دانه های ریز


+ داستان عاشقانه آقای رنه!

آقای رنه سی هشت ساله بود که برای اولین بار صدای آواز دختر بچه دوازده ساله را شنید و با شنیدن صدایش گریست. او با خودش عهد بست که از آن دختر یک ستاره بسازد و برای این کار، خانه اش را گرو گذاشت تا مخارج اولین آهنگ دخترک را بپردازد، که دیرتر آهنگ شماره یک منطقه شد. صدای دخترک با شرکت در مسابقات استعداد یابی، جهانی شد و آن دو رابطه کاریشان را ادامه دادند. هفت سال بعد، این رابطه کاری به رابطه ای عاشقانه تبدیل شد و دیرتر به ازدواج انجامید، یعنی درست چهارده سال بعد از اولین دیدارشان. آن دو ازدواجشان را شش سال بعد برای بار دوم جشن گرفتند، وقتی که آقای رنه از سرطان حنجره جان سالم به در برد.

آقای رنه پنجاه و نه سال داشت که صاحب فرزند شدند و شصت و هشت ساله بود که دوقلوهایشان به دنیا آمدند. سه سال بعد یعنی در هفتاد سالگی سرطان دوباره برگشت و اینبار بعد از یک دوره سخت سه ساله، در هفتاد و سه سالگی او را از پای درآورد و همسر چهل و هفت ساله اش را با سه فرزندشان تنها گذاشت.

همسر بیوه آقای رنه آنژلی کسی نیست جر خواننده مشهور سلن دیون، که نزدیک سی سال به همسرش عاشق و وفادار ماند.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نسل دانا!

نمی دانم نسل ها را چگونه باید از هم تفکیک کرد، فقط این را می دانم که نسل ها با سال تولد تعریف نمی شوند. برای نسل من و نسل پیش از من داشتن اطلاعات عمومی و دانش ادبی، افتخار بود و ندانستن یا فراموش کردن معانی کلمات و اصطلاحات باعث شرم و سرخوردگی. نسل بعد از من اما به ندانستن ادبیات و بیلمز بودنش در این زمینه افتخار می کند. همانطور که ولنگ و واز نشسته است و به حالت عاقل اندر سفیه نگاهت می کند، به اینکه کلمه ای را، بر خلاف اشتباه رایج، درست ادا کرده ای می خندد و مسخره ات می کند. به گمانم آنقدر که ارزشهای درست و غلط را به شکل چماق در سرشان کوبیده اند، هر چه ارزش بود برای نسل جدید ضد ارزش شد و عصیانشان گریبان ادبیات بی گناه فارسی را هم گرفت. و حالا تعریف "باحال" بودن برایشان این است که زیاد در مورد زبان فارسی چیزی ندانند و تا جایی که می توانند حین حرف زدن، بیجا و به جا، از کلمات و اصطلاحات انگلیسی استفاده کنند.

اینگونه است که شعر کلاسیک فارسی برایشان شد سخت و ثقیل و بی ارزش، و ترانه های بی سر و ته با صدای خارج از کوک خواننده های خالتور هم نسلشان  شد هنر روز! جایی اگر شعر حافظ که مرسوم تر از سایر شاعران است خوانده شود، همه فراری اند، بگذریم از سعدی و خیام و مولانا. موسیقی سنتی ایرانی هم که روی اشعار اسطوره های ادب فارسی  ساخته شده، برایشان غیر قابل درک و سنگین است. و در این میان، وقتی چیزی را نفهمند، بهترین فرآیند دفاعی مغزشان این است که به کل آن مقوله را نفی کنند و یا حتی بهتر از آن شروع کنند به خندیدن و مسخره کردنش! 

در جمعی از "نسل جدید" شعری از حافظ می خوانم:

منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان          معذور دارمت که تو او را ندیده ای

یکی از آنها که ندانستن برایش افتخار است و اتفاقا فرآیند دفاعی مغزش هم مسخره کردن است می گوید: "چی میگه این اصلا تو خودت می فهمی که داری می خونیش". یکی دیگر از هم کیشانش که مغزش برای توجیه نادانی خود فرآیند توهین را هم به ماجرا اضافه کرده است در جواب می گوید: " نه بابا! اینارو خود حافظ هم تو مستی می گفته نمی فهمیده چی داره میگه". و بعد همه نادانان مفتخر، با هم شروع به خندیدن می کنند. و این است حکایت معاشران امروز ما!

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مرض تعلل!

آنقدر در انجام کارهایم تعلل می کردم، که به یاد اصطلاح Procrastination* افتادم و خواستم تا معنی دقیقش را بدانم. وخامت اوضاع را وقتی فهمیدم که خودم را در حال خواندن جمله به جمله این تعریف به زبان عربی پیدا کردم ...

* از ویکی پدیا: دفع وقت یا تعلل یا فردا فکنی (procrastination) به تعویق انداختن مداوم کارها را گویند و ساز و کاری است که فرد وظایف خود را به طور متوالی به زمان و روز دیگری معوق می‌کند و به جای انجام آنها به امور جزیی دیگر می‌پردازد. رفتار فردا فکنی سه ویژگی دارد: رفتاری غیرضروری است، وقت‌بر است، و به نتیجه مستقیمی ختم نمی‌شود.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عادت!

بعد از پنج سال، سوز و سرمای زمستان هم برایمان عادی می شود! و اینگونه است که نشانه های آمدن بهار، دیگر مثل قبل، ما را به وجد نمی آورد. امان از این عادت امان!

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انقلابی باید ...

 چیزی در درونم به ولوله افتاده است. پریشانی ام را روزمرگی فرو نمی نشاند. کسی آیا یاریم خواهد داد، یا اینکه تنهایم، چونان همیشه ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد*

پیشتر می گفتم آدم باید با آدمهای شاد، با انگیزه و توانا معاشرت کند تا تحت تاثیر تفکرات مثبت آنها دیدش به زندگی مثبت شود. حالا می خواهم حرفم را کامل کنم، آدم باید تا جایی که می تواند کمتر با آدمهای بی انگیزه، نا امید، تنبل و منفی نگر حشر و نشر داشته باشد. آدمهای بی انگیزه، بی آنکه بفهمی، انگیزه های شاد زیستن تو را هم می گیرند. اوایل با خودت می گویی، من آدم محکم و خوشحالی هستم و تلاش می کنی تا انگیزه های زندگی را در آنها بیدار کنی. بی خبر از آنکه، بی انگیزگی در آدمها علل فراوان و پیچیدگی های زیادی دارد و به این سادگی ها قابل درمان نیست. بخشی از آن می تواند ژنتیک باشد که هرگز از آنها جدا نخواهد شد. بخش دیگر که اکتسابی است، آنقدر در طول زندگی چندین ساله آنها ریشه دوانده که با یک روز و دو روز تلاش تو قرار نیست عوض شود. حاصل این تلاش نا امیدی است! اگر به خودت نیایی و بیشتر و بیشتر با اینگونه آدمها وقت بگذرانی، بی انگیزگی آنها در تو سرایت می کند. 

شاید بگویی یک آدم منفی چگونه می تواند با ضعفش روی مثبت اندیشی تو اثر بگذارد. جواب این است که ذات تو را هیچکس عوض نخواهد کرد و شادی همیشه در درون تو خواهد ماند. واقعیت این است که آدم ها حیوانات اجتماعی اند و برای زنده بودن به معاشرت دیگران احتیاج دارند. این بدان معناست که برای آنکه بعد اجتماعی خودت را راضی نگه داری، نهایتا مجبور خواهی شد تا سطح انرژی ات را تا سطح انرژی اطرافیانت پایین بیاوری و اگر این کار را نکنی تنها می مانی و این چیزی نیست که در زندگی خوشحالت کند. شاید برای مدت زمان کوتاه این کار آسیبی به روحیه ات نزند اما وقتی ادامه دار شد آرام آرام احساس می کنی که چیزی در زندگی ات کم است. دوست داری کارهای زیادی انجام دهی و برای انجامشان پر از انگیزه ای، در عین حال هم نمی خواهی تنها باشی. پس مجبوری چشم روی خواسته هایت ببندی و به همراه دوستان بی انگیزه ات، منفعلانه، به گوشه ای بنشینی.

اینگونه است که بعد از چند سال، چشمهایت را باز می کنی و می بینی که مدت هاست نتوانسته ای کارهایی که دوست داری را دنبال کنی. 

تا سال جدید شمسی تنها دو روز باقیمانده است. این سال سال تغییر است. نمی دانم تا چند ماه دیگر جریان زندگی مرا به کدام سو خواهد برد. توصیه ام این است که به هر کجا که رفتم، آدمهایی از جنس خودم و با انرژی زندگی ای مشابه خودم پیدا کنم. و اگر این اتفاق پیش نیامد، تا جایی که می توانم معاشرتم را با آدمهای منفی نگر کم کنم. تنها ماندن با انرژی خوب، بهتر از بودن با دیگرانی است که نگاهشان به زندگی سیاه است.

* حافظ

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گریه

بعضی وقتها هم باید گریست! با دیدن فیلم مردی که ناخواسته خانواده اش را با دستان خودش نابود کرد*، یا باشنیدن داستان عزیزی که در ضمیر ناخودآگاهش کنکاش کرد و آنجا تصاویر دردناکی پیدا کرد ...

* Manchester by the sea

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چشمانش ...

به اندازه تمام روزهای این چهارده سال، به عقب برگشته ام، ماشین روی جاده لغزنده سر خورده است، از روبرو با تریلی هجده چرخ برخورد کرده ام، کمربند ایمنی ام پاره نشده است و من از داخل ماشین به بیرون پرتاب نشده ام و با ماشین به زیر تریلی رفته ام. من به اندازه تمام روزهای این چهارده سال مرده ام. برادرم اما به جای من از ماشین به بیرون افتاده و زنده مانده است، دست و پا و کمرش شکسته است و همه آنها که می شناختندش برای سلامتی دوباره اش دست به دعا بلند کرده اند. برادرم بعد از چند سال دوباره به زندگی برگشته است، کنکورش را داده است، به دانشگاه رفته است، عاشق شده است، ادامه تحصیل داده است، خندیده است، گریه کرده است... زندگی کرده است ...

حالا در آستانه سی سالگی است، مقتدر و بلند بالا، با چشمانی نافذ و دردی که در مشتش مهار کرده است ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

این روزها، این روزهای عجیب، انگار که هزار حرف در گلویم مانده و بیرون نمی آید. این روزها، این روزهای عجیب که مثل برق و باد می گذرند، کاش امان نوشتنم می دادند ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آتش نشانی! آتش گرفتم ...

چند سال پیش بود که خبر مرگ دختری ایرانی در کانادا من رو شدیدا متاثر کرد. زندگی به من یاد داده که مرگ حق است و بخش اجتناب ناپذیری از زندگی که برای تمام انسانها، هر یک به نحوی، اتفاق می افتد. اما شیوه مرگ دختر من را عمیقا غمگین کرد چون اطمینان داشتم اگر یک غیر ایرانی به جای آن دختر بود زنده می ماند و این، قضیه را برای من دردناک تر می کرد. دختری تحصیلکرده، از بالاترین قشر روشنفکر جامعه، که به خاطر پایین آمدن قیمت نفت و رکود اقتصادی کانادا شغلش را از دست داده بود، برای اینکه بتواند مخارج زندگی فرزند کوچکش را تامین کند در یک پمپ بنزین مشغول کار شده بود. وقتی یک ماشین بزرگ، باکش را پر از بنزین کرد و بدون پرداخت هزینه قصد فرار داشت، دختر برای متوقف کردن ماشین جلویش ایستاده بود و راننده دزد هم بی تفاوت او را زیر گرفته بود و با سرعت فرار کرده بود. دختر از شدت جراحات خیلی زود تمام کرد. دیرتر، شنیدم که وقتی در پمپ بنزین دزدی های اینچنینی اتفاق می افتد، صاحب پمپ بنزین معادل هزینه دزدی را از کارمند مسیول آن ساعت کم می کند. معادل هزینه دزدی! در برابر جان یک مادر جوان چه ارزشی دارد. اگر یک کانادایی به جای آن دختر در پمپ بنزین کار می کرد می دانست که اگر دزدی شود و اگر پول دزدی از حقوق او کم شود می تواند شکایت کند و یا اگر کار به جایی نبرد می تواند این مساله را رسانه ای کند و حقش را از صاحب پمپ بنزین بگیرد. فقط یک ایرانی است که در شرایط بحرانی خودش را تنها و بی پناه می بیند و برای یک لحظه فکر گرسنگی فرزندش، قدرت تحلیل و استدلال را از او می گیرد. فقط یک ایرانی است که هیچ امیدی به سیستم و هیچ اعتمادی به مردم ندارد و در ناخودآگاهش فکر می کند اگر حقش را نگرفت هیچ کس دیگر به او کمک نخواهد کرد و اینگونه جانش را کف دستش می گیرد و با هیکل ظریفش در برابر ماشین سنگین یک دیوانه، که احتمالا تحت تاثیر الکل و مواد روانگردان هم هست، می ایستد. 

آتش سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو و مرگ غم انگیز نیروهای آتش نشانی دو روز است که قلبم را چنگ می زند. و دوباره این درد را در جانم می ریزد که ایرانی ها هیچ امیدی به آینده شان ندارند و ارزش جانشان، آخرین چیزی است که به آن می اندیشند. مگر آن ساختمان کلنگی به مویی بند نبود برای فروریختن؟ چرا این همه جوان برومند جانشان را در دستشان گرفتند و با پای خودشان رفتند زیر آوار؟ مگر نمی دانستند این ساختمان هر آن فرو می ریزد؟ مگر مردم را از ساختمان تخلیه نکرده بودند؟ مگر امکانات آتش نشانی انقدر محدود نبود که نردبانش به میانه ارتفاع ساختمان هم نرسد؟ حالا که امکانات کافی نبود چرا از جان جوانان مایه گذاشتند؟ مگر آن ساختمان بنا نبود خراب شود و بریزد و کوبیده شود؟ چرا یک نیروی آتش نشانی باید دغدغه اش "مال مردم" در ساختمان نیمه سوخته باشد؟ مگر نه اینکه اگر صاحبان مال دارایی شان را بیمه کرده بودند و خیالشان راحت بود که چیزی را از دست نمی دهند، خودشان را نمی رساندند به ساختمان در حال ریختن که بروند پولهایشان را نجات دهند؟ مگر هزار برابر این مال ها می ارزید به یک موی گندیده جوان آتش نشان؟ 

از دیروز تا حالا این سوال دارد مغزم را می خورد که چرا نرفتند مردم از همه جا بی خبر را متفرق کنند و کتک بزنند و بازداشت کنند، اما از ورودشان به ساختمان در حال فروریختن جلوگیری کنند. با هیچ منطقی توجیه نمی شوم که آتش نشان ها بروند و برای نجات نمی دانم چه، جان عزیزشان را مفت از دست بدهند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد