دانه های ریز


+ سندروم افسردگی بعد از خوشگذرانی های متعدد!

نمی دانم از کجا شروع شد، من اسمش را می گذارم افسردگی بعد از خوشگذرانی های متعدد! دو هفته اخیر سرم به شدت گرم بود به کارهای فوق برنامه ای که برای خودم تراشیده بودم. از سبزه ریختن برای فروش در نمایشگاه خیریه نوروزی بگیر تا جمع و جور کردن و مدیریت یک گروه موسیقی کوچک برای یک اجرای نیم ساعته. یک وقتی هم احساس کردم می خواهم دم ساعت تحویل آدمهایی که دوستشان دارم و اینجا دستم بهشان می رسد را دعوت کنم تا دور هم باشیم. اینطوری شد که شاید برای اولین بار در زندگی ام مسئولیت خطیر آماده کردن میز شام شب عید با سبزی پلو و ماهی شکم پر و ترتیب یک میهمانی تمام و عیار با پانزده مهمان را بر عهده بگیرم، آن هم دست تنها. آنهایی که دوستشان دارم هم من را دوست داشتند و دعوتم را قبول کردند و از شهرهای اطراف زحمت راه را به جان خریدند تا برای ساعت تحویل با هم باشیم. همه چیز به بهترین شکل ممکن انجام شد، ساعت تحویل را تلویزیون زنده بی بی سی فارسی اعلام کرد، همه کنار سفره هفت سین زیبایمان فریاد زدیم و احساساتی شدیم و همدیگر را بوسیدیم و دهنمان را با شیرینی های خانگی نمایشگاه خیریه شیرین کردیم و بعد هم میز شام بود و شامپاین که توسط دوست کانادایی ام به سنت نوروز اضافه شده بود. شام همراه شد با مجلس بزم و پایکوبی. مدتها بود که این همه یکجا نخندیده بودیم و بهمان خوش نگذشته بود. بماند که حساب حجم ریزه کاری ها بعد از رفتن مهمانها را نکرده بودم و تا ساعت چهار و نیم صبح مشغول جمع و جور کردن و شست و شو بودم، اما می ارزید. 

از فردای آن روز بود که شروع شد. دلم تنگ شد، شاید هم گرفت نمیدانم. بچه ها روی فیسبوک عکسهای تهران تعطیلات عید را گذاشتند که برق می زند و کوهستان برف گرفته دارد و عجیب برایم نوستالژیک است. دلم تنگ شد برای روزهای دور که این خوشگذرانی ها و دور هم بودن ها همیشگی بود. دلم گرفت از این دوری ها، از این در به دری ها، از این نمیدانم خانه ام کجاست، از این حس بی تعلقی به همه چیز و همه کس. یاد مادر و پدر و برادرم که افتادم بغضم ترکید. یاد مادربزرگ ها دلم را می فشارد که اینهمه می خواهمشان و اینهمه دورم از خنده هایشان و مهربانی هایشان. به خاله گفتم فکر کنم دیگر وقتش رسیده که به ایران بیایم تا یک ماه ای توی سر و کله بقال و چغال و راننده هایی که نمیگذارند پیاده ها از خیابان رد شوند و آدمهایی که توی صف می زنند و سرت فریاد می کشند و آنها که صاف صاف در ملا عام در خیابانها آشغال می ریزند و پسرهای نرسیده ای که پررو و وقیح متلک می گویند و دخترها را دست مالی می کنند بزنم تا دوباره عطایش را به لقایش ببخشم و فرار کنم به همین شهر آرامم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نوروز دیروز

زمان به عقب برگردد،

تو کنارم باشی و خنده باشد، 

عید باشد و اشکهای شوق مامان موقع تحویل سال باشد،

صدای بابا باشد که می خواند،

دیگر هیچ چیز نمی خواهم،

زمان را همانجا نگه می دارم،

همانجا که خوشبختی آنجا بود ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کلاب پیرزنها

طبقه پایین خانه ما یک واحد مجهز دارد که برای برگزاری جلسات و برنامه های انجمن زنان دانشگاه است. روزهایی هم که جلسه ای در کار نیست واحد را اجاره می دهند به گروه های دیگر و درآمد حاصل هم خرج خود انجمن یا خانه می شود. تمام اعضای انجمن زنان، فارغ التحصیلان یا کارمندان بازنشسته یا همسران کارمندان بازنشسته دانشگاه هستند و خصوصیت مشترکشان هم بیکاری دوران پیری است و نیاز برای انجام کارهایی که به آنها حس مفید بودن بدهد. اسم این انجمن در شوخی های دانشجوهای ایرانی "کلاب پیرزنها" است.

دیروز وقتی به خانه رسیدم دیدم که چند تا از پیرزن ها دور هم نشسته اند و مشغول بافتن اند. به آنها سلام کردم و پرسیدم که آیا امکان دارد برای بافتن به آنها ملحق شوم. در آن لحظه هنوز کلاه و شالگردن و کت چاق زمستانی ام را از تنم در نیاورده بودم. نمیدانم این خاصیت سن است که عکس العمل آدم ها را کند می کند یا واقعا سوالم، یا اینکه یک دختر جوان حوصله بافتنی دارد، انقدر عجیب بود که پیرزن ها گیج شدند و ترجیح دادند بعد از جواب سلام حرف دیگری نزنند و تنها به بافتن ادامه دهند. شاید چند ثانیه گذشت و من داشتم با خودم فکر می کردم اصلا چرا باید چنین سوال احمقانه ای می پرسیدم و بهتر است راهم را بکشم بروم خانه ام غذا بخورم، که یکی از پیزن ها که خیلی هم گرد و قلنبه و قلقلی بود گفت من که دلیلی نمیبینم نتوانی به ما ملحق شوی. بعد که بقیه پیرزنها فهمیدند انگار می شود با من حرف هم زد تازه سرشان را به سمت من برگرداندند و با من خوش و بش کردند. یکی از آنها نامم را پرسید و وقتی گفتم شادی ام گفت که الین است و چند وقت پیش برای اجاره خانه با ایمیل با او در تماس بوده ام. از دیدن هم خوشحال شدیم و باز پیش خودم فکر کردم چرا تصویری که از چهره الین داشتم با خود واقعی او فرق داشت. بعد قرار شد بروم از بالا بافتنی ام را بیاورم و به آنها ملحق شوم. 

تا یک آبی به سر و صورتم بزنم و یک چیز کوچکی بخورم یک ربع ساعت طول کشد. من که تجربه عکس العمل های کند پیرزنها را داشتم اینبار که رفتم پایین دیگر با کسی حرف نزدم و خودم صندلی آوردم و دور دایره صندلی های آنها نشستم و شروع کردم به بافتن جورابم. الین که کنار من نشسته بود، برگشت و گفت من الین هستم اسم شما چیست. مو بر اندامم سیخ شد که من همین یک ربع پیش خودم را معرفی کرده ام و خودت کلی آشنایی داده ای و حالا یادت نیست. این باید نشانه بیماری آلزایمر باشد آن هم نه در مراحل اولیه اش انگار که خیلی هم پیشرفته است. چند روز پیش از آن فیلم " هنوز هم آلیس" را دیده بودم و هنوز تحت تاثیر فیلم و بازی زیبای جولیان مور در نقش یک مبتلا به بیماری آلزایمر بودم. اتفاقا این هنرپیشه هفته پیش جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را هم بابت بازی در همین فیلم گرفت و دوباره در سرم تحسینش کردم که حقا که سزاوار جایزه هم بود. داشتم سعی می کردم ببینم در کدام مرحله از بیماری اش بود که اسم بچه هایش را به یاد نمی آورد. چند ثانیه گذشت تا من که از سوال الین لبخند بر لبم خشک شده بود به خودم بیایم و نتیجه بگیرم که بدون هیچ عکس العمل غیر عادی جواب سوالش را بدهم و دوباره گفتم من شادی ام. با شنیدن اسمم انگار که برق سه فاز گرفته باشدش تقریبا از روی مبل چند سانتمتر به بالا پرید. بعد از اینکه کلی عذر خواهی کرد که مرا به جا نیاورده گفت با کلاه و شالگردن صورتت شکل دیگری بود!

به الین اطمینان خاطر دادم که از اینکه من را نشناخت ناراحت نشدم و او اولین کسی نیست که می گوید من با مدل موهای مختلف، از جمله کلاه، صورت متفاوتی دارم. او هم خیالش راحت شد و همه مشغول بافتن شدیم و در آن مدت بارها و بارها من را تشویق کردند و هیجانزده شدند که چطور من با دو میل می توانم جوراب ببافم و چطور با چند رنگ که تکنیک خیلی پیشرفته ای است می بافم. آخر کار هم از من دعوت کردند که  در جلسات بعدی بافتنی شان شرکت کنم و بدون اینکه من درخواستی کنم هر کدامشان قول داد که برای من دستور یک مدل بافتنی جدید را بیاورد. و من تمام مدت داشتم فکر می کردم وقتی الین در انتظار شنیدن جواب به دهانم خیره شده بود چه فکری با خودش می کرد. من عکسل العمل کند آنها را گذاشتم پای پیریشان، ولی کسی چه میداند که عکس العمل کند من به خاطر حجم افکار انبوهی است که در واحد زمان از نیمکره چپ مغزم به نیمکره راست آن سر ریز می کنند!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ افسردگی جمعی!

نمی دانم از عوارض فرهنگ کهنمان است یا شرایط محیطی نامطلوبمان که جز آیه یاس خواندن کار دیگری یاد نگرفته ایم. انگار هیچ چیز نمی دانیم جز حسرت روزهای جوانی که بر باد رفت و گذشت بدون هیچ امیدی به آینده یا هیچ برنامه بلند مدت زندگی. ما در هر شرایطی که باشیم ناراحتیم، روز مرگمان هم که می رسد اصولا ناکام از دنیا می رویم چون به آنچه که می خواستیم نرسیدیم و از روزهای عمرمان جز حسرت سپری شدنشان چیزی برایمان نمانده است. همیشه کسانی هستند که از ما موفق ترند و زندگی شان رنگی تر است و این بر حسرتمان می افزاید که چطور آنها خوشند و ما نیستیم. ما دوچیز را یاد نگرفته ایم: یکی قدرشناسی داشته هایمان و دیگری امید به فرداهایمان.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این روزها که گذشت!

ارزش تک تک روزهای گذشته را آن وقت می فهمی که درست هزار و نود و پنج روز از آمدنت به کانادا می گذرد! این تنها یک عدد خشک و خالی نیست، این نشان می دهد که اگر در تمام این مدت در کانادا مانده بودی و به خارج از آنجا سفر نکرده بودی همین امروز مجاز به تقاضا برای پاسپورت کانادایی می شدی. حالا ارزش آن صد و چند روزی که در سه سال گذشته در کانادا حضور فیزیکی نداشتی را وقتی می فهمی که قانون تصویب شده پارسال در نوبت باشد که اجرایی شود. طبق این قانون از یک سال تا سه سال دیگر به زمان انتظار برای درخواست پاسپورت اضافه خواهد شد.

حالا می گویی ای بابا، باز نشسته ای روزهای عمرت را می شماری که بگذرند و تمام شوند؟ واقعیت این است که چه بخواهم چه نخواهم روزهای عمرم می گذرند، و من هم عاقبت روزی به آخر خط خواهم رسید درست مثل بقیه آدمها. حالا چی از این بهتر که روزهایم در انتظار رسیدن به آرزوها و هدفهای کوچک و بزرگی که برای خودم تعیین کرده ام بگذرند... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مشاهیر جهان!

"مشاهیر جهان" محبوب ترین برنامه تلویزیونی دوران کودکی ام بود. از میان تمام مشاهیر، داستان زندگی دو نفر آنقدر ذهن هفت هشت ساله مرا به خود مشعول کرده بود که آرام آرام شد سرلوحه زندگی ام و قسمتی از آنچه که امروز من را، شخصیتم را و نگاهم به دنیا را شکل داده است. "هلن کلر" دختری که نه می دید نه می شنید و با کمک یک معلم کودکان نابینا به نام آن سالیوان به جایی رسید که تبدیل به یک نویسنده شد و تا آخر عمر برای کمک به کودکان استثنایی فعالیت کرد. هلن کلر برای من شد نماد توانایی آدمی، نماد زندگی کردن و مفید بودن و شاد بودن بدون داشتن چیزهایی که همه خیال می کنند مهمترین هاست.

نفر دوم "گالیله" بود، فیزیکدان و ریاضی دان ایتالیایی قرن هفدهم، که با مشاهدات نجومی اش تئوری متحرک بودن زمین و ثابت بودن خورشید را ارائه داد. او هر چند در اولین مقاله اش در این زمینه موفق به اثبات کامل نظریه اش نشد اما بعدها به جرم فعالیت برای اثبات غلط بودن آموزه های انجیل به اعدام محکوم شد و با یک درجه تخفیف تا آخر عمر از ادامه مسیر علمی اش منع شد. داستان گالیله هم برای من نماد عقل آدمی شد که هر چقدر هم که خرافات جذاب و دم دستی باشد هنوز می تواند با قدرت منطق اش به روی خرافات خط بطلان بکشد.

گالیله با تلسکوپ اختراعی اش شواهدی را از آسمان رصد کرد که نشان می داد زمین جرم ثابتی نیست بلکه در میان اجرام دیگر آسمانی و به دور خورشید در حرکت است. با انتشار این نظریه کلیسا با استناد به آیات انجیل به گالیله اخطار داد که دست از نشر اکاذیب بردارد و به راه خدا و انجیل برگردد و دیگر در مورد این موضوع تحقیقی انجام ندهد.

گالیله در دفاع از خود در نامه ای به کلیسا نوشت که شاید خدا برای فهماندن حرفهایش به مردم عادی مجبور بوده تا از مثال هایی که برای آنها قابل درک تر است استفاده کند نه از مفاهیم علمی پیچیده. دفاعیه گالیله اثری معکوس داشت و کمکی برای رفع اتهامش نکرد. تا پیش از ارائه دادن این نظریه هیچ قانونی با مضمون اعتقاد به "زمین-مرکزی" جهان تدوین نشده بود. نظریه گالیله، مردان علوم دینی کلیسا را بر آن داشت که تحقیقات جامع خود را در تفسیر آیات* انجیل مرتبط با این موضوع شروع کنند و قانون جدیدی را به قوانین آن زمان اضافه کنند که اعتقاد به مرکزیت زمین در جهان بود. 

گالیله اما از تلاش و تحقیق ننشست و چند سال بعد دوباره نظریه جدیدی را منتشر کرد که علت جزر و مد اقیانوس را حرکت زمین می دانست**. انتشار این مطلب که حالا این بار بر خلاف قانون تصویبی کلیسا بود گالیله را محکوم و تا آخر عمر تبعید و خانه نشین کرد.

 نزدیک به سیصد سال از آن تاریخ گذشت تا پاپ، در سال هزار و نهصد و نود و نه، عاقبت بابت ظلمی که جهل کلیسای قرون وسطی بر گالیله روا داشته بود عذرخواهی کند. 

 

 

آیاتی که برای اثبات زمین-مرکزی جهان استفاده شد عموما شامل دعای قدیسینی بود که از خدا ثابت شدن خورشید در آسمان را خواسته بودند. طبق عقیده کلیسا اگر خورشید در حال حرکت نبود خداوند هرگز در کتابش این را از زبان قدیسین، که رابطه نزدیکی با او داشتند و از اسرار جهان آگاه بودند، نمی فرمود. 

** امروز می دانیم که علت جزر و مد نیروی جاذبه گرانشی ماه است.

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تمام زندگی من، یا روزهای گذشته و روزهای نا آمده

خواب دیدم در خانه ای بودم که مال من بود و هر چه می رفتم به انتهایش نمی رسیدم. به هر سوراخ سنبه اش که سرک می کشیدم دوباره به دالانی هدایت می شدم که قسمت جدیدی از خانه را نشانم می داد. هر بار خیال می کردم این دیگر آخرین قسمت است اما نبود. یک قسمت نم گرفته بود و آکواریومی داشت با ماهی های سیاه و خاکستری خیلی بزرگ، یک قسمت سقفی کوتاه داشت و دیوارهای کهنه بدون پنجره. یک قسمت مبلمان کامل داشت و یک قسمت شبیه انبار مخروبه و دوده گرفته و بی مصرف بود. یک قسمت دیگر از خانه، که مهمانها روی صندلی های پشت به دیوار در یک ردیف طولانی نشسته بودند، روشن و آفتاب گیر بود. آشپزخانه ای مدرن داشت و دو اتاق خواب نورگیر با دیوارهای سفید. در هر اتاق دکوراسیون چوبی بود با المان های سبز و زرد و سفید و یکی از دیوارها پنجره سرتاسری داشت رو به باغی سبز و یکی دیگر از دیوارها کمد دیواری. کمد ها چوبهای رنگ نزده بود و داخلشان با جعبه های چوبی که می شد مثل کشو بیرون کشیدشان قسمت بندی شده بود. من جعبه های کمدها را دانه دانه بیرون می کشیدم تا مطمئن شوم ساکنین قبلی چیزی در آنها جا نگذاشته باشند، اما جعبه ها تمامی نداشت. مهمانها که چهره های آشنای زندگی ام بودند بی هیچ حرفی به کاراهایم خیره شده بودند. یکی از فامیل های سببی ام که همیشه نگاهش می ترساندم آن وسط از همه بیشتر به یادم مانده است. در حین بیرون کشیدن جعبه ها داشتم فکر می کردم بهتر است این قسمت را از سایر قسمت ها که کهنه و مخروبه اند جدا کنم و بعد ها که وقت فراغتم بیشتر شد بنشینم جاهای دیگر خانه را باز سازی کنم و تکه تکه اجاره بدهم! در حین بیرون کشیدن جعبه ها به آرزوهایم فکر می کردم، به کودکم که می دانستم یکی از دو اتاق برای او خواهد بود و به باغی که هنوز وقت نکرده بودم ببینمش.

از صبح تا حالا این خواب حسابی ذهنم را به خودش مشغول کرده است. انگار آن خانه کل زندگی ام است، من، وجودم، زندگی ام با تمام دالان های فکرم، خاطراتم، نگرانی هایم، آرزوهایم. آن دالانهای بی صدا و تاریک و قدیمی گذشته من بود و آن بنای روشن با سقف بلند آینده ای که پیش رویم می بینم، اینده ای پر از آفتاب که زرد است و پر از زندگی که سبز است. تمام جعبه هایی که قرار است روزها یم و آرزوهایم را دانه دانه در آنها قرار دهم هنوز خالی اند و بی شمار. من که این همه سال است خیال می کنم  بی تفاوت به قضاوت دیگران مشغول کارها و درگیری های خودم هستم، در ناخودآگاهم تمام آشنایان را در حال نظاره کارهایم می بینم، همه به ردیف خیره به منند و با نگاهشان در من دلهره می کارند. تمام دالان های غم انگیز و خاک گرفته روزگار پیشینم آنجا بود که با تمام وجود سعی کرده ام از خاطراتم پاکشان کنم اما چه بخواهم چه نخواهم آنها هم قسمتی از کل این بنا بوده اند. در بهترین حالت شاید بتوانم تیغه ای بکشم و زمان رنگی را از زمان سیاه و سفید جدا کنم اما هرگز قدرت کوبیدن و نابودی بخش های گذشته را نخواهم داشت.

اما آن ماهی ها! آن ماهی های بزرگ و چاق که همه شان در یک آکواریوم  چپیده بودند و جای تکان خوردن نداشتند در آن اتاق خاکستری نم گرفته، آنها نشانه کدام قسمت از زندگی گذشته من بودند؟ تعبیر خواب را اگر  علم تجربی تحلیل روانشناسی آنچه در ناخودآگاهت می گذرد بدانم، تعبیر جالبی برای ماهی ها به من داد. ماهی در خواب زن نشانه جفت است و جالب اینجاست که من تمام ماهی هایی که زمانی خیال می کردم می توانند جفتم باشند و نبودند را در یک آکواریوم کهنه در نمور ترین قسمت خانه رزوگارم جا گذاشتم و رفتم و رفتم و از راهروهای پیچ در پیچ گذشتم تا به روزهای روشن آینده برسم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کلکسیون عکس دونفره با دخترهای رنگ وارنگ یا مجموعه’ فتوحات جنگی!

یک جایی درون دختر ها یک کودک درون پنج شش ساله است که هر چند وقت یک بار سرک می کشد بیرون و شیطنت می کند. اما پسر ها کودک درون ندارند و انگار خودشانند که تا ابد پنج شش ساله باقی می مانند.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پنجره!

جایی که در آن زندگی می کنم یک اتاق از دو اتاق طبقه آخر یک ساختمان قدیمی سه طبقه در محوطه دانشگاه است. گمان نمی کنم سال بنای ساختمان خیلی جدیدتر از سال تاسیس دانشگاه یعنی هزار و هشتصد و چهل و دو میلادی باشد. این را از نمای آجر قرمز ساختمان و برج و باروی ضلع شرقی و قسمتهایی از دیوار راه پله که به داخل شکم داده است می گویم. یکی از پنجره های اتاقم احتمالا در زمان بنای ساختمان در دیوار کار گذاشته شده بود و حاضرم قسم بخورم که در بهترین حالت حتی اگر روزی تعمیر یا تعویض هم شده بود نمی توانست بعد از سال هزار و نهصد و نوزده باشد. یک جوری خاطرات جنگ جهانی را تداعی می کرد که آدم خیال می کرد خود پنجره از زخمی های جنگ باشد. حرکت پوسته زمین و نشست زیربنا در طول این صد و خورده ای سال باعث شده بود که پنجره دیگر با قابش هم تراز نباشد و گوشه و کنارش درز تنفسی شکل گرفته باشد. در این حالت سرما که سهل بود، از کناره های باز شده پنجره گهگاه باد و باران و کفش دوزک هم به داخل اتاق تشریف فرما می شدند. تا اینکه دیروز ، بعد از یک سال سر وکله زدنِ مدیر ساختمان با مسئولین دانشگاه و انواع و اقسام پنجره ساز برای گرفتن نازل ترین قیمت، عاقبت آمدند و پنجره چوبی قدیمی را با آن شیشه های مربع شکل کوچک از جا کندند و یک پنجره یکسره کشویی دوجداره را جایگزینش کردند. صبح که از خانه بیرون می رفتم دور و بر پنجره را خالی کردم و به خیال خودم وسایلم را از دم دست پنجره ساز ها دور کردم تا تمیز بمانند. زهی خیال باطل!

حدود چهار بعد از ظهر بود که به خانه برگشتم. کل اتاق را نور غروب پر کرده بود. پنجره یکسره انقدر به چشمم عجیب می آمد که انگار دیوار ضلع جنوبی اتاقم همه از شیشه بود. درختان بالا بلند چند صد ساله کنار ساختمان دسته جمعی به میهمانی اتاقم آمده بودند و من برای چند دقیقه فقط محو تماشای رقص نور قرمز آخر روز و سایه با شکوه درختان روی دیوارهای اتاقم بودم.  هوا که تاریکتر شد چراغ اتاق را روشن کردم و تازه آن موقع بود که متوجه یک لایه دو سه میلیمتری از گرد و خاک چوب شدم که مثل برف روی تمام وسایل اتاقم نشسته بود. میز، طاقچه، مبل، صندلی، تخت، تلویزیون، فرش، کمد، کتابخانه، شمع ها، گلدانها، پرده ها و خلاصه هر سطحی که می توان تصور کرد. آن موقع بود که شخصیت وسواسی موروثی ام که همیشه سعی دارم زیر لایه های دیگر شخصیتی پنهانش کنم مثل تاول در یک لحظه بیرون زد و آن وقت من بودم و یک تشت آب و مایع رختشویی و تمام وسایل اتاق که باید ساییده می شدند!

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقتی نسبت اندازه مغز به کل بدن این همه ناچیز باشد!

دایناسورها هم زمانی خیال می کردند خیلی موجودات وزینی هستند! اما عاقبت یک روز منقرض شدند ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد