دانه های ریز


+ تصمیم شادی

موقع فوت کردن شمع تولد امسالم تصمیم گرفتم که دیگر از آدمها ناراحت نشوم. با خودم فکر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم که من هم با خودم آرامم و هم از کارهایی که در زندگی ام کرده ام خوشحالم، تنها چیزی که آرامشم را از من می گیرد عکس العمل ام به رفتار و گفتار اطرافیانم است. بعضی وقتها شده که از یک حرف ساده یک دوست، شب خواب راحت نداشته ام و ناراحتی ام را تا ساعت ها و حتی روزها با خودم به این طرف و آن طرف کشیده ام. تصمیم گرفتم سطح توقعم را از آدمها بیاورم پایین تر و میزان فهمیدن شرایطشان را ببرم بالاتر. یعنی درست همان کاری که با خودم انجام دادم و حدود ده سال پیش تمام احساس منفی ای که نسبت به خودم داشتم را دور کردم. آن روزها بعد از چند سال نا امیدی و بی انگیزگی تصمیم گرفتم سطح توقع ام را از خودم، که یک آدم معمولی بودم با تمام کمبود ها و ناتوانی های یک آدم، پایین بیاورم و شرایط زندگی خودم را بهتر درک کنم.

و اینگونه است که امروز از هیچ کس بر روی زمین ناراحتی به دل ندارم، نه از من و نه از هیچ آدم معمولی دیگر. باشد که این حس سبکی تا آخر عمر همراهم باشد و بتوانم در درونم پرورش اش دهم.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اشتباه لپی!

جناب آقای ژاک کارتیر در یکی از سفرهایش به سرزمین های تازه کشف شده غربی به چند سرخپوست بومی منطقه بر می خورد. با زبان ایما و اشاره از آنها می پرسد که نام این منطقه چیست. سرخپوست ها همدیگر را نگاه می کنند و به زبان خودشان می گویند این دیگر چه می خواهد و با دهکده ما چه کار دارد با این قیافه مزحکش! جناب ژاک با گوشهای فرانسوی اش از میان صحبت های سرخپوستها کلمه "کاناتا" را "کانادا" می شنود و گمان می کند نام منطقه همین است. او نام کانادا را روی نقشه ثبت می کند که تا به امروز نام کشوری که  پانصد و هجده سال قبل توسط اروپایی ها "بازکشف" شد باقی می ماند. چهارمین کشور دنیا از نظر مساحت سرزمین، کانادا یا همان کاناتا به معنی دهکده در زبان ایروکویی (زبان بومیان سرخپوست) می باشد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سی و سه سالگی

آن بالا، 

کنج کهکشانی دور،

دختری به نام شادی، در آستانه سی و سه سالگی،

به زمین می اندیشد،

و به دختری به نام شادی،

که در آستانه سی و سه سالگی،

می اندیشد که ذهن آدمی کهکشانها را شکافته است،

و میلیاردها سال نوری را نوردیده است،

اما جسمش،

هنوز،

اسیر دیروز است ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ "عمه"

دلت که گرفته باشد، دستت که به هیچ کاری نرود و ذهنت که روی هیچ موضوع سازنده ای متمرکز نشود، آنقدر در اینترنت چرخ بی هدف می زنی که سر از صفحه زندگینامه ثریا اسفندیاری، ملکه پیشین ایران، در می آوری. عکسهای ثریا را که ورق می زنی متوجه می شوی که چشم و ابرو و پیشانی و فرم صورتش شبیه عمه دومی ات است و از بینی به پایین کپی برابر اصل عمه سومی ات. بعد فکر می کنی عمه بعدی ات هم که چشمهای سبز-عسلی دارد اگر فقط کمی به سمت سبز متمایل تر بود، رنگ چشمهایش می شد همین رنگ معروف زمردی چشمهای ثریا خانم. وقتی بعد از بررسی های کارشناسانه تمام مشخصات مشترک صورت ملکه با عمه هایت را پیدا کردی نتیجه می گیری که اینها باید اجداد خویشاوندی در شجره نامه شان داشته باشند. و از آنجا که ملکه دو رگه ایرانی-آلمانی بود و نسب عمه هایت هم می رسد به زرتشیان چشم سبز مرکز ایران، نتیجه می گیری که آلمانی ها با زرتشیان یزد رگ و ریشه یکسانی دارند. این رگ و ریشه احتمالا مشترکاتی هم با قوم چشم سبز مناطق شمال غربی هندوستان دارد که چند هزار سال پیش از نواحی فلات ایران به آن مناطق کوچ کرده اند. و به این ترتیب شما پس از نیم ساعت نشانه شناسی فشرده نژادی، حلقه اتصال اقوام هندواروپایی را کشف کرده ای که به صورت خلاصه "عمه" یا خواهر پدر نامگذاری می شود. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ژن های بلند قدی

نتایج یک پژوهش نشان می دهد که متوسط قد هلندی ها در صد و پنجاه سال گذشته بیست سانتیمتر افزایش یافته. در همین مدت اما متوسط قد آمریکایی ها شش سانتیمتر بلند شده است. شرایط محیطی مانند مواد خوراکی و ورزش می توانند در بلند قد تر شدن نسل جدید موثر بوده باشند اما عوامل ژنتیکی در این فرایند حرف اول را می زنند. تا به حال حدود صد و هشتاد ژن کشف شده اند که مشخصه های قد را به نسل های بعدی منتقل می کنند. 

این پژوهش نشان می دهد که دز طول این مدت مردان هلندی که قد بلندتری داشته اند ازدواج کرده اند و بچه دار شده اند. نسل به نسل که پیش برویم دختران هلندی قد بلند تر شده اند و با پسرانی ازدواج کرده اند که از آنها بلند تر باشند. و به این ترتیب ژن های قد بلندی شانس بیشتری برای انتقال داشته اند و ژن های کوتاه قدی به تدریج از نسل های بعدی حذف شده اند و هلندی ها در هر نسل بلند تر از نسل قبل شده اند. و اما چرا این اتفاق در امریکا نیافتاده است. نتایج این تحقیق نشان می دهد که در امریکا اتفاق برعکسی افتاده است و در صد و پنجاه سال گذشته مردان متوسط قد بیشتر از مردان بلند قد ازدواج کرده و بچه دار شده اند و برای ازدواج هم زن های متوسط و کوتاه قد را انتخاب کرده اند. و به این ترتیب در امریکا ژن های بلند قدی با سرعتی کمتر از هلند به نسل های بعدی منتقل شده اند.

موضوع این تحقیق از آن موضوعاتی است که مرا هیجانزده می کند و تا مدتها به فکر فرو می برد.  معیار های زیبایی شناختی در انتخاب جفت در هر جامعه ای می تواند مشخصه های ژنتکی نسل های آینده را تعریف کند. به گمان من اما این فرمول ها در جوامع پیشرفته تر مصداق پیدا می کند که آدمها برای انتخاب آزاد ترند. وقتی به ایران فکر می کنم می بینم تعداد آدمهایی که بالاجبار و به دلایلی جز سلیقه و انتخاب طبیعی شان ازدواج می کنند به مراتب بیشتر از آدمهایی است که انتخاب طبیعی شان بر اساس معیار های زیبایی شناختی شکل می گیرد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ Cinderella

مادر سیندرلا در آخرین لحظات زندگی اش به او گفت: مرا ببخش که باید خیلی زود بروم و تنهایت بگذارم ...

چند ثانیه سکوت ...

من و سیندرلا با هم شروع به گریستن کردیم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اولین عشق

 داشت از خاطرات اولین عشق زندگی اش برایم می گفت. از اولین هدیه ای که برای تولد هجده سالگی اش از او گرفته بود. از اینکه وقتی هدیه را باز کرده بود پسرک گفته بود هدیه اصلی را وقتی به تو می دهم که زمانش برسد. از اینکه هشت سال بعد وقتی از هم جدا شدند پسرک برایش آینه ای فرستاده بود و نوشته بود هدیه من به تو خود تو بودی که با ارزش تر از آن نمی شناختم...

داستان این آینه مرا فرستاد به نوزده سالگی ام، آن روزها که عشق را با سوزاننده ترین احساس تجربه می کردم. خیلی وقت بود که داستان تراژیک اولین عشق زندگی ام را فراموش کرده بودم. داستان پسرک شاعر مسلکی که زیر چشمی مرا می پایید و شعرهای عاشقانه اش را لای کتاب و جزوه پنهان می کرد تا بخوانم، بی آنکه بدانم لیلای شعرهایش خود من بودم. داستان قلب کوچکم که روزها و شب ها برایش می تپید و یارای کلامم نبود. داستان چشمهایمان که با هم سخن می گفت اما هیچکدام جنم بیان احساسمان را نداشتیم. تا آنکه او به سفر رفت و وقتی برگشت با دفترچه یادداشت روزانه ای که به دستم داد طلسم سکوتمان را شکست. شب بود که دفترچه را باز کردم. هر خطش را که می خواندم چشمانم از اشک تار می شد. بغض شادی بود و دلتنگی و اضطراب و هیجان، بغض عشق بود انگار. چند صفحه آخر دفترچه را به اندازه ابعاد یک آینه بریده بود و آینه را آن میان جا داده بود و روبرویش نوشته بود: سوغات من برای تو خود تویی که چیزی زیباتر از آن در این دنیا نمی شناسم.

تا صبح هزار بار دفترش را خواندم و به اندازه تمام کودکی هایم گریستم...

داستان اولین عشقم پایان تلخی داشت، تلخ تر از "ما دیگر به درد هم نمی خوریم پس خداحافظ"، تلخ تر از "بیا هر کسی پی زندگی خودش برود و بیش از این همدیگر را آزار ندهیم". پایانی به تلخی انتظار دخترکی که بعد از چهار ماه از خیره شدن به محوطه بیمارستان نا امید شد و باور کرد که او قرار نیست که بیاید. سالها بود که خاطرات آن دوران را جایی در سرم چال کرده بودم تا مرورش تلخی بی پایان زندگی ام نباشد تا امروز که دوباره از خرابه ها سر برآورد. اینبار داستان تکراری آینه را که شنیدم خنده ام گرفت. اولین هدیه عاشقانه زندگی ام عاریه ای بود!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ هشدار!

اگر روزی دیدی ضمیر ناخودآگاهت منعت می کند از معاشرت با کسی، حتما به حرفش گوش کن. وقتی ضمیر ناخودآگاه را جدی نگیری و مدام به کارهایی که نه برایت لذتی دارد و نه منفعتی ادامه دهی، یکروز همه چیز به هم می ریزد. یک روز بر می گردی و تمام حرفهایی که نباید را نثار آدمهایی می کنی که ارزش اعصاب خوردی ات را ندارند. اصلا هم دنبال این نباش که ضمیر ناخودآگاهت را تحلیل کنی و یا مثلا با نیروی منطق خنثی اش کنی. دلایلش می تواند خیلی ساده تر از این حرفها باشد، مثلا صدای طرف مثل سوت به مغزت می رود و عصبی ات می کند یا مثلا طرف همیشه وسط حرفت پابرهنه می پرد و همیشه می خواهد متکلم وحده باشد. اما عواقب کار هر چقدر هم که دلایل ریشه یابی شده بی ارزش باشند خطرناک است! خیلی خطرناک!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من و فیلا دوست بی جنسیتم!

فیلا،  بهترین دوستم، یک بچه فیل عروسکی بود که تقریبا هر شب به صورت سریالی خوابش را می دیدم. این قدیمی ترین خاطره زندگی ام است که در ذهن دارم. جنسیت فیلا را نمی دانم، فقط در این حد می دانم که وقتی با فیلا دوست شدم آنقدر کوچک بودم که در ذهنم هنوز چیزی به نام جنسیت تعریف نشده بود. من کودک خیال پردازی بودم و هنوز هم این خصوصیت را حفظ کرده ام. در ذهن کودکانه ام همیشه داستانپردازی می کردم و با عروسکها داستانهایم را به صورت یک نمایش به اجرا در می آوردم. من به گمانم این خصوصیت تمام بچه های حدود سه تا ده ساله باشد. این را سه هفته پیش فهمیدم، وقتی که نوه عمه ام بعد از جشن تولد چهار سالگی اش، وقتی تمام کادوهای رنگ و وارنگ تولد در گوشه اتاق روی هم انبار شده بودند، بی توجه به همه آنها، یک نصفه پوسته تخم مرغ شانسی را در دستش گرفته بود و به آن خیره شده بود و داشت در دنیای دیگری سیر می کرد. سعی کردم بازی بی صدایش را زیر نظر بگیرم، نصفه پوسته را در هوا می چرخاند و یک جوری به آن نگاه می کرد که معلوم بود دارد در ذهنش یک داستان شکل می گیرد. به گمانم پوسته نقش سفینه فضایی را داشت یا شاید هم جوجه ای که در نصفه پوسته گیر کرده بود و از همان تو پرواز می کرد!

اما داستانهای کودکی من گهگاه تراژدی های تکان دهنده از آب در می آمدند. با تمام شادی های دوران کودکی ام یادم هست گاهی پابه پای عروسکها برای اتفاقات بد زندگی شان گریه می کردم. مثلا عروسکی که پایش کنده شده بود یا انگشتان دستش بریده شد بود، می شدند قربانیان حوادث عجیب و غریب داستانهایم. یادم هست یکی از داستان پردازی هایی که عجیب بغضم را می ترکاند داستان زندگی من بود روزی که همه کسانی که دوست داشتم به دلیلی مرده بودند و من مانده بودم و یک دنیا تنهایی و غم. این را هم بعدها جایی شنیدم که تا سنی بزرگترین ترس همه کودکان تنها ماندن است. اما قسمت غم انگیز این ماجرا این بود که کابوس تمام کودکان دنیا عاقبت به سرم آمد و آن روز در زندگی واقعی رسید که تمام خانواده ام را در یک حادثه رانندگی از دست دادم. حالا که خوب فکر می کنم می بینم من دوبار برای این کابوس سوگواری کردم، یک بار وقتی کودک بودم از ترس فاجعه و یک بار وقتی حادثه واقعا اتفاق افتاد. 

حالا با اینکه سالها از کودکی ام می گذرد هنوز همان قدر از رویاپردازی و داستان سازی لذت می برم. تفاوت داستان پردازی های امروز با آن روزها این است که حالا دیگر زندگی ام از غم اشباع شده است و نیازی به تصور غم خیالی نیست. حالا در ذهنم تنها تصاویر رنگی و شاد می سازم چون یاد گرفته ام که تلخی ها روزی می آیند و چه بخواهی و چه نخواهی آن روز برایشان خواهی گریست، پس بگذار لااقل "خیال" ادویه شادی باشد روی آش شعله قلمکار زندگی ات. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ هشتاد سالگی!

کرین هشتاد و دو سال سن دارد و الان چند سالی است که، بعد از یک دوره آرتروز پیشرفته، زانوی هر دو پایش را عمل کرده و با زانوی مصنوعی راه می رود. کرین را دوستان و آشنایانش هر روز در یک گوشه دورافتاده شهر می بینند که در حال پیاده روی است. در واقع از وقتی زانوهایش را عمل کرده است هر روز تا دورترین نقطه شهر پیاده می رود و بر می گردد. کرین حتی بعد از عمل پایش تصمیم گرفت به دانشگاه برگردد و رشته جدیدی را برای تحصیل شروع کند. او هر ترم برای تنها یک کلاس ثبت نام می کند تا شهریه دانشگاهش کمترین میزان ممکن باشد. او می تواند در سایر کلاس های دیگر که به موضوعاتشان علاقه مند است شرکت کند اما امتحانشان را ندهد و در نتیجه برایش شهریه ای پرداخت نکند. کرین یک رشته اصلی و یک رشته فرعی دارد که در هر ترم در تمام کلاسهای دو رشته شرکت می کند و قانون کشور به دلیل سن بالا به او اجازه می دهد تا هر تعداد سال که می خواهد درس خواندنش را کش بدهد. به این ترتیب کرین با ثبت نام در یک کلاس در هر ترم می تواند از تمام مزایای دانشجویی برخوردار شود. این مزایا شامل تمام هزینه های زندگی از جمله بیمه خدمات درمانی، بیمه آتش سوزی، بیمه وسایل خانه، بیمه دندانپزشکی و غیره می باشد. حتی وام دانشجویی بدون بهره هم شامل مورد کرین می شود. کرین همچنین به خاطر اینکه بالای شصت و پنج سال سن دارد از حقوق و مزایای سالمندی هم استفاده میکند. در واقع کرین با اضافه کردن عنوان دانشجو پیش از عنوان سالمند تمام هزینه های زندگی اش را به حداقل ممکن رسانده است. 

آنوقت مادرجان از 30 سالگی تا حالا دیگر لباس گلدار نپوشیده است چون خیال می کند برای سن و سال او زیادی است!

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد