دانه های ریز

حرف زدن با خود!
نویسنده : shadi - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

در طول زندگی ام به آدمهای زیادی برخورده ام که با خودشان حرف می زنند، آن هم با صدای بلند. نه فقط آدمهای غریبه و ناشناس در خیابان، بعضی از آشنایان را هم دیده ام که گهگاه زیر لب با خود حرف می زنند. به نظر می آید که اتفاق رایجی باشد، آدمها تنشهایشان را با حرف زدن خالی می کنند، حالا یا با دیگران یا با خود. چندین بار هم کسانی را دیده ام که انگار با یک موجود خیالی حرف می زنند یا حتی با او دعوا می کنند، این باید شیزوفرنی باشد که در گروه بیماری های روحی قرار می گیرد و جدای از این موضوع است.

اما دیروز چیزی دیدم که در تمام عمرم حتی به آن فکر هم نکرده بودم. در خیابان مردی از کنارم گذشت که سخت مشغول حرف زدن با خودش بود. نکته جالب اینجاست که آن مرد لال بود و با خودش به زبان اشاره صحبت می کرد. یک دور کوچک در سایت های روانشناسی نشانم داد که با خود حرف زدن مشکل روحی محسوب نمیشود. و من اضافه می کنم که هر کسی ممکن است در شرایط خاص با خودش حرف بزند، حتی اگر آن فرد لال باشد.


 
 
دوستت دارم، تا همیشه
نویسنده : shadi - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
 

درست مثل کودکی هایم،‌که به قرص ماه خیره می شدم و در دل آرزو می کردم،

به عکس صورت تو خیره می شوم و در دل آرزویم را هزار بار تکرار میکنم،

نگاهم کن،

نگاهم کن تا همیشه ...


 
 
یک صبح دل انگیز در تهران...
نویسنده : shadi - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
 

تصمیم گرفتم در کلاس ورزش پیلاتس* ثبت نام کنم. خوبی شهری مثل تهران این است که تصمیم در هر لحظه با عمل مساوی است. یک جستجوی چند دقیقه ای در اینترنت، یک تماس تلفنی کوتاه و بعد همه چیز حل شده بود، رفتم آن دست خیابان برای کلاس  ثبت نام کردم و همان موقع هم در اولین جلسه آن شرکت کردم، به همین سادگی. آن هم با قیمت جلسه ای 3 هزار تومن که به عبارتی می کند حدود 2 دلار در ساعت. 

***

امروزم را با یک گپ دوستانه در فضای مجازی شروع کردم. و بنا به نتایج به دست آمده از آخرین تحقیقاتم، گپ های دوستانه تمام انرژی های لازم روزانه را برایم تامین می کنند. پر از انرژی های مثبت، که البته این روزها اتفاق بعیدی هم نیست، از خانه بیرون آمدم. با خودم فکر کردم حالا که زندگی انقدر زیباست و حالا که خورشید امروز انقدر درخشان است چرا نصیحت دوست عزیزم را عملی نکنم و در خیابان به آدمها لبخند نزنم. اول از کنار چند فعله که مشغول کار بنایی بودند گذشتم، سرم را که بالا آوردم دیدم 5 نفری از کار دست کشیده اند و به من خیره شده اند، هر کار کردم نتوانستم نگاهشان کنم، و در حالی که باز به آسفالت خیابان نگاه می کردم با سرعت از کنارشان رد شدم. آنها به من خیره می شوند نه به این دلیل که من چیز خاصی برای خیره شدن ارایه می کنم، بلکه به این دلیل که بهانه ای پیدا می کنند برای چند لحظه هم شده از کارشان دست بکشند و به رویاهای دست نیافتنی شان بیاندیشند! نفر بعدی خانم میانسالی بود که از روبرو می آمد، نگاهش کردم، نگاهش به سمت من بود و بسیار هم سنگین، با خودم گفتم شادی لبخند بزن، و لبخند زدم، و او کماکان با نگاه سنگینش از کنارم رد شد. بعد پسر جوانی که یک لحظه نگاهش کردم و دیدم آنچنان عجیب به من خیره شده که نمی توانم حتی یک ثانیه سرم را بالا نگه دارم و نگاهش کنم چه برسد به لبخند! با سرعت عبور کردم. و بعد پیرمرد عصا به دست که برای اینکه توجهش را به خودم جلب کنم با صدای بلند به او سلام کردم و او انگار گوشهایش سنگین بود و رفت. 

امروز هر جا که رفتم و با هر کسی که صحبت کردم به سویش لبخند زدم. اما اعتراف می کنم خندیدن به سوی آدمهایی که با اخم به سویت خیره شده اند کار آسانی نیست...

 

*پیلاتس نوعی سیستم آمادگی جسمانی است که اولین بار توسط ژوزف پیلاتس آلمانی در سال 1920 پایه گذاری شد. این ورزش بر مبنای شش اصل تمرکز، کنترل، تحرک، ایجاد نیروی دفاعی، دقت و تنفس بنا شده است 


 
 
همین روزها عاقبت ...
نویسنده : shadi - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

احساسات عجیبی را تجربه می کنم، عجیب و تازه. بار اولم نیست اما اینبار با دفعات قبل فرق دارد. اینبار می روم که برای همیشه بمانم. اینبار می روم تا متعلق به دنیای دیگری شوم، دنیای ناشناخته دور، می روم که آنجایی شوم، می روم که همه چیز را از صفر شروع کنم. شاید شبیه جنینی که همین روزها زاده می شود، که محیط گرم و نرم همیشگی برایش تنگ شده و دیگر دست و پایش آنجا جا نمیشود. میخواهد رها شود اما نگران است، از آن دنیای ناشناخته دور، می ترسد.

اسمش هیجان است یا ترس یا نگرانی نمیدانم. فقط میدانم که بی قرارم می کند، و وقتی نگرانی ادامه پیدا کند تمام افکار منفی عالم به سراغم می آیند. این روزها اما باوری در من شکل گرفته است و هر روز بزرگ تر می شود، تا جایی که تمام افکار غم انگیز در آن حل شوند. باور روزی که همین نزدیکی هاست، روزی که زندگی عاقبت آن روی مهربانش را نشانم دهد، روز آرزوهایم...

 

داشتن دوست خوب یکی از بزرگترین نعمتهای زندگی در دنیای خاکی است. کسی که وقتی از بی قراری مستاصل شده ای، با حرفهایش آرامت کند. کسی که دوستت داشته باشد و باورت کرده باشد، کسی که دوستش داشته باشی و باورش کرده باشی و این دوستی از سالها پیش و تا ابد ادامه داشته باشد...


 
 
شادی روزهای تکراری ...
نویسنده : shadi - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

به خودم که می آیم، می بینم ساعتهاست که به نقطه ای خیره ام، با لبخندی بر لب شاید. و ساعتهاست که در رویای شیرین همیشگی ام غوطه می خورم. زمان انگار جایی ایستاده است که روزها پیش نمی روند. من اما در همین روزهای تکراری، پر از شادی ام ...


 
 
 
نویسنده : shadi - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
 

نوروز اینجاست، با آفتاب لطیف و باران مهربانش

امروز خانه تکانی بود،

تمام خاطرات کهنه و غبار آلوده را دور  ریختم،

و با خود عهد کردم

که در جعبه قلبم دیگر، زباله ای نگه ندارم

 


 
 
مخارج عروسی در ایران
نویسنده : shadi - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

این روزها خیلی زیاد به کیفیت زندگی آدمهای دور و برم می اندیشم، به اینکه آدمها چه معیارهایی دارند برای اینکه کسی را خوشبخت بدانند و یا خود احساس خوشبختی کنند. به اینکه چقدر مخارج زندگی و تامین حداقل ها برای قشر متوسط این جامعه سخت شده است. یکی از موضوعاتی که به چشم من همیشه و در هر شرایط اقتصادی، در موضع سختگیرانه خود باقی است، فرهنگ  خرجهای سرسام آور جشنهای عروسی است. این روزها که یک مهمانی ساده شام با ده الی پانزده نفر مهمان حدود یک چهارم و یا بیست و پنج درصد یک درآمد متوسط هزینه دارد، هزینه شام یک عروسی معمولی با دویست سیصد مهمان خود بسیار بیشتر از حد توان یک جوان با در آمد متوسط است، چه رسد به سایر هزینه های تشریفاتی که در ایران بیشتر از دیگر نقاط دنیا به چشم می خورد.

فهرستی از این مخارج با قیمت امروز در این صفحه می آورم، برای خودم جالب است که در سالهای آینده که به این صفحه بر می گردم قیمت ها را با قیمت های روز مقایسه کنم. در ضمن امروز قیمت یک سکه کامل بهار آزادی حدود ششصد و بیست هزار تومن است که حدودا معادل پانصد دلار امریکاست. اینها متوسط هزینه های امروز است، طبیعتا قیمتها می تواند بسیار بیشتر از این هم باشد. اینها مخارج عمده عروسی است که معمولا درصدی هم باید به عنوان خرده خرج ها در نظر گرفت که من از آن صرف نظر می کنم.

 

 لباس عروس یک و نیم میلیون تومان

آرایشگاه عروس یک و نیم میلیون تومان

سایروسایل مربوط به لباس عروس مثل تور و تاج و کفش نیم میلیون تومان

لباس و آرایشگاه داماد دو میلیون تومان

تزیین ماشین عروس و دسته گل عروس یک و نیم میلیون تومان

اجاره ماشین عروس نیم میلیون تومان

دستمزد عکاس و فیلمبردار پنج میلیون تومان

 چاپ عکس و آلبوم دو میلیون تومان

اجاره مکان عروسی پنج میلیون تومان

مخارج شام و پذیرایی برای سیصد مهمان حدود سی میلیون تومان

دی جی! سه میلیون تومان

حلقه عروس یک و نیم میلیون تومان

حلقه داماد یک و نیم میلیون تومان

سرویس طلا دو میلیون تومان

ساعت عروس و داماد دو میلیون تومان

مجموع مخارج حدود شصت میلیون تومان

 

و اما هدایا، اگر خیلی دست بالا حساب کنیم هر مهمان به طور متوسط پنجاه هزار تومان هدیه می دهد و هدیه پدر و مادر عروس و داماد را پنج میلیون در نظر بگیریم، در مجموع با سیصد مهمان می شود بیست میلیون تومان.

 

حالا قیمت حلقه و طلا و هدایا را، که خود می تواند در قالب پس انداز برای عروس و داماد باشد، از هزینه ها کم می کنیم، هزینه های عروسی می شود سی و پنج میلیون.

 

*فرض را بر این گذاشتم که رهن یک خانه از طرف داماد و آوردن جهیزیه از طرف عروس با هم برابر باشد و معادل هزینه ای باشد که هر کدام در زندگی خود حتی بدون ازدواج هم می باید پرداخت می کردند پس در هزینه های عروسی احتساب نشده اند. در ضمن از مخارج ماه عسل شیربها مهریه و سایر موارد هم صرف نظر می کنم.

 

در بهترین حالت اگر تمام هزینه های عروسی بین عروس و داماد تقسیم شود، هر کدام هفده و نیم میلیون خرج می کنند. برای حقوق متوسط یک جوان که حدودا هشتصد هزار تومان است، اگر فرض کنیم که نیمی از حقوق ماهیانه پس انداز می شود، که تقریبا فرض غیر ممکنی است، می شود پس اندازچهل و دوماه یا سه سال و نیم کاربرای هر نفر. 


 
 
حکایت من که تا میدان صنعت شهرک غرب شنا کردم!!!
نویسنده : shadi - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 

در مسیرم از کوچه های فرعی سعادت آباد می گذشتم، آرام آرام با تمام افکاری که این روزها در ذهنم وول می خورند. نم نم باران بود و رعد و برق گاه گاه آسمان و هوای ابری شاعرانه عاشقانه موافق. ناگهان همه چیز دیگرگون شد، اول بادی وزیدن گرفت که تتمه برگ درختان پاییزی را به زمین می ریخت، رعد پشت برق و برق پشت رعد بود که در آسمان می نواخت، آنقدر نزدیک به زمین که انگار کودکان شرور همینجا کنار پایت ترقه می ترکانند! و بعد باران شدید شد، شدید و شدیدتر با فشار زیاد، تا اینکه تبدیل به دانه های وحشی تگرگ شد، پیشانی و گونه هایم از شدت ضربه های تگرگ می سوخت، صورتم را در دستانم گرفتم و تمام کوچه را دویدم تا به سر پناهی برسم. وقتی سوار تاکسی شدم هنوز تگرگ میبارید، تاکسی یک خیابان مانده به میدان صنعت پیچید و راننده گفت که ترافیک زیاد است و ما را درست وسط خیابان پیاده کرد. آب مسیرهای فاضلاب بالا آمده بود و خیابان ها، رودخانه های پر آب خروشانی شده بودند که راه رفتن در میانشان تقریبا غیر ممکن بود...

آری اینجا تهران است، تهران خودمان...


 
 
ببار ای بارون ببار...
نویسنده : shadi - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

آب کانال سر خیابان طغیان کرده، باورم نمیشود اینجا تهران باشد. بیشتر شبیه بارندگی های شمال کوه البرز را دارد تا جنوب آن. امسال آسمان عجیب بود، با اینکه نسبت به چهار سال پیش تهران بی اندازه شلوغ و آلوده شده است اما این بارش ها، که از ابتدای فصل پاییز شروع شد، کمک کرد تا پدیده وارونگی هوا در این فصل از سال، مثل گذشته ها آزارم ندهد. حتی باد هم انگار بیشتر از پیش می وزد که به بهتر شدن هوا کمک می کند. همه چیز دست به دست هم داده تا اقامتم در تهران دلچسب و آرام باشد. چند ماه پیش از این یکی از نگرانی های بزرگم برای ماندن، آلودگی هوای تهران بود، امروز اما انگار خیالم از خیلی چیزها راحت است...


 
 
چیزی نمانده است...
نویسنده : shadi - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
 

من چشم به هم می زنم و هیچ نمیگذرد!

من پلک می زنم مدام،

تو هم بزن،

شاید که زودتر رها شوم از این لحظه های انتظار...


 
 
← صفحه بعد