هستند و همین خاصیت آنها باعث می شود در شرایط مشابه نسبت به مردان احساس رضایت بیشتری داشته باشند. وقتی با کمی حقوق پایین تر و مزایای کمتر می توانند خوشحال باشند و نیازی نمی بینند که برای گرفتن بیشتر از آن خود را به سختی بیاندازند یعنی خوشحال نگه داشتنشان راحت تر از جنس مخالف است. این خصوصیت هم در واقع یک حُسن شخصیتی است. با این حال در دنیای امروز همین حُسن باعث سو استفاده کارفرماها شده است. آنها از قانون احمقانه "پنهان نگه داشتن اطلاعات حقوق و مزایا" استفاده می کنند و به زنان حقوق و مزایای پایین تری می پردازند و انگار این شرایطی است که همه از آن راضی اند. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آبان ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد