دانه های ریز


+ دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد*

پیشتر می گفتم آدم باید با آدمهای شاد، با انگیزه و توانا معاشرت کند تا تحت تاثیر تفکرات مثبت آنها دیدش به زندگی مثبت شود. حالا می خواهم حرفم را کامل کنم، آدم باید تا جایی که می تواند کمتر با آدمهای بی انگیزه، نا امید، تنبل و منفی نگر حشر و نشر داشته باشد. آدمهای بی انگیزه، بی آنکه بفهمی، انگیزه های شاد زیستن تو را هم می گیرند. اوایل با خودت می گویی، من آدم محکم و خوشحالی هستم و تلاش می کنی تا انگیزه های زندگی را در آنها بیدار کنی. بی خبر از آنکه، بی انگیزگی در آدمها علل فراوان و پیچیدگی های زیادی دارد و به این سادگی ها قابل درمان نیست. بخشی از آن می تواند ژنتیک باشد که هرگز از آنها جدا نخواهد شد. بخش دیگر که اکتسابی است، آنقدر در طول زندگی چندین ساله آنها ریشه دوانده که با یک روز و دو روز تلاش تو قرار نیست عوض شود. حاصل این تلاش نا امیدی است! اگر به خودت نیایی و بیشتر و بیشتر با اینگونه آدمها وقت بگذرانی، بی انگیزگی آنها در تو سرایت می کند. 

شاید بگویی یک آدم منفی چگونه می تواند با ضعفش روی مثبت اندیشی تو اثر بگذارد. جواب این است که ذات تو را هیچکس عوض نخواهد کرد و شادی همیشه در درون تو خواهد ماند. واقعیت این است که آدم ها حیوانات اجتماعی اند و برای زنده بودن به معاشرت دیگران احتیاج دارند. این بدان معناست که برای آنکه بعد اجتماعی خودت را راضی نگه داری، نهایتا مجبور خواهی شد تا سطح انرژی ات را تا سطح انرژی اطرافیانت پایین بیاوری و اگر این کار را نکنی تنها می مانی و این چیزی نیست که در زندگی خوشحالت کند. شاید برای مدت زمان کوتاه این کار آسیبی به روحیه ات نزند اما وقتی ادامه دار شد آرام آرام احساس می کنی که چیزی در زندگی ات کم است. دوست داری کارهای زیادی انجام دهی و برای انجامشان پر از انگیزه ای، در عین حال هم نمی خواهی تنها باشی. پس مجبوری چشم روی خواسته هایت ببندی و به همراه دوستان بی انگیزه ات، منفعلانه، به گوشه ای بنشینی.

اینگونه است که بعد از چند سال، چشمهایت را باز می کنی و می بینی که مدت هاست نتوانسته ای کارهایی که دوست داری را دنبال کنی. 

تا سال جدید شمسی تنها دو روز باقیمانده است. این سال سال تغییر است. نمی دانم تا چند ماه دیگر جریان زندگی مرا به کدام سو خواهد برد. توصیه ام این است که به هر کجا که رفتم، آدمهایی از جنس خودم و با انرژی زندگی ای مشابه خودم پیدا کنم. و اگر این اتفاق پیش نیامد، تا جایی که می توانم معاشرتم را با آدمهای منفی نگر کم کنم. تنها ماندن با انرژی خوب، بهتر از بودن با دیگرانی است که نگاهشان به زندگی سیاه است.

* حافظ

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گریه

بعضی وقتها هم باید گریست! با دیدن فیلم مردی که ناخواسته خانواده اش را با دستان خودش نابود کرد*، یا باشنیدن داستان عزیزی که در ضمیر ناخودآگاهش کنکاش کرد و آنجا تصاویر دردناکی پیدا کرد ...

* Manchester by the sea

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چشمانش ...

به اندازه تمام روزهای این چهارده سال، به عقب برگشته ام، ماشین روی جاده لغزنده سر خورده است، از روبرو با تریلی هجده چرخ برخورد کرده ام، کمربند ایمنی ام پاره نشده است و من از داخل ماشین به بیرون پرتاب نشده ام و با ماشین به زیر تریلی رفته ام. من به اندازه تمام روزهای این چهارده سال مرده ام. برادرم اما به جای من از ماشین به بیرون افتاده و زنده مانده است، دست و پا و کمرش شکسته است و همه آنها که می شناختندش برای سلامتی دوباره اش دست به دعا بلند کرده اند. برادرم بعد از چند سال دوباره به زندگی برگشته است، کنکورش را داده است، به دانشگاه رفته است، عاشق شده است، ادامه تحصیل داده است، خندیده است، گریه کرده است... زندگی کرده است ...

حالا در آستانه سی سالگی است، مقتدر و بلند بالا، با چشمانی نافذ و دردی که در مشتش مهار کرده است ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

این روزها، این روزهای عجیب، انگار که هزار حرف در گلویم مانده و بیرون نمی آید. این روزها، این روزهای عجیب که مثل برق و باد می گذرند، کاش امان نوشتنم می دادند ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آتش نشانی! آتش گرفتم ...

چند سال پیش بود که خبر مرگ دختری ایرانی در کانادا من رو شدیدا متاثر کرد. زندگی به من یاد داده که مرگ حق است و بخش اجتناب ناپذیری از زندگی که برای تمام انسانها، هر یک به نحوی، اتفاق می افتد. اما شیوه مرگ دختر من را عمیقا غمگین کرد چون اطمینان داشتم اگر یک غیر ایرانی به جای آن دختر بود زنده می ماند و این، قضیه را برای من دردناک تر می کرد. دختری تحصیلکرده، از بالاترین قشر روشنفکر جامعه، که به خاطر پایین آمدن قیمت نفت و رکود اقتصادی کانادا شغلش را از دست داده بود، برای اینکه بتواند مخارج زندگی فرزند کوچکش را تامین کند در یک پمپ بنزین مشغول کار شده بود. وقتی یک ماشین بزرگ، باکش را پر از بنزین کرد و بدون پرداخت هزینه قصد فرار داشت، دختر برای متوقف کردن ماشین جلویش ایستاده بود و راننده دزد هم بی تفاوت او را زیر گرفته بود و با سرعت فرار کرده بود. دختر از شدت جراحات خیلی زود تمام کرد. دیرتر، شنیدم که وقتی در پمپ بنزین دزدی های اینچنینی اتفاق می افتد، صاحب پمپ بنزین معادل هزینه دزدی را از کارمند مسیول آن ساعت کم می کند. معادل هزینه دزدی! در برابر جان یک مادر جوان چه ارزشی دارد. اگر یک کانادایی به جای آن دختر در پمپ بنزین کار می کرد می دانست که اگر دزدی شود و اگر پول دزدی از حقوق او کم شود می تواند شکایت کند و یا اگر کار به جایی نبرد می تواند این مساله را رسانه ای کند و حقش را از صاحب پمپ بنزین بگیرد. فقط یک ایرانی است که در شرایط بحرانی خودش را تنها و بی پناه می بیند و برای یک لحظه فکر گرسنگی فرزندش، قدرت تحلیل و استدلال را از او می گیرد. فقط یک ایرانی است که هیچ امیدی به سیستم و هیچ اعتمادی به مردم ندارد و در ناخودآگاهش فکر می کند اگر حقش را نگرفت هیچ کس دیگر به او کمک نخواهد کرد و اینگونه جانش را کف دستش می گیرد و با هیکل ظریفش در برابر ماشین سنگین یک دیوانه، که احتمالا تحت تاثیر الکل و مواد روانگردان هم هست، می ایستد. 

آتش سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو و مرگ غم انگیز نیروهای آتش نشانی دو روز است که قلبم را چنگ می زند. و دوباره این درد را در جانم می ریزد که ایرانی ها هیچ امیدی به آینده شان ندارند و ارزش جانشان، آخرین چیزی است که به آن می اندیشند. مگر آن ساختمان کلنگی به مویی بند نبود برای فروریختن؟ چرا این همه جوان برومند جانشان را در دستشان گرفتند و با پای خودشان رفتند زیر آوار؟ مگر نمی دانستند این ساختمان هر آن فرو می ریزد؟ مگر مردم را از ساختمان تخلیه نکرده بودند؟ مگر امکانات آتش نشانی انقدر محدود نبود که نردبانش به میانه ارتفاع ساختمان هم نرسد؟ حالا که امکانات کافی نبود چرا از جان جوانان مایه گذاشتند؟ مگر آن ساختمان بنا نبود خراب شود و بریزد و کوبیده شود؟ چرا یک نیروی آتش نشانی باید دغدغه اش "مال مردم" در ساختمان نیمه سوخته باشد؟ مگر نه اینکه اگر صاحبان مال دارایی شان را بیمه کرده بودند و خیالشان راحت بود که چیزی را از دست نمی دهند، خودشان را نمی رساندند به ساختمان در حال ریختن که بروند پولهایشان را نجات دهند؟ مگر هزار برابر این مال ها می ارزید به یک موی گندیده جوان آتش نشان؟ 

از دیروز تا حالا این سوال دارد مغزم را می خورد که چرا نرفتند مردم از همه جا بی خبر را متفرق کنند و کتک بزنند و بازداشت کنند، اما از ورودشان به ساختمان در حال فروریختن جلوگیری کنند. با هیچ منطقی توجیه نمی شوم که آتش نشان ها بروند و برای نجات نمی دانم چه، جان عزیزشان را مفت از دست بدهند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

می گوید قدر خودت را نمی دانی دختر! این جمله مرا می برد به پانزده سال پیش، بابا از دستم ناراحت بود و بین حرفها و نصیحت هایش به من می گفت قدر خودت را بدان دختر. اما من هنوز هم نمی دانم این نگرانی از کجا می آید و چطور می شود قدر خودم را بدانم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من هم که حساس!

بازی مافیا تمرین خودخواسته شکنجه است، مفهومی شبیه دیدن فیلم ترسناک!

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ده سال بعد ...

سال هزار و سیصد و هفتاد و نه بود که وارد دانشگاه شدم و از همان روز اول که پا به محوطه دانشگاه گذاشتم، نشان هفتاد و نهی روی پیشانی ام داغ شد. آن روزها یک بچه لاغر بیشتر نبودم که به دماغش باد داشت و خیال می کرد شاخ غول را شکسته که وارد دانشگاه شده است. به خیالم هفتاد و هشتی های نوزده ساله آدم های بزرگی می آمدند و هفتاد و هفتی ها، که پا به دهه بعدی زندگی گذاشته بودند، پرتجربه و پیر. هفتاد و ششی ها را کمتر می دیدیم چون به پایان خط نزدیک شده بودند و ما برایشان یک مشت بچه چیز نفهم بودیم و آنها به چشم ما گرگهای باران دیده که گهگاه آن دوردست ها دیده می شوند. دو نفر هفتاد و پنجی هم می شناختم که در خیالم تنها بازمانده های نسل منقرض شده دایناسورها بودند. آنها از قافله بقیه پنجی ها، که دفاع کرده بودند و مشغول کار و زندگی شده بودند، جا مانده بودند و تنها توضیحی که به ذهنم می رسید تنبلی شان بود.

باری، بعد از تصادف و مرخصی از تحصیل، وقتی بعد از دو سال به دانشگاه برگشتم، دیگر کسی از نسل من آنجا باقی نمانده بود. تمام همکلاسی ها و ورودی های قبل و بعد از من که می شناختم فارغ التحصیل شده بودند و رفته بودند. نیمی از فارغ التحصیلان در ایران مشغول کار شده بودند و نیمی دیگر هم برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفته بودند. پسری که عاشقش بودم هم با دختری که پاسپورت امریکایی داشت ازدواج کرده بود. از آن همه، تنها من مانده بودم که حالا باید کلاسهایم را با دانشجویانی بر می داشتم که هرگز ندیده بودمشان. اسم همکلاسی هایم را "کوچولوها" گذاشته بودم و از اینکه به چشم یک سال بالایی مرموز و یک گرگ پیر به من نگاه می کردند کیف می کردم.

قرار است یک داشجوی ایرانی جدید به گروهمان اضافه شود، دیروز به پیشنهاد استادم، با من تماس گرفت تا سوالاتش را در مورد شرایط دانشگاه و زندگی در این شهر بپرسد. وقتی گفت ورودی سال هشتاد و نه دانشگاه امیرکبیر است، تمام این سالها مثل یک قطار سریع السیر از جلوی چشمانم رد شد. آن سالها که من خیال می کردم هشتاد و یکی ها بچه اند و هشتاد و دویی ها دست راست و چپشان را تشخیص نمی دهند، او کلاس چهارم دبستان بوده است. وقتی داشتم برای کنکور درس می خواندم او تازه داشت الفبای فارسی و شمارش اعداد را در کلاس اول یاد می گرفت. حالا نمی دانم به این تقارن ده ساله بخندم یا به این روحیه ورزشکاری خودم که ز گهواره تا گور دانش می جویم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نان یا شادی؟

آشنای قدیمی بعد از سالها بی خبری پیغام داده که کجایی و مشغول چه کاری؟ می گویم کانادا زندگی می کنم و مشغول رساله دکترای مهندسی شیمی هستم. می فرماید واقعا علاقه داری به شیمی یا اینکه در کانادا هم مدرک گرایی باب است و برای مدرکش دکترا می گیری؟

کمی جا می خورم، بعد یادم می آید که خیلی از آدمهایی که در ایران می شناسم کارهایی را شروع کرده اند که هیچ علاقه ای به آن نداشتند. ولی برای عنوانش یا مدرکش یا کلاسش ادامه داده اند و به آخر رسانده اند. هر چند مدرک و پیشرفت تحصیلی و کاری همه جای دنیا ارزش خودش را دارد اما در کانادا آدمها بدون علاقه پا به هیچ راهی نمی گذارند. اینجا آدمها هر لحظه که احساس کنند کاری که انجام می دهند درست نیست و از نظر روحی احساس رضایت و خرسندی نکنند، بی هیچ واهمه ای آن کار را رها می کنند و به دنبال کاری می روند که خوشحالشان کند. سال آخر رشته تحصیلی شان هم که باشند اگر احساس کنند آن رشته چیزی نبود که دنبالش بوده اند همانجا رهایش می کنند. اوایل به این روحیه و شجاعتشان غبطه می خوردم. بعد که دقیق تر نگاه کردم دیدم وقتی دغدغه نان نداشته باشی بی باک هم می شوی. شاید در ایران برای اینکه گلیمت را بتوانی از آب بیرون بکشی باید همرنگ جماعت شوی و خودت را به جریان آب بسپاری. شاید نان مهمتر از شادی باشد، که اگر سیر نباشی و برای ابتدایی ترین نیازهایت هنوز محتاج باشی، دیگر جایی برای فکر کردن به درجه رضایت از زندگی و کیفیت کاری که انجام می دهی نباشد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برف با برف فرق دارد!

امروز چهارشنبه سوم آذر هزار و سیصد و نود و پنج، عکس های برفی رسیده از تهران و شمال را که نگاه می کنم تا مغز استخوانم یخ می زند! 

جالب اینجاست که خودم از دوشنبه تا حالا مسیر همیشگی خانه تا دانشگاه را در حالی که برف تا ساق پایم می رسیده است طی کرده ام. این استاندارد دوگانه از کجا می آید نمی دانم!

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد