دانه های ریز


+ دوستی خاله خرسه!

"خاله خرسه" از دیدن مگس مزاحم که دور سر دوست خوابیده اش می چرخید خشمگین شد و برای حفاظت از دوستش تخته سنگ بزرگی را از زمین بلند کرد و بر سر مگسک فرود آورد! 

"خاله خرسه" راه بهتری برای حفاظت از دوستش نمی شناخت. "خاله خرسه" با حسن نیت و برای دفاع از دوستش به مگس حمله کرد. "خاله خرسه" به ذهن کوچکش نمی رسید که با پرتاب سنگ، جمجمه دوست خوابیده اش هم به همراه مگس متلاشی می شود. "خاله خرسه" هیچ قصد بدی نداشت و هیچ خرده ای نباید از او گرفت چون همه خرسها روزی اشتباه می کنند. این دوست احمقش بود که نباید زیر دست خرسی به خواب می رفت!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ والد یا الهه شکنجه!

شخصیت والد، نه از روی بدخواهی که شاید حتی از روی علاقه و احساس وظیفه برای کمک، می خواهد از تمام سوراخ سنبه های زندگی شخصیت فرزند سر در بیاورد. شخصیت والد، تمام خوبی ها و بدی های زندگی شخصیت فرزند را به چالش می کشد، خرده می گیرد و راهکار هایش را با تحکم به او تحمیل می کند. شخصیت والد، بلوغ فرزند را به رسمیت نمی شناسد حتی اگر فرزند پا به سن گذاشته باشد، مستقل باشد و از نظر شغلی و فکری بسیار موفق تر از خود والد باشد. والد برای به کرسی نشاندن عقیده مخالفش، اصرار می ورزد، تلاش میکند و جنگ به راه می اندازد. برای چه؟ چون اگر باور کند که فرزند بالغ و مستقل شده است و به عنوان یک فرد مستقل اولویت های خودش را در زندگی دارد، یعنی قبول کرده است که دیگر کنترل کننده زندگی فرزند نیست و حضور یا عدم حضورش در زندگی فرزند تاثیری نخواهد داشت و این با حقیقتِ شخصیت والد مغایرت دارد، پس او، حتی به قیمت جنگ، تمام تلاشش را می کند تا آن روز نرسد و آن حس حاصل نشود . 

شخصیت هر انسان سه جنبه دارد، بعد بالغ، بعد فرزند حرف گوش کن و بعد فرزند لجباز. آنچه والد برای احساس مفید بودن به آن نیاز دارد، مواجه شدن با فرزند حرف گوش است. اما همیشه اینگونه نیست که فرزند حرف او را قبول کند و مخصوصا در مواردی که در بالا ذکر شد فرزند از اینکه رای و تصمیمش نادیده گرفته می شود عصبانی شده و بعد لجوجش را رو می کند. این همان بعدی است که از خرده گیری های والد عصبانی می شود، جواب سربالا می دهد، مقابله به مثل می کند و یا حتی از صحنه خارج شده و قهر می کند. بعد فرزند حرف گوش کن و بعد فرزند لجباز، هر دو، والد را به خواسته اش که اثبات عدم بلوغ فرزند است می رساند و او در این جدال احساس پیروزی می کند. تنها تفاوت این دو بعد هم آنجاست که لجبازی، بحث را طولانی و ادامه دار می کند و جدال والد و فرزندی را در یک دور تسلسل جانکاه قرار می دهد. 

اینجاست که می باید فرزند، به عنوان نیروی جوان تر و اکثرا هوشیارتر و بعضا با مطالعه تر، کنترل امور را به دست بگیرد. حواسش باشد که کجا و کدام موضوع روی نقطه ضعف هایش نشانه گیری شده است که می تواند بعد فرزند لجوج را رو کند. بعد کودک در هیچکدام از این شرایط به او کمک نخواهد کرد و حالا زمان آن رسیده است که بعد بالغ را در برابر والد به نمایش بگذارد. بعد بالغ اگر نمی خواهد حرفی را قبول کند، با اعتماد به نفس می گوید نظر شما محترم است اما من نمی توانم بدون دلیل قبولش کنم. یا حتی پا را فراتر گذاشته و با آرامش نشان دهد که چرا خواسته والد درست نیست و ایرادات منطقی آن را برشمارد. کار آسانی نیست! مخصوصا زمانی که شخصیت والد، فرزند را خوب می شناسد و از نقطه ضعف هایش آگاه است. برای شخصیت والد و احساس برتری جویی اش، بهترین موضوع برای مانور دادن، همان نقطه ضعف های فرزند است که اتفاقا احساسی ترین واکنش ها را هم از جانب فرزند به همراه دارد. بهترین راه کنترل احساسات منفی هم این است که فرزند از حس نیاز والد آگاه باشد و بداند که تمام خرده گیری ها و حتی توهین های والد از روی بدجنسی و بدخواهی نیست، بلکه خود واکنشی است برای جلب توجه، زمانی که احساساتش به او هشدار می دهند که شایددیگر در زندگی فرزند جایی برای او نباشد...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خالی!

همانقدر که دلم گرفته است این روزها ذهنم هم مشغول است. وضعیت عجیبی است، اینکه هزار فکر در یک لحظه از سرت می گذرد و دلت تبدیل به یک حجم توخالی می شود و دیگر به هیچ اتفاقی هیچ حس خوشایندی نداری. نمی دانم این دیگر چه معجونی است، دلتنگی است یا نا امیدی. از آن حال هاست که می خواهی بروی جایی در مکان و زمان گم شوی تا برای چند ساعت هم که شده از خود تکراری همیشگی ات جدا شوی. می روم به سینمای حومه شهر اما تا زمان شروع فیلم یک ساعت وقت دارم. تصمیم می گیرم در رستوران کوچک کنار سینما شام بخورم. به جز کارمندان رستوران هیچکس آنجا نیست. می نشینم روی بالکن و سوپ عدس و کینوا*سفارش می دهم. منظره روبرویم پارکینگ خالی سینماست با صدای ماشینهای اتوبان که در سکوت شب از دوردست ها به گوش می رسد. یک صدای دیگری هم هست که از آسمان می آید و جیر جیر سوت مانندی است که به گمانم صدای خفاش باشد. هنوز هم نمی دانم آیا این صدا صدای خفاش است یا سوسک پرنده چون همیشه وقتی هوا تاریک است به گوش می رسد و چشم از شناسایی منبع صدا عاجز است. 

سوپ می رسد، هر چه بالا و پایینش می کنم کینوا نمی بینم. سوپ عدس و برنج است و گوجه. با خودم می گویم عجب کلاه بزرگی سرم رفت اما با این حال حس بلند شدن و شکایت کردن و چانه زدن ندارم. سوپ را با نارضایتی می خورم و در صدای سوت خفاشها گم می شوم. وقتی غذا تمام شد طاقت نمی آورم و به پیشخدمت می گویم که این سوپ کینوا نداشت و اگر می دانستم سوپ برنج است سفارش نمیدادم و باید با مدیرش صحبت کند و به او بگوید که مشتری ناراضی است. پیشنهاد می دهد یک غذای دیگر سفارش دهم که قبول نمی کنم و از رستوران خارج می شوم. 

بعد راه می افتم و می روم به سمت سینما. موبایلم شارژ ندارد و اولین بار است در زندگی ام که فیلمی را بدون اینکه رده بندی اش را و نقدهایش را از قبل خوانده باشم، فقط به خاطر بازیگر نقش اول اش مریل استریپ، برای دیدن انتخاب می کنم. گویا من تنها تماشاچی فیلمم. وارد سالن که می شوم حجم خالی سالن مرا می گیرد و حس نوستالژیکی مرا از جا می کند و به اندازه نیمی از عمرم به عقب پرت می کند، به خاطره فراموش شده ای حدود پانزده سال پیش.

یک ظهر داغ خرداد ماه است. برای گرفتن کارت کنکورم به مرکز شهر رفته ام. مدرسه ای در کوچه پس کوچه های مسیر میدان فردوسی تا امام حسین شاید. می گویند زود آمده ای و تا سه ساعت دیگر کارتها را توزیع نمی کنند. من می مانم تنها در خیابان خلوت ظهر خرداد ماه. خیابان انقلاب را پیاده گز می کنم تا فکرم جمع و جور شود و بدانم چه باید کرد. اولین بار است در تمام زندگی ام به آن نقطه شهر رسیده ام و برایم شبیه یک کشور جدید است. در این فکرها و احساسات کشف دنیای جدید غوطه ورم که به سینما فردوسی می رسم و فیلم "متولد ماه مهر" و محمدرضا فروتن که آن روزها دوستش داشتم وسوسه ام می کند که به سینما بروم. فیلم دیدن بهترین کاری بود که می توانستم انجام دهم تا زمان، بدون دردسر، دو ساعت به جلو برود. وارد سالن دور و دراز و تاریک سینما فردوسی می شوم، تنها تماشاچی سالن منم. از جهنم خیابان نجات پیدا کرده ام زیر باد کولر با مانتو مقنعه مدرسه ام جایی در میانه سالن می نشینم. آنقدر از این اتفاق خوشحالم که حتی به ذهن کودکانه ام هم نمی رسد این شرایط می تواند خطرناک باشد. خطرناک هم نبود. فیلم تمام شد و بیرون آمدم و با لبخندی به پهنای صورتم از حس تجربه ای ناب به مدرسه برگشتم و کارت کنکور را گرفتم.

حالا دوباره بعد از سالها این حس را تجربه می کنم، فضای جدید خارج از محدوده تردد روزمره ام، سکوت، تنهایی، سالن خالی سینما و فیلمی که بازیگرش را دوست دارم. ذهنم انگار آرامتر شده است.

 

* کینوا گیاه بومی کوه‌های آند در بولیوی، شیلی و پرو، بسیار خوش‌ هضم و منبع غنی از پروتئین، آهن، فسفر، انواع ویتامین‌ها و امگا3 است. جزو غلات نیست و به خانواده اسفناج شباهت دارد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پری دریایی کوچولو!

غم انگیزترین داستانی که در کودکی ام خواندم داستان پری دریایی کوچولو اثر هانس کریستین آندرسون بود. پری دریایی دل به عشق شاهزاده احمق می سپرد و با هزار مشقت خود را به کاخ شاه می رساند، اما شاهزاده عشقش را جواب نمی گفت و جادوی پری دریایی باطل می شد و از وجودش تنها کفی بر روی موج دریا باقی می ماند.

اعتراف می کنم هنوز هم در سن سی و سه سالگی وقتی روی موج دریا کف می بینم دلم می گیرد، انگار تمام وجود عاشقی باشد که هرگز به معشوقش نرسید و فنا شد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

پیشتر ها فکر می کردم "دروغگویی" مبتذل ترین خصوصیت آدمیزاد است. اینکه "دروغ" آدمها را از هم دور می کند و روابطشان را از دوستی به رفت و آمد های مکانیکی و حرفهای بی محتوای از پیش تعیین شده نزول می دهد. امروز اما فهمیدم دروغ علت نیست و خو د معلول "ترس" است و ترس مادر تمام دروغ ها.

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تصمیم شادی

موقع فوت کردن شمع تولد امسالم تصمیم گرفتم که دیگر از آدمها ناراحت نشوم. با خودم فکر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم که من هم با خودم آرامم و هم از کارهایی که در زندگی ام کرده ام خوشحالم، تنها چیزی که آرامشم را از من می گیرد عکس العمل ام به رفتار و گفتار اطرافیانم است. بعضی وقتها شده که از یک حرف ساده یک دوست، شب خواب راحت نداشته ام و ناراحتی ام را تا ساعت ها و حتی روزها با خودم به این طرف و آن طرف کشیده ام. تصمیم گرفتم سطح توقعم را از آدمها بیاورم پایین تر و میزان فهمیدن شرایطشان را ببرم بالاتر. یعنی درست همان کاری که با خودم انجام دادم و حدود ده سال پیش تمام احساس منفی ای که نسبت به خودم داشتم را دور کردم. آن روزها بعد از چند سال نا امیدی و بی انگیزگی تصمیم گرفتم سطح توقع ام را از خودم، که یک آدم معمولی بودم با تمام کمبود ها و ناتوانی های یک آدم، پایین بیاورم و شرایط زندگی خودم را بهتر درک کنم.

و اینگونه است که امروز از هیچ کس بر روی زمین ناراحتی به دل ندارم، نه از من و نه از هیچ آدم معمولی دیگر. باشد که این حس سبکی تا آخر عمر همراهم باشد و بتوانم در درونم پرورش اش دهم.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اشتباه لپی!

جناب آقای ژاک کارتیر در یکی از سفرهایش به سرزمین های تازه کشف شده غربی به چند سرخپوست بومی منطقه بر می خورد. با زبان ایما و اشاره از آنها می پرسد که نام این منطقه چیست. سرخپوست ها همدیگر را نگاه می کنند و به زبان خودشان می گویند این دیگر چه می خواهد و با دهکده ما چه کار دارد با این قیافه مزحکش! جناب ژاک با گوشهای فرانسوی اش از میان صحبت های سرخپوستها کلمه "کاناتا" را "کانادا" می شنود و گمان می کند نام منطقه همین است. او نام کانادا را روی نقشه ثبت می کند که تا به امروز نام کشوری که  پانصد و هجده سال قبل توسط اروپایی ها "بازکشف" شد باقی می ماند. چهارمین کشور دنیا از نظر مساحت سرزمین، کانادا یا همان کاناتا به معنی دهکده در زبان ایروکویی (زبان بومیان سرخپوست) می باشد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سی و سه سالگی

آن بالا، 

کنج کهکشانی دور،

دختری به نام شادی، در آستانه سی و سه سالگی،

به زمین می اندیشد،

و به دختری به نام شادی،

که در آستانه سی و سه سالگی،

می اندیشد که ذهن آدمی کهکشانها را شکافته است،

و میلیاردها سال نوری را نوردیده است،

اما جسمش،

هنوز،

اسیر دیروز است ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ "عمه"

دلت که گرفته باشد، دستت که به هیچ کاری نرود و ذهنت که روی هیچ موضوع سازنده ای متمرکز نشود، آنقدر در اینترنت چرخ بی هدف می زنی که سر از صفحه زندگینامه ثریا اسفندیاری، ملکه پیشین ایران، در می آوری. عکسهای ثریا را که ورق می زنی متوجه می شوی که چشم و ابرو و پیشانی و فرم صورتش شبیه عمه دومی ات است و از بینی به پایین کپی برابر اصل عمه سومی ات. بعد فکر می کنی عمه بعدی ات هم که چشمهای سبز-عسلی دارد اگر فقط کمی به سمت سبز متمایل تر بود، رنگ چشمهایش می شد همین رنگ معروف زمردی چشمهای ثریا خانم. وقتی بعد از بررسی های کارشناسانه تمام مشخصات مشترک صورت ملکه با عمه هایت را پیدا کردی نتیجه می گیری که اینها باید اجداد خویشاوندی در شجره نامه شان داشته باشند. و از آنجا که ملکه دو رگه ایرانی-آلمانی بود و نسب عمه هایت هم می رسد به زرتشیان چشم سبز مرکز ایران، نتیجه می گیری که آلمانی ها با زرتشیان یزد رگ و ریشه یکسانی دارند. این رگ و ریشه احتمالا مشترکاتی هم با قوم چشم سبز مناطق شمال غربی هندوستان دارد که چند هزار سال پیش از نواحی فلات ایران به آن مناطق کوچ کرده اند. و به این ترتیب شما پس از نیم ساعت نشانه شناسی فشرده نژادی، حلقه اتصال اقوام هندواروپایی را کشف کرده ای که به صورت خلاصه "عمه" یا خواهر پدر نامگذاری می شود. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

اینکه حدود نیمی از درآمد ماهیانه ات پیش از آنکه رنگش را ببینی به عنوان مالیات از حقوقت کم شود درد دارد. سیستم مالیاتی هم بعضی وقتها به گونه ای عمل می کند که آدمها انگیزه شان را برای تلاش بیشتر و به دست آوردن درآمد بالاتر از دست می دهند. برای مثال فرض کنید که بعد از چند سال سابقه کار درآمدت به نود و پنج هزار دلار در سال رسیده است و سی درصد این حقوق را مالیات بر درآمد می دهی، پولی که در طول سال به دستت رسیده است شصت و شش هزار و پانصد دلار است. برای یک مرحله بالاتر از مقامی که در حال حاضر داری باید خیلی تلاش کنی و معمولا حقوقت به اندازه ای که تلاش کرده ای بالا نمی رود. حالا فرض کن در بهترین حالت حقوقت با عنوان جدید در سال به صد و پنج هزار دلار برسد. مالیات این حقوق چهل درصد خواهد بود چون بیشتر از صد هزار دلار در سال است. به عبارتی پولی که در طول سال به دستت رسیده شصت و سه هزار دلار خواهد بود. این یعنی سه هزار و پانصد دلار از پول سالانه ات کم شده است. 

صد البته که پیمودن مراحل ترقی پله به پله است و بعد از مرحله بعد هم مقام های بالاتر با درآمد بهتر در انتظارت خواهد بود. اما سخت است که به خودت بقبولانی که هم سختی رسیدن به مقام بالاتر را به جان بخری و هم مقداری از پول هایت را از دست بدهی. اینگونه است که آدمها از یک جایی به بعد منفعل می شوند و دیگر انگیزه ای برای رسیدن به درجات بالاتر ندارند. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد