نویسنده :
shadi - ساعت ٧:۳٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
دریا همیشه آبی است، بعضی وقتها تاریک و غمزده، بعضی وقتها شاد و شفاف. برای من اما دریا، هر رنگی که باشد، مادرم است، سبز سبز.
نویسنده :
shadi - ساعت ۱٢:٢٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
بچه که بودیم، با کوچکتر از خودمان که دعوایمان می شد، به ما می گفتند تو بزرگتری، تو کوتاه بیا، تو بزرگی کن، بخشش از بزرگان است و ما همیشه کوتاه می آمدیم. بزرگتر که شدیم اما، با بزرگتر از خودمان که اختلاف نظر پیدا می کردیم، می گفتند، سنش بیشتر است، بیشتر میداند، بی حوصله شده، احترامش را نگه دار، کوتاه بیا تو طاقتت بیشتر است و ما همیشه کوتاه می آییم...
نویسنده :
shadi - ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
با قبول شدن در امتحان رانندگی کانادایی، انقدر خوشحال شدم که دوباره بعد از مدتها یادم افتاد در زندگی به موفقیت های کوچک و مقطعی و حتی پیش پا افتاده احتیاج دارم. به موفقیت های مقطعی احتیاج دارم تا همیشه به یاد بیاورم که زندگی پویاست و در طولش پله به پله، هر چند کوچک، به سمت بالا رشد می کنم...
نویسنده :
shadi - ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
بحث خوش و ناخوش گذشتن نیست، زمان همیشه زود میگذرد...
نویسنده :
shadi - ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
بوی بهار میدهی و من،
چون درختان تازه نشانده،
چه پرامید،
در این فصل تازه جوانه می زنم،
سبز می شوم،
شکوفه می دهم ...
بهار و این همه گرما!
مانده ام مبهوت،
به انتظار تابستانی که در راه است ...
نویسنده :
shadi - ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
احساسی که این روزها دارم را، هرگز به خواب هم نمیدیدم. من حتی به تصویر کشیدن چنین شادی را در رویاهایم نمیدانستم، چه برسد خیال داشتنش را. انگار که به شکنجه سالیان عادت کرده بودم، برای من خوشبختی خاطره ای دور از کودکی هایم بود که سالها پیش گذشته بود و تمام شده بود و به درستی به یاد نمی آوردمش. خوشبختی را می خواستم، اما انگار معنایش را درست نمی فهمیدم. خیال میکردم خوشبختی را باید با زور به دست آورد، خیال می کردم باید زجر کشید و جنگید و از جان گذشت تا خوشبختی را به دست آورد. حالا اما برای اولین بار در زندگی ام، به عنوان یک انسان بالغ، خوشبختی را با تمام وجودم احساس می کنم. خوشبختی یک حس ساده است که آرام آرام بدون آنکه بفهمی یا برای به دست آوردنش شکنجه شوی، می آید و بدون آنکه بدانی کی، به وقتش در قلبت می نشیند...
نویسنده :
shadi - ساعت ۳:٢٦ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
امروز آخرین روز است که در این شهرم. همیشه روزهای آخر که میرسد، تازه یادم می افتد که چقدر اینجا را دوست دارم. تمام نقاط ضعف اینجا را می شناسم، چیزهایی که همیشه آزارم داده اند، از فرهنگ تا سیاست، اما اینجا آرامشی در قلبم هست که هنوز جای دیگر آن را تجربه نکرده ام. آرامش در خانه خود بودن را میگویم، دقیقا چیزی که در کشور سوییس کم داشتم و دلتنگش بودم. تا دو سال پیش اگر کسی از من درباره رفتن یا ماندن می پرسید بی درنگ جوابش را میدادم که اگر دلایل و تمایلت برای رفتن، به تعلقات فکری ات برای ماندن نمی چربد هرگز نرو که اگر بروی دیگر نه این برایت میماند نه آن قانعت می کند. حالا اما اوضاع عوض شده، حالا شاید دیگر انقدر قاطعانه جواب این سوال را ندهم.
امشب وقتی از خیابانهای این شهر میگذشتم هنوز نرفته دلم برای اینجا تنگ شد. این روزها شاید، اشتیاق وصف ناشدنی ام برای رفتن و دیدن کسی که عشق را صادقانه برایم معنی کرد، باعث شده بود که درد رفتن را حس نکنم. امشب اما آخرین شب است که اینجایم، چشمان خاله را می بینم که بی آنکه چیزی بگوید، فریاد میزند که دلتنگ است. صدای دوستم را میشنوم که هر چه تلاش کرد تا به روی خودش نیاورد رفتنم را نتوانست و گفت همانقدر که برای شادی هایم خوشحال است از رفتنم دلگیر است. و من لال میشوم،
امروز آخرین روز است که در این شهرم، اما هر کجای دنیا که باشم، تکه ای از قلبم متعلق به اینجاست که با آفتابش قد کشیدم و با بارانش ریشه به خاکش دوانیدم...
نویسنده :
shadi - ساعت ۳:٠٦ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
چند روز است که شبها، به زور هم که شده، خودم را بیدار نگه میدارم. شاید این فکر از بیخوابی های شبانه به سرم زد، تا شاید از آن به جای ضرر سودی حاصلم شود. هدف این بود که تا پیش از پرواز به آنسوی کره زمین، ساعت بیولوژیکی بدنم را چند ساعت به عقب یا به طرف ساعت کشور مقصد تغییر دهم. نتیجه اینکه صبحها هر چقدر هم که خسته باشم نمیتوانم به اندازه نیاز بدنم بخوابم و دو تا سه ساعت زودتر از برنامه مورد نظرم بیدار میشوم. در طول روز خسته ام و سرم گهگاه تیر می کشد. اسم این پدیده را جت لگ* زود هنگام گذاشته ام و به گمانم نهایتا کمک زیادی به تنظیم ساعتم نخواهد کرد، پس هرگز امتحانش را به کسی توصیه نخواهم کرد. اما هنوز هم دلم می خواهد وقتی که میرسم سرحال و تازه باشم، شاید قرص خواب در پرواز را امتحان کنم...
* پرواز زدگی!
نویسنده :
shadi - ساعت ۳:٠٠ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
مفهوم غریبی است زمان، گاهی یکسالش به چشم برهم زدنی می گذرد، گاهی یکروزش انگار یکسال است که نمیگذرد...
نویسنده :
shadi - ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
دلتنگی سالها به من آموخت که قدر لحظه های با هم بودن را بدانم، پیش از آنکه دیر شود، پیش از آنکه برای همیشه تمام شوند.
حالا این روزها دلتنگ که می شوم، بغض که می کنم، اشک که میریزم، دلم آرام است که دلتنگی هایم یکروز تمام می شود. روزی که خیلی نزدیک است، آنقدر نزدیک که عطر بودنت را از همینجا می شنوم ...
← صفحه بعد