دانه های ریز


+ شهر اسکلت ها!

به چشم من تمام اسکلت ها شبیه همند! همه شان یک مشت استخوانند که یک جمجمه کروی رویش قرار گرفته با دو حفره بزرگ سیاه به جای چشم، دو حفره مثلثی به جای بینی و یک جفت استخوان آرواره جمبنده سرتاسری! من حتی جنسیت و یا تفاوت سنی شان را هم نمی فهمم و صادقانه بگویم این موضوع برایم هیچ اهمیتی هم ندارد.

اما اسکلت ها خودشان فرق های بین خودشان را می بینند. در شهر اسکلت ها پسر-اسکلت های جمجمه روغن زده براق سر چهار راه به دختر-اسکلت های خوش قد و بالا متلک می گویند. اسکلت های بزرگتر اسکلت های کودک را اورتودنسی می کنند تا دندانهایشان مرتب شود. در شهر اسکلت ها آن ها که حفره های چشمشان درشت تر است و حفره های بینی شان کوچکتر زیبا تر محسوب می شوند و معمولا می روند در صنعت مد و سینما. آن هایی هم که این زیبایی ها را ندارند معمولا منزوی و افسرده ترند، با ستون فقرات خمیده و در خود فرورفته. اسکلت های جوان تر شاداب ترند، تراکم استخوانشان بیشتر و رنگشان سفید تر از مسن تر هاست! اسکلت های هنرمند و روشنفکرنما هم که خیال می کنند همه چیز می دانند و بقیه همه یک مشت نفهمند، سرشان را بالا نگه می دارند و معمولا یک سیگار نصفه هم گوشه فکشان دارند که دودش از بین دنده هایشان بیرون می زند. شاید باور نکنید اما اسکلت ها خودشان از روی حرکت آرواره همدیگر تشخیص می دهند طرف مقابل دارد می خندد یا گریه می کند یا عصبانی است! 

من دلم می خواهد بروم به اسکلت های بی اعتماد به نفس غمگین و خموده بگویم بلند شوند و خودشان را جمع و جور کنند چون به چشم من هیچ فرقی با بقیه ندارند و همه شان یک گندند!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سندروم افسردگی حاد بعد از رسیدن به تمام آرزوهای موجود!

تازگی ها به این باور رسیده ام که سقف آرزوهای آدمی نباید پایین باشد! آدمیزاد باید همیشه در بساطش آرزوهای بزرگ دست نیافتنی پیدا شود. هر چقدر هم که تلاش و تکاپو کرد و هر چقدر هم که زمان صرف کرد تا به یک آرزویش برسد، باید باز هم آرزوهایی بالاتر از آن را داشته باشد. من آدم باهوش و توانا زیاد دیده ام، از آن آدمها که وقتی آرزویی دارند و وقتی هدفی در ذهنشان شکل می گیرد، تا به آن نرسند از پا نمی نشینند. آدمهایی را می شناسم که به بالاترین درجات علمی که همیشه آرزویش را داشتند رسیده اند، بهترین شغلی را که همیشه در رویاهایشان می دیدند پیدا کرده اند، بهترین خانه ای که در تجسمشان می گنجید را خریده اند و سوار بهترین ماشینی که از کودکی خوابش را می دیدند شده اند. یک جایی اما حول و حوش میانه زندگی به پوچی رسیده اند، به گمانم چیزی شبیه همان بحران میانسالی که در روانشناسی حرفش را می زنند باشد.

آدمهای خیلی موفق در میانسالی شان به هر چه که می خواستند رسیده اند. هر چه توانمند تر و باهوش تر باشند سن میانسالی برایشان پایین تر است. در میانسالی اگر به سقف آرزوهایت رسیده باشی دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه هیچ کاری را نداری. یک روز به خودت می آیی و می بینی هیچ کدام از دستاوردهای زندگی که سالها برایش تلاش کرده ای دیگر شادت نمی کند، یک روز به خودت می آیی و می بینی دیگر هیچ انگیزه ای برای تکاپو نداری، یک روز به خودت می آیی و می بینی افسرده شده ای!

آدمهای موفق معمولی تر افسردگی را به عنوان یک واقعیت زندگی قبول می کنند و به همان مسیر ملال آور قبلی ادامه می دهند، بدون اینکه بهبودی در اوضاعشان احساس کنند. آدمهای موفق باهوش تر دنبال علت می گردند اما اکثراً اولین چیزی که به ذهنشان می رسد را به عنوان راه حل از زندگی شان حذف می کنند. مثلا دنبال یک کار جدید در یک شهر جدید و محیط تازه می گردند. خیلی ها را می شناسم که در این مرحله نتیجه می گیرند که راه را از اول اشتباه رفته اند و حالا باید برگردند به همان جایی که از اول از آن آمده اند، مثلا شهر قبلی شان یا شغلی با موقعیت پایین تر که در گذشته داشته اند. آنها فکر می کنند اگر به موقعیت قبلی برگردند، با مدارک و موفقیت هایی که امروز به دست آورده اند، به احترام بیشتر اطرافیان و حس رضایت از زندگی برمی گردند. اما گذر زمان باعث شده که فراموش کنند که اگر شغل قبلی یا شهر قبلی خوشحالشان می کرد هرگز تصمیم به رها کردنش نمی گرفتند! بیشتر این آدمها وقتی به شرایط قبلی بر میگردند افسردگی شان عود می کند که شاید حتی شکست آن از حالت آدمهای دسته اول سخت تر هم باشد.

به خیال من اما آدمهای موفق خیلی باهوش که در هنر زندگی کردن نابغه محسوب می شوند آدمهایی هستند که همیشه و در هر مقطعی آرزوهایی برای خودشان دارند، چند آرزوی بزرگ با سقف خیلی بلند و چندین آرزوی کوچک و کوتاه مدت. آنها در هر مرحله ای از زندگی شان به تعداد قابل توجه ای از آرزوهایشان دست می یابند که باعث خرسندی و رضایتشان می شود. در همان حال هم هنوز آرزوهایی دارند که رسیدن به آنها به این سادگی ها نیست اما بودنشان هنوز انگیزه تکاپو و تلاش برای زندگی بهتر است.  من طرز فکر آدمهای گروه آخر را بیشتر دوست دارم و تلاش می کنم تا همیشه آرزو های بزرگی برای خودم داشته باشم.

پ.ن. البته که در این دسته بندی از آدمهای ناموفق اسمی برده نشده است. آدمهایی که به خیال خودشان ناموفق اند و به چیزهایی که در زندگی می خواستند نرسیده اند، در گروه دیگری قرار می گیرند که در این مبحث نمی گنجد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اندر احوالات اسباب کشی!

آدمیزاد موجود عادت کردن و خو گرفتن است. اینکه می گویند جنین وقتی به دنیا می آید گریه می کند چون از حس آسایش و امنیت شکم مادر جدا شده است حرف خنده داری است! کدام آسایش، کدام امنیت؟ نه ماه تمام در یک محیط بسته حبس باشی که دورت پیچیده باشد و حتی نتوانی دست و پایت را در آن تکان دهی! تا مادر یک لقمه غذا یا یک جرعه آب بخورد کل سیستم گوارشش کنار گوش تو شروع کند به فعالیت و قلیان! مادر یک غلت ناقابل در خواب بزند و کل دنیایی که می شناسی دور سرت بچرخد! آخر این کجایش شبیه امنیت و آسایش است؟ این که پر از ترس و نا ملایمتی و نا امنی است!

اما یک چیز برایم واضح است و آن این است که آدمیزاد از همان لحظه که به وجود می آید، از همان دوران جنینی، به محیط اطرافش عادت می کند و خو می گیرد. اگر جایش تنگ است به تنگی عادت می کند، اگر سر صدای دور و برش زیاد است به سر و صدا خو می گیرد، اگر استرس زندگی اش بالاست بی دغدغه که باشد انگار یک چیزی کم دارد، اگر غم در هوایی که تنفس می کند موج می زند جایش را عوض کند دلش برای امواج غم تنگ می شود!

عادت هم باید یک خصوصیت تکاملی باشد! عادت اگر نبود سنگ روی سنگ بند نمی شد! هیچ انسانی بعد از از دست دادن عزیزش زنده نمی ماند، هیچ کس ازدواج نمی کرد و از آغوش خانواده اش دور نمی شد، هیچکس توان مهاجرت از شهری به شهر دیگر را نداشت، هیچ زنی نمی توانست بزاید، هیچ کودکی نمی توانست به دنیا بیاید، هیچ فرزندی نمی توانست از مادرش دور شود و به مدرسه برود. عادت اگر نبود بشر همان روزها که به وجود آمد منقرض می شد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بیاییم از خودمان بد نگوییم!

من شاید در فرهنگ و زندگی آدمهای ایرانی نکات منفی و آزار دهنده دیده باشم، شاید عقاید خرافاتی یک عده اذیتم کرده باشد، و یا چشم و هم چشمی عجیب غریب بعضی از ایرانی ها حالم را به هم زده باشد، اما هرگز نمی گویم ایرانی ها بد هستند و عقلشان کم است. دلیل اش این است که اولاً ایرانی ها مثل همه ملت های دیگر مجموعه بزرگی از آدمها هستند که با چند مثال تجربی ساده نمی توان همه را در یک مجموعه بسته بندی کرد. ثانیاً، هر انسانی با هر ملیتی، در برابر هر نکته منفی شخصیت و اخلاقش، نکات مثبتی هم دارد. اگر برای توصیف آن فرد از نکات مثبت صرف نظر کنی در واقع عدالت را رعایت نکرده ای و این خود می شود بخش منفی شخصیت تو. 

من حتی اگر دل پُری از رفتار و منش بعضی از ایرانی ها، یا هندی ها یا چینی ها، داشته باشم وقتی سرِ درد دلم را با کسی که هیچ برخوردی با آن ملیت نداشته است باز می کنم و تمام نکات منفی را برایش می شمرم، در واقع دارم ذهن آن آدم را سیاه می کنم بدون آنکه او از بخش غیر سیاه قضیه خبر داشته باشد. من یاد گرفته ام در برابر غیر ایرانی ها هرگز از هموطنانم به عنوان یک مجموعه بزرگ بدگویی نکنم چون اینکار ذهن آنها را نسبت به ایرانی ها سیاه می کند بدون آنکه به منابع واقعی اطلاعات دسترسی داشته باشند. دود بد گویی از ملتی که خودت جزیی از آنی نهایتاً به چشم خودت فرو خواهد رفت. به جز این، کلی گویی راجع به ده ها میلیون آدم تنها بی خردی و کوته نگری ات را نشان می دهد نه برتری و برائت ات را از آن جمع.

حالا این که من این را کی و کجا یاد گرفته ام حکایت لقمان است که از بی ادبان ادب آموخته بود. کسی را می شناختم که پدرش اهل کاشان بود و بارها و بارها برایم تعریف کرده بود که چقدر از کاشانی ها بیزار است و از فرهنگ و رفتارشان گریزان. برایم بدی آنها را اینگونه شمرده بود که خسیس و پول دوستند و وقتی پای پول به میان بیاید دوست و دشمن نمی شناسند و بدجنس و حسود و آب زیر کاه می شوند. بیشتر که شناختمش دیدم زیادی به مادیات اهمیت می دهد و چند بار پیش آمد که دیدم برای مقدار کمی پول بی ملاحظه و بدجنس می شود. به جرات می گویم که حرفهای او و رفتارش مرا چنان تحت تاثیر قرار داده بود که باور کرده بودم باید از کاشانی ها دور بود و از جمله خود او که نصفش کاشانی بود! غافل از اینکه بدجنسی و پول دوستی می تواند در هر آدمی با هر پیش زمینه ای وجود داشته باشد و لزوما به قومیت آن فرد ربطی ندارد. دیرتر فهمیدم اگر سهراب اهل کاشان است من اتفاقاً چقدر کاشانی ها را دوست دارم و چقدر با آنها احساس نزدیکی و شباهت می کنم وقتی می گوید:

زندگی خالی نیست، 

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست،

آری آری تا شقایق هست،

زندگی باید کرد ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چگونه در ده ثانیه دلخوری از کلمات را فراموش کنیم!

می گویم هر وقت به ایران می روم خانواده مادری و خانواده پدری همه با هم به فرودگاه می آیند به پیشوازم. پیش خودم داستان طنزی می سازم که، در کنار همهء صلح و علاقه ای که بین تک تک اعضای خانواده ام هست، هر خانواده می خواهد به خانواده دیگر ثابت کند که من بیشتر این طرفی هستم تا آن طرفی. این را از آنجا می گویم که هر بار هر کدام از اعضای خانواده مادرم را می بینم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده است، به من می گوید آنقدر شباهت داری به مادرت که یک لحظه خیال کردم آن خدابیامرز را دیده ام. و هر بار که یکی از اعضای خانواده پدرم را بعد از مدتها می بینم اولین حرفی که به من می زند این است که وای هر چه می گذرد بیشتر شبیه عمه ات می شوی. و این اثبات شباهت این طرفی یا آنطرفی من تا همیشه ادامه خواهد داشت. نکته اما این است که من از تمام این توجهات لذت می برم و وقتی برای مدتی از ایران دور می مانم دلم ضعف می رود برای محبت و علاقه اعضای فامیل و بعد از چند ماه دوری حتی دچار کمبود محبت می شوم!

می گوید ای وای من هم وقتی سال اول به ایران رفتم کل فامیل برای استقبالم به فرودگاه آمده بود. من با همه سلام می کردم و حرص می خوردم که چرا همه "مثل دهاتی ها" پا شده اند و این شکلی آمده اند فرودگاه.

"مثل دهاتی ها" را که می گوید یک حسی که خوب می شناسمش قلبم را خراش می دهد. از اینکه چند دقیقه داشتم از محبت اعضای فامیلم برایش تعریف می کردم و او تمام مدت در ذهنش رفتار محبت آمیز آنها را به دهاتی بودن تعبیر می کرده دلم می شکند. در عرض چند ثانیه پیش از اینکه حرفی بزنم یا حتی دل شکستگی ام را نشان دهم از خودم چند سوال می پرسم:

- آیا او واقعا قصد شکستن دل مرا داشت یا تصادفی کلمه ای را به کار برد که برای من خوشایند نبود؟ جوابش مشخص است، او به خیال خودش و در ذهن متفاوت خودش داشت با من ابراز همدلی می کرد پس نیتش آزردن من نبود.

- آیا او در ناخودآگاهش فکر می کند که اعضای خانواده من و در نتیجه من که از آن خانواده می آیم دهاتی هستیم؟ جواب این سوال مبهم است، با شناختی که از او دارم حتی اگر نا خواسته یک جایی در اعماق وجودش خیال کند که شهرستانی ها، در برابر تهرانی ها، دهاتی محسوب می شوند، آنقدر با این عقیده غلط خود مخالف خواهد بود که به این راحتی ها بیانش نخواهد کرد.

- آیا دهاتی بودن بد است و اصولا ناسزا محسوب می شود؟ جدای از اینکه من آدم شهر کوچکم و شخصیت من طرفدار آرامش و سادگی است و آن صفایی که در روستایی ها و دهاتی ها می شناسم را هرگز در شهری های سرگشته در تلاطم ترافیک و وام خانه و ماشین و قبوض آب و برق ندیده ام، دهاتی می تواند یک ناسزا باشد. شاید یک جایی در تاریخ ایران وقتی روستایی ها به شهرها می آمدند و از پیشرفت و تکنولوژی شهر بی خبر بودند، به چشم شهری ها آدمهای نادان و بی سوادی می آمدند و اینگونه شد که از آن پس کلمه دهاتی این بار منفی معنایی را با خودش به دوش کشید. و اتفاقا در این جمله ساده که از دهان دوست خارج شد دهاتی دقیقا همان بار منفی که از آن حرف می زنم را به همراه داشت.

- آیا من از دهاتی بودن می هراسم؟ من در تهران به دنیا آمده ام و در تهران بزرگ شده ام. اما همه عمرم شهری که پدرم از آن می آمد را عاشقانه دوست داشتم. هنوز که هنوز است اگر از من بپرسند تهران را برای زندگی انتخاب می کنی یا شمال را جواب من بدون تردید شمال است با اینکه می دانم از نظر شغلی هیچ گزینه ای در شهرهای کوچک ندارم، همانطور که پدرم تا زمانی که زنده بود نداشت. با این همه با شنیدن کلمه دهاتی، در توصیف رفتار فامیلم، به من بر می خورد و آن را به خودم می گیرم! با خودم فکر می کنم شاید در دوران کودکی ام اتفاقی افتاده و کسی تهرانی نبودن پدر و مادرم را مسخره کرده است و من در خیال کودکی ام فکر کرده ام که تهرانی بودن پدر و مادر یک مزیت است برای بچه! یادم نمی آید! فقط این را می دانم که هر وقت کسی با "تهرانی اصیل" بودنش پز داده توی ذوقم خورده است و با خودم فکر کرده ام که یک آدم چقدر کمبود باید داشته باشد که شهر محل تولد خودش و خانواده اش بشود موضوعی برای پز دادن!

بعد از چند ثانیه به خودم می آیم و می بینم دیگر از حرف دوستم ناراحت نیستم. اما سوال های بی جواب زیادی را در مغز خودم باز کرده ام که باید حالا حالا ها دنبال جوابشان بگردم...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقتی در خواب گیت پرواز خود را پیدا می کنید!

پرواز تهران-وین ساعت سه و نیم صبح روز شنبه بود. شب قبلش را به علت خوشگذرانی نیمه شبی در جشن نامزدی برادر دوست خوب نخوابیده بودم. تمام روز جمعه هم از صبح تا شب قبل از رفتن به فرودگاه مشغول کوهنوردی و دیزی خورون و دید و بازدید و تفریح بودم، مبادا که به کانادا برگردم و حسرت لحظه ای را بخورم که می توانستم خوش بگذرانم و نگذراندم! 

کمی مانده به پرواز، با احتساب زمان رفتن به داخل هواپیما و پیدا کردن صندلی خود، یک قرص خواب آور لورازپام را بالا انداختم که به خیال خودم تا روی صندلی نشستم خوابم ببرد و از زمان نهایت استفاده را ببرم. غافل از اینکه پرواز چند دقیقه ای تاخیر داشت و همان چند دقیقه کافی بود که منِ خسته از تفریحاتِ سالمِ آخرین آخرِ هفته اقامتم در ایران را از پا درآورد. یادم هست که وقتی در راهروی هواپیما راه می رفتم پای راستم را دنبال خودم روی زمین می کشیدم! و بعد از آن روی صندلی نشستن همان و خواب هفتمین پادشاه را مستقیم بدون گذشتن از شش تای قبلی دیدن همان ...

من حتماً از هواپیما پیاده شده ام! حتما در فرودگاه وین دنبال گیت پرواز تورنتو گشته ام و در طول چهار ساعت ترانزیتم در وین جایی نشسته ام، به اینترنت فرودگاه وصل شده ام و عکسهای فراوانی از سفرم را در اینستاگرام پست کرده ام! بعد وارد هواپیمای تورنتو شده ام و صندلی خودم را هم پیدا کرده ام. من حتما یک فیلم مستند از داستان زندگی ملاله یوسفزی* پیدا کرده ام و بعد در صندلی خود به نمایش اش نشسته ام.  واقعیت اما این است که من هیچ کدام از اینها را به یاد نمی آورم. من هیچ تصویری از  فرودگاه وین در حال برگشتن به تورنتو در ذهن ندارم!

یادم هست که کابوس می دیدم که در اتوبوس خیلی بزرگی نشسته ام که از روی آدمهای پیاده رد می شود. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فیلم ملاله تمام شده است و من حتی یادم نیست که چگونه آن فیلم را پیدا کرده ام. کابوسی که دیدم هم حتماً تحت تاثیر فیلمی بود که در خواب داشتم به آن گوش می دادم! وقتی با خانم ایرانی بغلدستی ام، که قیافه اش برایم آشنا بود، صحبت کردم به من گفت که در پرواز قبلی هم کنار من نشسته بود و من تمام مدت پرواز را خواب بوده ام.

خنده ام می گیرد، از اینکه من اینهمه سخت خوابم می برد و در حالت نشسته اصلا امکان خوابیدنم وجود ندارد و حالا در حالت راه رفتن هم خواب بوده ام و چیزی یادم نمی آید! پیام اخلاقی این داستان این است که از این دارو ها نخورید خطرناک است! 

 

* دختر نوجوان پاکستانی که به خاطر فعالیتش در دفاع از حق تحصیل دختران در پاکستان از طرف طالبان تهدید به مرگ شد. و عاقبت یک روز که در اتوبوس مدرسه نشسته بود عوامل طالبان وارد اتوبوس شدند و او را پیدا کردند و گلوله ای را به مغزش شلیک کردند. ملاله از این سوء قصد جان سالم به در برد و برای مداوا به انگلستان رفت و در سال 2014 برنده جایزه صلح نوبل شد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سالی که نکوست از بهارش پیداست!

بهار نود و پنج با اتفاق های خوب شروع شد. چند تا کار که از چند سال پیش برایش تلاش کرده بودم در همین دو سه روز اول بهار به نتیجه رسید*. این دو هفته دوندگی داشتم، خیلی زیاد، اما خوشحالم و پر انرژی که کارها یکی یکی روی غلطک افتاد و در حال انجام شدن است. ساعت تحویل را در پایتخت با دوستان خوب دور سفره هفت سین نشستیم و سبزی پلو با ماهی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و عیدی گرفتیم. من تمام این اتفاقات را به فال نیک می گیرم و با خودم می گویم سال نود و پنج، سال درو کردن بذرهایی است که در این سی و چهار سال زندگی کاشته ام. سال نود پنج سال دوستی است، سال فراموش کردن دلخوری ها و تازه شدن دیدارهاست. امسال سال نکویی خواهد بود که بهارش این همه آفتابی و گرم و سبز و خوشحال است!

* کانادایی شدن فرآیند زمان بر و پر دردسری بود، اما به این حس خوبی که الان دارم می ارزید.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سبزه عدس!

چند سالی است که برای عید سبزه سبز می کنم، یعنی درست از وقتی که از ایران بیرون آمده ام. تا وقتی که ایران بودم تمام ساعت تحویل های زندگی ام را در خانه مادربزرگ مادری ام بوده ام. مادر بزرگ برای هر کدام از بچه هایش یک مشت گندم خیس می کرد و سبزه می ریخت، یکی دو مشت هم برای خودش، خانه اش عیدها پر از سبزه می شد و به گمانم هنوز هم می شود. سیزده به در که می شد هم خودش، با سبزه های خودش و بچه هایی که آن سال نرفته بودند پیشش تا سبزه خود را بگیرند، به طبیعت می رفت و سبزه ها را به آب می سپرد. من خارج از ایران گندم خام پیدا نکردم و از همان سال اول عدس سبز کردم و کماکان به سنت عدسی خودم پایبندم. سبزه های من یک اشکال فنی یا شاید هم ضد اشکال دارند و آن هم این است که بیش از اندازه قد می کشند. وقتی به اواخر عید می رسم، سبزه ها تقریبا درخت شده اند. شاید سایرین سبزه هایشان را قیچی می کنند که همیشه قدشان در یک اندازه استاندارد باقی می ماند. من اما دستم به قیچی نمی رود برای بریدن سبزه زنده!

از سال دوم به بعد همیشه سعی کردم سبزه ها را دیرتر و دیرتر خیس بیاندازم. امسال تقریبا ده روز مانده به عید خیسشان کردم. هنوز 5 روز تا عید مانده و سبزه هایم نیم متری شده اند! می ترسم سر ساعت تحویل قدشان به سقف رسیده باشد. اگر همینطوری پیش بروم سال بعد باید اواسط عید تازه عدس ها را خیس کنم بلکه با یک اندازه معقولی به سیزده به در برسند! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سندروم سال آخر دکترا!

دچار سندروم سال آخر دکترا شده ام! این سندروم را حدود هشت-نه سال پیش کشف کردم. از وقتی آدمهای دور و برم همه شدند دانشجوهای دوران دکترا و همه شان یکی یکی به سال آخر رسیدند. بدون استثناء هر کدامشان که به سال آخر می رسید دچار این سندروم می شد. ناگهان دچار این توهم می شد که چند سال از عمرش را هدر داده و به هیچ نتیجه ای نرسیده است. خیال می کرد نتایج آزمایشاتش به هیچ دردی نمی خورد و اگر کسی به آنها نگاه کند حتما پیش خودش می گوید این مزخرفات دیگر چیست. و ناگهان دچار این ترس و نگرانی می شد که حالا اگر هم اعضای کمیته دفاعش این مزخرفات را قبول کنند و یک تکه کاغذ به نام مدرک دکترا هم به دستش بدهند عمراً اگر کسی در صنعت علاقه ای به همکاری با آنها داشته باشد، چون آدمها که در صنعت خر نیستند و زود به بی سوادی و بی ارزشی کار آنها پی می برند و بهشان جواب رد می دهند. دوستانم یکی پس از دیگری دچار توهم خود کوچک بینی و کار خود را بی ارزش و بی نتیجه بینی می شدند. و من از همان سالها وقتی پای صخبت دوستان سال آخری ام می نشستم می دانستم که اشتباه می کنند. می دانستم چند سالی که روی رساله دکترا وقت گذاشته اند به هدر نرفته و نتایج کارشان جالب و تک است. و همیشه همین حرفهای امیدوار کننده را بهشان می زدم اما کی حرفهایم را در آن شراط باور می کرد! 

این سندروم دوره ای بود و به محض گذشتن از پیک استرس که همان حدود تاریخ دفاع از رساله بود، دوباره اعتماد به نفسشان را پیدا می کردند و به دنیا و آینده کاری شان امیدوار می شدند. 

حالا من سال آخر دکترایم هستم و آرام آرام دارم علایم سندروم را در خودم کشف می کنم. به خیالم تمام کارهایی که در این سه سال و نیم کرده ام مزخرف و بی نتیجه می آید. حتی امید ندارم که بتوانم به زودی کارم را جمع و جور کنم. حس می کنم کارم یک کلاف کاموای در هم پیچیده است که سر نخش را هم پیدا نمی کنم!

البته با علم به این موضوع که اینها تنها احساسات منفی کاذب نتیجه سندروم سال آخر دکتراست، می دانم که این نا امیدی دائمی نخواهد بود. این حس را به فال نیک می گیرم و با خودم می گویم اگر حالا دچار این سندروم شده ام معنی اش این است که باید اواخر دوران دکترایم باشد. پس پیش به سوی نا امیدی و نگرانی های کاذب موقتی پیش از خط پایان این دوره!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ماجراهای من و تخته!

چند سال پیش با تنی چند از دوستان برای اولین بار ورزش اسکی را امتحان کردم. بزرگترین ترس من این بود که اگر یک پایم به مغرب برود و یک پای دیگرم به مشرق برود و این وسط قفل کفش به چوب اسکی هم گیر کند و باز نشود چه اتفاقی خواهد افتاد. تصویری که از این اتفاق داشتم این بود که مثل نون بربری به دو نیم تقسیم می شوم و نیمه ای که سر به آن وصل نیست زودتر به زمین می افتد و نیمه ای که سر دارد کمی بیشتر پیش می رود و بعد به زمین می افتد! حدسش کار سختی نیست که، با این تصویر کمدی تراژیک و فشاری که اولین جلسه تمرین اسکی به من وارد کرد، دیگر حاضر به امتحان دوباره این ورزش نشده باشم.

زمین چرخید و سر از این نقطه دنیا درآوردم که زمستان های طولانی و پر برف دارد. آدمهایی که زودتر از من به اینجا رسیده بودند همه در یک موضوع متفق القول بودند: که اگر می خواهی سرمای جانکاه و طولانی اینجا برایت قابل تحمل شود و بعد از چند ماه دچار افسردگی حاد نشوی، باید سرت را به یک ورزش زمستانی گرم کنی! و به این ترتیب من سراغ پدیده جدیدی رفتم که نامش اسنو بورد یا تختهء برف بود. با وجود اینکه خیلی از آدمها من را از سختی این ورزش ترساندند و گفتند یاد گرفتنش بسیار سخت تر از اسکی است، اما من از یک جهت خیالم راحت بود:‌ اینکه دو پایم روی یک تخته ثابت شده است که احتمال تقسیم شدن به دو نیمه را تقریبا غیر ممکن می کند! بیشترین آسیب های ثبت شده در این ورزش آسیب به استخوان دنبالچه و مچ دست است. آن هم به این خاطر که مدام از پشت به زمین می افتی و عکس العمل طبیعی بدنت این است که دستت را از پشت به زمین بگذاری تا کمرت را از ضربه حفظ کند.

باری، بعد از سه جلسه آموزش، یاد گرفتم که چگونه تعادل خودم را حفظ کنم و بابت این موضوع بسیار هم به خودم غره شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفتم بالاخره در جلسه چهارم سوار تله سیژ شوم و به بالای تپه بروم. غافل از اینکه سوار تله سیژ شدن مستلزم این است که یک پایت را به تخته بند کنی و پای دیگرت را آزاد بگذاری. آن بالا که می رسی باید از داخل صندلی به روی یک سرازیری بپری و پای آزادت را روی تخته قرار دهی تا با سرعت از محل دور شوی تا آدمهای روی صندلی بعدی جا برای پریدن داشته باشند. چند بار اول تا می پریدم همانجا به زمین می افتادم که به مرحمت مچ بندها آسیبی هم به مچ دستانم نرسید. کمی دیرتر که به خودم مطمئن تر شدم سعی کردم زمین نخورم و تعادل خودم را روی تخته حفظ کنم. این شد که پای آزادم از روی تخته سر خورد و ماند روی برف ها و پای بسته شده به تخته ام همراه تخته روی سراشیبی سر خورد. حس من آن لحظه این بود که زانوی پای آزادم از پهلو خم شد و بعد از آن درد بود و زانویی که نمی توانستم وزنم را رویش بگذارم.

این اتفاق تلنگر کوچکی به سلامتی ام بود که درس خوبی هم به من داد. مهم ترین درس این بود که ترس نهادینه شده در وجودم ترس به جایی بود و بدترین اتفاق در این نوع ورزشها این است که بدنت از تقارن خارج شود. درس دیگر این بود که هر چقدر هم که به توانایی و سلامتی ات غره باشی اتفاق خبر نمی کند و به همین سادگی می تواند یک زانوی سالم را تا آخر زندگی ات مشکل دار کند. اما مهمترین درس این اتفاق این بود که اگر یک پایت جا بماند و یک پایت به حرکتش ادامه دهد، مثل نون بربری از وسط نصف نمی شوی، بلکه تاندون ها و رباط هایت کش می آیند و اگر بد شانس باشی و شدت ضربه زیاد باشد آسیب می بینند! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد