دانه های ریز


+ از "صدای پای آب" سهراب سپهری

...

زندگی رسم خوشایندی است،

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق،

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود،

زندگی جذبه دستی است که می چیند،

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است،

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره،

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است،

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد،

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست،

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر،

زندگی شستن یک بشقاب است،

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است،

زندگی "مجذور" آینه است،

زندگی گل به "توان" ابدیت، زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،

زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست،

هر کجا هستم ، باشم، آسمان مال من است،

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است،

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند،

قارچهای غربت.

 من نمی دانم،

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست، 

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد،

چترها را باید بست، زیر باران باید رفت،

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد،

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت،

دوست را، زیر باران باید دید،

عشق را، زیر باران باید جست،

زیر باران باید با زن خوابید،

زیر باران باید بازی کرد،

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است،

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است

... 
نویسنده : shadi ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ و من هنوز هم زنده می مانم ...

فقط یک ثانیه، یک قدم، یک نفس، اگر جلوتر بودم، می مردم! به همین راحتی که می نویسم اش و به همین راحتی که می خوانی اش، می مردم. و این سومین بار بود که یک ثانیه عقب بودم و سومین بار بود که نمردم. من زندگی ام را به یک ثانیه "عقب مانده" مدیونم آن هم نه یک بار که سه بار. 

ظهر دل انگیز تابستان بود و نسیم ملایم شهریور به صورتم می وزید. سرخوشانه در پیاده رو از زیر درختان کهنسال شهر راه می رفتم و برنامه فردا را در ذهنم مرتب می کردم. ناگهان شاخه قطور و خشکیده ای ار بالای درخت افتاد و به فاصله یک قدم جلوی پایم متلاشی شد. احتمالا شاخه خشکیده به بادی شکسته بود و آن بالا به شاخه های کوچکتر گیر کرده بود تا آن لحظه! برای چند ثانیه همانجا که بودم خشک شدم. شاخه شکسته به ابعاد یک قایق پارویی بود. اگر تنها یک قدم جلوتر بودم تمام آن وزن به فرق سرم فرود می آمد و در آن حال مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیفتد!

هشت سال پیش از این، ظهر دل انگیز یک تابستان، وقتی سرازیری پر پیچ و خم یک جاده را رکاب می زدم، پایم از روی رکاب سر خورد و تعادلم را از دست دادم. در همان لحظه، یک ماشین سفید بزرگ با سرعت از کنارم گذشت. من در میان زمین و هوا تاب می خوردم که باد عبور ماشین به صورتم خورد. ماشین عبور کرد و من روی جاده افتادم. اگر پایم فقط یک ثانیه زودتر سر خورده بود و من فقط یک ثانیه زودتر به زمین رسیده بودم، چرخهای ماشین از روی سر یا گردنم عبور می کرد و در آن صورت مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیفتد!

سیزده سال پیش از این، ظهر دل انگیز یک تابستان، کنترل ماشین را روی جاده باران زده از دست دادم و از مسیر خارج شدم و با تریلی هجده چرخی که از روبرو می آمد برخورد کردم. در همان لحظه کمربند ایمنی ام پاره شد و من به بیرون از ماشین پرتاب شدم. اگر کمربند ایمنی تنها یک لحظه زودتر پاره شده بود، هنگام برخورد با تریلی سرم به شیشه می خورد و نمی دانم بعد از آن چه بلایی به سرم می آمد. اگر کمربند تنها یک ثانیه دیرتر پاره شده بود، من هم به همراه ماشین به زیر چرخهای تریلی می رفتم و در آن صورت تنها اتفاق ممکن برایم مرگ بود.  

 من اما هنوز زنده ام. آموزگار طبیعت تا به حال درسی را با این همه تاکید به کسی نیاموخته بود که به من آموخت! اینکه عمرم تنها به ثانیه ای بند است، اینکه هیچ کاری از دستم برای نجات خویش بر نمی آید آن لحظه که موعد رفتن است. و من هر بار بیش از پیش قدر جان به جای مانده ام را می دانم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جوک!

کانادایی ها (در برابر امریکایی ها) به ادب و نزاکت معروفند. امریکایی ها یک سری جوک در این زمینه دارند که مثلا کانادایی ها را به خاطر زیاده روی در ادب و لفظ قلم بودن مسخره می کند. چند روز پیش وقتی وارد حساب الکترونیکی بانک کانادایی ام شده بودم گویا سیستم، کند عمل کرده و با سرعت معمول حساب شخصی ام را باز نکرده بود. شاید اسمش نقص فنی باشد اما آنقدر ناچیز بود که من حتی برای لحظه ای هم به آن فکر نکرده بودم. دو روز بعد برایم یک پیغام عذر خواهی از بانک رسید که ما متاسفیم که وقت شما را بیشتر از معمول تلف کردیم! از این همه درک و ادب خنده ام می گیرد وقتی به جوکهای امریکایی که در مورد آن ساخته شده است فکر می کنم.

با خودم می گویم، درست است که جوکهای قومیتی برای تحقیر یک قوم و برتری جویی قوم دیگر ساخته می شوند، اما یک جایی آن دورها یک اختلاف فرهنگی در آن پنهان شده است. اگر به تمام جوک هایی که در آنها یک قومیت را احمق معرفی می کند دقت کنی می بینی آن قومیت در واقع زبان متفاوتی با زبان قوم سازنده جوک دارد. این اختلاف زبان در تمام فرهنگها سوتفاهم و عدم درک متقابل را به همراه داشته است. یا مثلا آن فرهنگی که متجدد تر بوده و زنان در آن به اندازه مردان حق مشارکت اجتماعی و آزادی داشته اند از دید فرهنگ سنتی و بسته جاهای دیگر عجیب جلوه می کرده و از آن به عنوان بی غیرتی مردانش  تعبیر می شده است. حالا باید دید کدام گروه قلدر تر است تا برای گروه دیگر جوک های زنجیره ای بسازد. مثلا چرا مسخره کردن ادب کانادایی ها آنهمه آمریکایی را می خنداند اما بی ادبی کلامی امریکایی ها هیچوقت مایه تمسخر و جوک سازی کانادایی ها نشده است! همین را بگیر و برو تا تمام جوک هایی که در مرکز ایران برای اقوام مختلف ساخته اند.

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کمدی تراژدی کمک های انسان دوستانه در میانهء آتش!

در خبرها خواندم که در شهر حلب سوریه، در میان آن همه آتش و گلوله، روزی سه ساعت آتش بس اعلام می کنند تا کمک های انسان دوستانه به مردمی که در محدوده آتش گیر افتاده اند برسد. امروز کمی پیش از اتمام سه ساعت، آتش بس شکسته می شود و جنگ از سر گرفته می شود، خونین و مرگبار! 

چشمانم را می بندم و این کمدی تراژدی را تصویر می کنم. همه جا را دود و خاک گرفته است، از یک سو ارتش سوریه و قوای کمکی روسیه، بسیار مجهز به پیشرفته ترین سلاح ها، و از سوی دیگر گروه شورشان تجهیز شده البته با تجهیزاتی کمتر و ابتدایی تر. کمی دیرتر، آتش بس اعلام می شود. هر سرباز جنگنده در همان حالت خشک می شود، انگشت روی ماشه، نارنجک در دست، ترمز تانک را کشیده، هواپیما را در هوا معلق نگه داشته! کامیونهای حامل کمک های انسان دوستانه از میان سرباز های خشک شده می گذرند. دیرتر، کامیون ها از همان مسیر که رفته بودند بر می گردند این بار خالی از محموله. یکی از سربازهای خوابالوی ارتش ساعت مچی اش را پنج دقیقه جلوتر از زمان واقعی تنظیم کرده است تا صبح ها بتواند پنج دقیقه زمان ذخیره کند. از روی ساعت او زمان آتش بس تمام شده است که او با چشمان خواب آلود نیمه بسته، انگشت خشک شده اش را روی ماشه می چکاند. آتش بس پنج دقیقه زودتر شکسته می شود. سربازان خشک شده دوباره به سوی هم تیراندازی می کنند و نارنجک می اندازند، تانکها به حرکت در می آیند و هواپیما ها دوباره پرواز می کنند. دود و خاک همه تصویر را می گیرد و فریاد سربازانی که تیر می خورند به گوش می رسد. رودی از خون بر زمین جاری می شود...

با خودم می گویم، پس می شود این کشتار را متوقف کرد. برای دو ساعت و پنجاه و پنج دقیقه! و یا اگر بخواهند برای همیشه 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بعضی روزها فقط باید پانصد قطعه یک پازل را سر هم کرد و رقصید!

دیروز از آن روزها بود! آزمایشاتم جواب نمی داد، مشغول نوشتن مقاله بودم و داده هایم کم و کاستی داشت و کارم هیچ پیش نمی رفت، شارژ موبایلم تمام شده بود و سیمش اتصالی داشت و شارژ نمی شد، می خواستم تا آخر روز خرید آنلاین مهمی را انجام دهم اما حساب کاربری که هر روز از آن خرید می کردم باز نمیشد و وقتی به متصدی امر ایمیل زدم فرمود شما اصلا حساب کاربری نداری اینجا! آمدم در وبلاگم غر بزنم که کمی آرام شوم اما از آنجا که دیروز از آن روزها بود، کامپیوتر ناگهان دچار اشکال فنی شد و دیگر اینترنتش کار نکرد. آنجا بود که دیگر آمپر سوزاندم، کار و بار و همه چیز را همانطور که بود رها کردم و رفتم تا قدم بزنم ... 

امروز یک روز جدید است و دیگر دیروز تمام شده است. دیروز در راه خانه یک پازل خریدم و تا شب هر پانصد قطعه را سر هم کردم تا از استرس رها شوم و چه خوب هم اثر داشت. شب تر، بعد از ماه ها، برای تمرین به سالن رقص دانشگاه رفتم و تمام انرژی های منفی را کف سالن لگد مال کردم. خریدمهم ام دیشب از خانه انجام شد، صبح هم با کمک مدیر دفترمان یکی در سر خودم زدم یکی بر سر کامپیوتر تا اینکه مشکلش رفع شد. دوباره شروع کردم به نوشتن مقاله و اینبار در آرامش و بدون اینکه کم و کاستی ها کلافه ام کند. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

خواب دیدم که پنجه در موهایت می کشم، پیر شده بودی. خواب زن چپ است، من زنم، پس تو هنوز جوانی.

خواب دیدم مرده ای، پس باید، جایی هنوز، زنده باشی ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ از این دو رویی های اجباری ...

چه سخت است وقتی مجبور باشی به کسی که عزیزت نیست بگویی "عزیزم" و کسی که جانت نیست را "جان" صدا کنی. انگار قفسه سینه ات تنگ می شود با این دروغ مصلحتی ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حکم صادر می کنیم!

یک حس منفی عجیبی نسبت به تمام مردانی دارم که جذب زنانی بسیار جوانتر از خود می شوند. فکر می کنم بیش تر از نیمی از مردان دچار این عارضه اند و متاسفم که به بیشتر از نیمی از مردان حس منفی عجیب دارم. این حس دیرینه حتی باعث شد که از لئوناردو دیکاپریو، با تمام علاقه ای که به بازیگری اش دارم، بیزار شوم چون فهمیدم هر چه که سنش بالاتر می رود با دختران جوانتر از قبل وارد رابطه می شود. 

البته که هر بار دچار این حس منفی می شوم به خودم نهیب می زنم که اوهوی! علایق آدمهای دیگر به تو چه ربطی دارد اصلا. هیچ نهیبی اما باعث بهتر شدن حسم به مردانی از این دست نمی شود. یک بار به رسم معمول، که احساسات خوب و بد خودم را تحلیل می کنم، دنبال دلیل این حس منفی گشتم. توضیح قابل توجهی برای این حس پیدا نکردم جز اینکه شاید ناخودآگاهم به گذشته آدمها می رود و مردان جوانی را می بیند که در حال لذت بردن از زنانند و در همان زمان جفت آینده شان هنوز جنینی در دل مادر و یا کودکی نو پاست. کنار هم گذاشتن مردان بالغ و دخترکان خردسال برای ضمیر ناخودآگاهم یکی از کثیف ترین تصاویر ذهنی است که می دانم در دنیای عجیب آدمها، در خفا و یا حتی علناً در غالب ازدواج های سنتی، هر روز اتفاق می افتد.

تحلیل تکاملی این میل مردانه برای همبستری با زنانی بسیار جوانتر از خود، البته، قابل توجه است. مردها از زمان بلوغ تا آخر عمر قادر به تولید مثلند در حالی که عمر باروری زنان تنها حدود سه دهه از عمرشان است. نتیجه منطقی این تفاوت فیزیولوژیکی برای حفظ بقای این موجود دوپا می شود همان رابطه مردان با زنانی بارور و بسیار کوچکتر از خودشان در سنین بالا. هرچند این تحلیل هم دل مرا آرام نمی کند و نگاه منفی ام را به این جور روابط در دنیای امروز عوض نمی کند. 

من سعی می کنم خطای پدربزرگانم را برای همبستر شدن با مادربزرگ های نوجوانم  به خاطر اقتضای زمان و مکانشان ببخشم. اما برای هم نسلان خودم پیشنهاد بهتری دارم. میانگین جهانی عمر مردان، در عصر حاضر، حدود چهار تا شش سال از میانگین عمر زنان کمتر است. فرض کنیم آدمهای امروزی، بیشتر جوانی شان را می گردند تا جفت مطلوب خود را پیدا کنند و بتوانند کنار او از زندگی پیش رو لذت بیشتری ببرند و تشکیل خانواده بدهند تا در پیری همدمی داشته باشند و تنها نمانند. با این پیش فرض منطقی ترین کار برای اینکه هر کدام از طرفین با مرگ دیگری در سالهای آخر عمر که بیشترین نیاز را به همدمش داشته است تنها نماند، این است که زنان با مردانی که چهار تا شش سال از آنها جوان ترند زندگی کنند. در دنیایی که روز به روز به جمعیت مردمانش اضافه می شود و بقای نسل دیگر دغدغه آدمها نیست، این منطقی ترین اختلاف سنی در یک رابطه است. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد*

معاشرت با آدم هایی که صاحب عقیده اند لذت بخش است، آدم هایی که برای زندگیشان برنامه دارند، آدم هایی که می دانند به کجا می روند و از کجا عبور می کنند. سفر با آدمهایی که زیبایی های زمین را می بینند زیباست. شنا با آدمهایی که عاشق آبند لذت بخش است. دیدن مناظر هر روزه زندگی با آدمهایی که از دیدن زیبایی هیجانزده می شوند هیجان انگیز است. نشستن دور آتش با آدمهایی که آتش را میفهمند گرم تر است. آواز خواندن با آنها که اهل دلند، دل را جلا می دهد. آدم با آنها که زلالند، زلال می شود.

آدمهایی که سختی ها باعث نمی شود تا خوشی های زندگی را فراموش کنند عزیزند، آدمهایی که به هر جا می روند و در هر شرایطی که هستند، قبل از هر چیز راه شاد بودن و لذت بردن از زندگی را پیدا می کنند. آدمهایی که هوش احساسی بالایی دارند سرزنده ات می کنند و اگر هوش ریاضی شان هم بالا باشد هم صحبتی شان لذت بخش تر می شود. آدمهایی که پشت غذا خوردنشان هم فکر و هدف دارند تو را به فکر وا می دارند تا انگیزه هایت را مرور کنی. به آدم خوش می گذرد با آدمهای ساده، آدمهایی که بی زحمت شاد می شوند، بی بهانه از خنده ریسه می روند، آدمهایی که برای خوش گذراندن به هتل آنچنانی و غذاها و تفریحات عجیب نیازی ندارند، آدمهایی که سبکبالی شان و سرخوشی هایشان منوط به مصرف مسکرات نیست.

اطرافیانمان را هم باید هوشمندانه انتخاب کنیم. اگر ذاتاً آدم غمگینی هستیم و در هر حادثه دنبال دیدن بدی ها می گردیم تا بیشتر غصه بخوریم، بهتر است آدمهای مثبت اندیش دورمان باشند تا تحت تاثیرشان نگاهمان سفیدتر شود. اگر آدم شادی هستیم بهتر است بیشتر با آدمهایی از جنس خودمان معاشرت کنیم تا رزونانس انرژی هایمان حالمان را بهتر از قبل کند. یادمان باشد هرچقدر هم شاد و با انگیزه باشیم، معاشرت مدام با آدمهای سیاه از سپیدی مان می کاهد.

* فریدون مشیری

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جنگ مورچگان!

درِ خانه را که باز کردم یک لکه سیاه بزرگ از تجمع مورچه ها را کنار پادری دیدم که با یک صف قطور و طویل به سمت کابینت بالای ظرفشویی می رسیدند. کابینت را که باز کردم هزاران مورچه با هم به ولوله افتادند. نفسم گرفت از این همه سیاهی. صاحبخانه را صدا کردم و با هم گوشه و کنار خانه را سم ریختیم و هر چه مورچه به دستمان می رسید را قلع و قمع کردیم. بعد از سه ساعت آزگار جنگ، زمین سفید آشپزخانه از جنازه مورهای دانه کش سیاه شده بود، من با موهای پریشان روی صندلی افتاده بودم و باقیمانده مورچگان، مستاصل و ترسیده، در مسیرهای کاتوره ای روی زمین و دیوار و پاهای من می دویدند. 

داخل کابینت ها همه چیز در ظرفهای دربسته یا پلمپ شده بود به جز نقل ارومیه که چند هفته پیش از ایران به دستم رسیده بود و پیش فرضم این بود که بسته بندی اش پلمپ است. غافل از اینکه به بسته بندی های ایرانی هرگر نمی توان اعتماد کرد و بسته پلاستیکی نقل سوراخی برای ورود مورچه ها داشت. و صد البته که بسته بندی های تخیلی داخل ایران دلیل محکمه پسندی برای ماله کشیدن روی حقیقت تلخ ورود بدون محدودیت مورچه ها به داخل خانه نیست. صبح که بیدار شدم دیدم مورچه ها هنوز در آشپزخانه جولان می دهند. به صاحبخانه زنگ زدم و خواستم تا متخصصی را برای سم پاشی و بستن سوراخ سنبه های دیوار بیاورد، فرمودند خیر! 

حمله ارتش صد هزار مورچه به آشپزخانه نقلی ام در این روزهای آشفتگی اتفاق جالبی بود. تصویر باز کردن کابینت و دیدن آنهمه مورچه سیاه بزرگ در حال لولیدن هنوز جلوی چشمم است. خوب می دانستم که مورچه ها کوچکند و نمی توانند مرا از پای درآورند. اما با این حال از حضورشان خوشحال نبودم. صدای تیک تیک پاهایشان و تصویر شاخکهایی که در هوا می چرخید برایم خوشایند نبود. می خواستم نباشند اما نمی توانستم چشمهایم را ببندم و تجسم کنم که نیستند. باید کاری می کردم تا بروند. دانه دانه بر سرشان می کوبیدم. اجازه نمی دادم از آشپزخانه خارج شوند و به اتاق نشیمن یا اتاق خواب بروند. می خواستم تمام شوند اما نمی شدند. حتی وقتی خیال کردم از شرشان راحت شده ام هنوز هم آنجا بودند، زیر قرنیز کنار در که گویا راهی به بیرون از خانه داشت. 

با خودم گفتم مورچه های سیاه روی زمین سفید آشپزخانه شبیه مشکلات هر روز زندگی اند. بعضی ها بزرگ تر، بعضی ها کوچک و ضعیف اما همگی با هم آزار دهنده اند. تمام تلاشت را می کنی که حل و فصلشان کنی اما تمام نمی شوند، همیشه یک گوشه و کناری پیدایشان می شود و زهرشان را می ریزند. وقتی با آنها می جنگی به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنی، درست مثل من که در حین جنگ فراموش کردم شام بخورم. از هیچ چیز لذت نمی بری تا روزی که مطمئن باشی تمام شده اند. اما خوب میدانی حتی اگر نبینی شان، یک گوشه ای بیرون این کادر سفید منتظرند تا دوباره به سراغ آرامشت بیایند. نمی توان چشم به رویشان بست و چیزی ندید. اما آیا نمی شود با علم به اینکه یک نقطه سیاه گوشه سفیدی تصویر زندگی ات راه می رود، هنوز هم از آرامش سفید لذت برد؟ 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد