دانه های ریز


+ از این دو رویی های اجباری ...

چه سخت است وقتی مجبور باشی به کسی که عزیزت نیست بگویی "عزیزم" و کسی که جانت نیست را "جان" صدا کنی. انگار قفسه سینه ات تنگ می شود با این دروغ مصلحتی ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حکم صادر می کنیم!

یک حس منفی عجیبی نسبت به تمام مردانی دارم که جذب زنانی بسیار جوانتر از خود می شوند. فکر می کنم بیش تر از نیمی از مردان دچار این عارضه اند و متاسفم که به بیشتر از نیمی از مردان حس منفی عجیب دارم. این حس دیرینه حتی باعث شد که از لئوناردو دیکاپریو، با تمام علاقه ای که به بازیگری اش دارم، بیزار شوم چون فهمیدم هر چه که سنش بالاتر می رود با دختران جوانتر از قبل وارد رابطه می شود. 

البته که هر بار دچار این حس منفی می شوم به خودم نهیب می زنم که اوهوی! علایق آدمهای دیگر به تو چه ربطی دارد اصلا. هیچ نهیبی اما باعث بهتر شدن حسم به مردانی از این دست نمی شود. یک بار به رسم معمول، که احساسات خوب و بد خودم را تحلیل می کنم، دنبال دلیل این حس منفی گشتم. توضیح قابل توجهی برای این حس پیدا نکردم جز اینکه شاید ناخودآگاهم به گذشته آدمها می رود و مردان جوانی را می بیند که در حال لذت بردن از زنانند و در همان زمان جفت آینده شان هنوز جنینی در دل مادر و یا کودکی نو پاست. کنار هم گذاشتن مردان بالغ و دخترکان خردسال برای ضمیر ناخودآگاهم یکی از کثیف ترین تصاویر ذهنی است که می دانم در دنیای عجیب آدمها، در خفا و یا حتی علناً در غالب ازدواج های سنتی، هر روز اتفاق می افتد.

تحلیل تکاملی این میل مردانه برای همبستری با زنانی بسیار جوانتر از خود، البته، قابل توجه است. مردها از زمان بلوغ تا آخر عمر قادر به تولید مثلند در حالی که عمر باروری زنان تنها حدود سه دهه از عمرشان است. نتیجه منطقی این تفاوت فیزیولوژیکی برای حفظ بقای این موجود دوپا می شود همان رابطه مردان با زنانی بارور و بسیار کوچکتر از خودشان در سنین بالا. هرچند این تحلیل هم دل مرا آرام نمی کند و نگاه منفی ام را به این جور روابط در دنیای امروز عوض نمی کند. 

من سعی می کنم خطای پدربزرگانم را برای همبستر شدن با مادربزرگ های نوجوانم  به خاطر اقتضای زمان و مکانشان ببخشم. اما برای هم نسلان خودم پیشنهاد بهتری دارم. میانگین جهانی عمر مردان، در عصر حاضر، حدود چهار تا شش سال از میانگین عمر زنان کمتر است. فرض کنیم آدمهای امروزی، بیشتر جوانی شان را می گردند تا جفت مطلوب خود را پیدا کنند و بتوانند کنار او از زندگی پیش رو لذت بیشتری ببرند و تشکیل خانواده بدهند تا در پیری همدمی داشته باشند و تنها نمانند. با این پیش فرض منطقی ترین کار برای اینکه هر کدام از طرفین با مرگ دیگری در سالهای آخر عمر که بیشترین نیاز را به همدمش داشته است تنها نماند، این است که زنان با مردانی که چهار تا شش سال از آنها جوان ترند زندگی کنند. در دنیایی که روز به روز به جمعیت مردمانش اضافه می شود و بقای نسل دیگر دغدغه آدمها نیست، این منطقی ترین اختلاف سنی در یک رابطه است. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد*

معاشرت با آدم هایی که صاحب عقیده اند لذت بخش است، آدم هایی که برای زندگیشان برنامه دارند، آدم هایی که می دانند به کجا می روند و از کجا عبور می کنند. سفر با آدمهایی که زیبایی های زمین را می بینند زیباست. شنا با آدمهایی که عاشق آبند لذت بخش است. دیدن مناظر هر روزه زندگی با آدمهایی که از دیدن زیبایی هیجانزده می شوند هیجان انگیز است. نشستن دور آتش با آدمهایی که آتش را میفهمند گرم تر است. آواز خواندن با آنها که اهل دلند، دل را جلا می دهد. آدم با آنها که زلالند، زلال می شود.

آدمهایی که سختی ها باعث نمی شود تا خوشی های زندگی را فراموش کنند عزیزند، آدمهایی که به هر جا می روند و در هر شرایطی که هستند، قبل از هر چیز راه شاد بودن و لذت بردن از زندگی را پیدا می کنند. آدمهایی که هوش احساسی بالایی دارند سرزنده ات می کنند و اگر هوش ریاضی شان هم بالا باشد هم صحبتی شان لذت بخش تر می شود. آدمهایی که پشت غذا خوردنشان هم فکر و هدف دارند تو را به فکر وا می دارند تا انگیزه هایت را مرور کنی. به آدم خوش می گذرد با آدمهای ساده، آدمهایی که بی زحمت شاد می شوند، بی بهانه از خنده ریسه می روند، آدمهایی که برای خوش گذراندن به هتل آنچنانی و غذاها و تفریحات عجیب نیازی ندارند، آدمهایی که سبکبالی شان و سرخوشی هایشان منوط به مصرف مسکرات نیست.

اطرافیانمان را هم باید هوشمندانه انتخاب کنیم. اگر ذاتاً آدم غمگینی هستیم و در هر حادثه دنبال دیدن بدی ها می گردیم تا بیشتر غصه بخوریم، بهتر است آدمهای مثبت اندیش دورمان باشند تا تحت تاثیرشان نگاهمان سفیدتر شود. اگر آدم شادی هستیم بهتر است بیشتر با آدمهایی از جنس خودمان معاشرت کنیم تا رزونانس انرژی هایمان حالمان را بهتر از قبل کند. یادمان باشد هرچقدر هم شاد و با انگیزه باشیم، معاشرت مدام با آدمهای سیاه از سپیدی مان می کاهد.

* فریدون مشیری

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جنگ مورچگان!

درِ خانه را که باز کردم یک لکه سیاه بزرگ از تجمع مورچه ها را کنار پادری دیدم که با یک صف قطور و طویل به سمت کابینت بالای ظرفشویی می رسیدند. کابینت را که باز کردم هزاران مورچه با هم به ولوله افتادند. نفسم گرفت از این همه سیاهی. صاحبخانه را صدا کردم و با هم گوشه و کنار خانه را سم ریختیم و هر چه مورچه به دستمان می رسید را قلع و قمع کردیم. بعد از سه ساعت آزگار جنگ، زمین سفید آشپزخانه از جنازه مورهای دانه کش سیاه شده بود، من با موهای پریشان روی صندلی افتاده بودم و باقیمانده مورچگان، مستاصل و ترسیده، در مسیرهای کاتوره ای روی زمین و دیوار و پاهای من می دویدند. 

داخل کابینت ها همه چیز در ظرفهای دربسته یا پلمپ شده بود به جز نقل ارومیه که چند هفته پیش از ایران به دستم رسیده بود و پیش فرضم این بود که بسته بندی اش پلمپ است. غافل از اینکه به بسته بندی های ایرانی هرگر نمی توان اعتماد کرد و بسته پلاستیکی نقل سوراخی برای ورود مورچه ها داشت. و صد البته که بسته بندی های تخیلی داخل ایران دلیل محکمه پسندی برای ماله کشیدن روی حقیقت تلخ ورود بدون محدودیت مورچه ها به داخل خانه نیست. صبح که بیدار شدم دیدم مورچه ها هنوز در آشپزخانه جولان می دهند. به صاحبخانه زنگ زدم و خواستم تا متخصصی را برای سم پاشی و بستن سوراخ سنبه های دیوار بیاورد، فرمودند خیر! 

حمله ارتش صد هزار مورچه به آشپزخانه نقلی ام در این روزهای آشفتگی اتفاق جالبی بود. تصویر باز کردن کابینت و دیدن آنهمه مورچه سیاه بزرگ در حال لولیدن هنوز جلوی چشمم است. خوب می دانستم که مورچه ها کوچکند و نمی توانند مرا از پای درآورند. اما با این حال از حضورشان خوشحال نبودم. صدای تیک تیک پاهایشان و تصویر شاخکهایی که در هوا می چرخید برایم خوشایند نبود. می خواستم نباشند اما نمی توانستم چشمهایم را ببندم و تجسم کنم که نیستند. باید کاری می کردم تا بروند. دانه دانه بر سرشان می کوبیدم. اجازه نمی دادم از آشپزخانه خارج شوند و به اتاق نشیمن یا اتاق خواب بروند. می خواستم تمام شوند اما نمی شدند. حتی وقتی خیال کردم از شرشان راحت شده ام هنوز هم آنجا بودند، زیر قرنیز کنار در که گویا راهی به بیرون از خانه داشت. 

با خودم گفتم مورچه های سیاه روی زمین سفید آشپزخانه شبیه مشکلات هر روز زندگی اند. بعضی ها بزرگ تر، بعضی ها کوچک و ضعیف اما همگی با هم آزار دهنده اند. تمام تلاشت را می کنی که حل و فصلشان کنی اما تمام نمی شوند، همیشه یک گوشه و کناری پیدایشان می شود و زهرشان را می ریزند. وقتی با آنها می جنگی به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنی، درست مثل من که در حین جنگ فراموش کردم شام بخورم. از هیچ چیز لذت نمی بری تا روزی که مطمئن باشی تمام شده اند. اما خوب میدانی حتی اگر نبینی شان، یک گوشه ای بیرون این کادر سفید منتظرند تا دوباره به سراغ آرامشت بیایند. نمی توان چشم به رویشان بست و چیزی ندید. اما آیا نمی شود با علم به اینکه یک نقطه سیاه گوشه سفیدی تصویر زندگی ات راه می رود، هنوز هم از آرامش سفید لذت برد؟ 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

آدمهای بی ادعا زیباترند ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آیدا

گاهی هم نمی دانی از اینکه وبلاگ نویس مورد علاقه ات بعد از چند ماه دوباره نوشته است خوشحال باشی یا از اینکه بغضش را در غالب یک نوشته تلخ روی صفحه وبلاگش خالی کرده  است، ناراحت!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فحش آب نکشیده!

پسر خاله ام سه چهار ساله بود، روی فرش قرمز خانه مادربزرگ پخش زمین شده بود و داشت ماشین های اسباب بازی اش را روی خطوط حاشیه های فرش راه می برد. دو تا از ماشین ها را محکم به هم کوباند که یعنی مثلا تصادف شده است. بعد مثلا راننده ماشین اول پیاده شد، صحنه را دید و حسابی عصبانی شد. پسر خاله ام با آن صدای نازکش و با آن لکنت زبان بامزه اش فریاد زد: آهای "مرتیکه" چی کار می کنی؟ بعدش هم مثلا راننده ماشین دوم عصبانی تر از اولی از ماشینش پیاده شد و داد زد: هوی "زن تیکه" خودت چی کار می کنی؟

نمیدانم چند دهه از آن روز می گذرد، اما من هنوز هر بار که این کلمه را می شنوم با خودم می گویم "زن تیکه" و زیر زیرکی مثل همان روز بعد از ظهر می خندم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لوله کش!

دیروز بعد از یوگای دمای بالا، عرق ریزان و چندش آور، دوان دوان به خانه رفتم تا یک حمام پنج دقیقه ای بگیرم و به قرار شام با دوستانم برسم. به خانه که رسیدم دیدم جناب لوله کش در حمام مشغول کار است و آب کل ساختمان را هم برای کارش قطع کرده است. یادم آمد که به صاحبخانه گفته بودم دوش حمام چکه می کند و او هم از روی وظیفه شناسی لوله کش را خبر کرده بود. القصه، یک ساعتی را کنج اتاق کز کردم و عرق به تنم ماسید تا ایشان کارشان تمام شد و رفتند و بنده هم به هیچکدام از برنامه هایم نرسیدم.

شب خواب دیدم، کابوس شاید، که خانه ام نه در دارد نه دیوار و هر کار می کنم قراردادش را باطل کنم قانونا نمی توانم. کاش این لوله کش لعنتی وقتی که خانه نبودم می آمد و با این صحنه روبرو نمی شدم که هر کسی می تواند با کلید یدک صاحبخانه به خانه ام وارد شود!

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک مشت عدد و رقم!

دوران صدر اسلام همیشه در ذهن من دورانی بسیار دور بوده است. اصلا چرا راه دور بروم، همین حافظ و مولانای خودمان آنقدر قدیمی اند که بعضی وقتها از خودم می پرسم در آن دوران آدمها چه شکلی بوده اند و چه می خورده اند و چه می پوشیده اند. حضرت عیسی دوهزار و شانزده سال پیش دیده به جهان گشود. هزار و سیصد سال پیش از او هم حضرت موسی به دنیا آمده بود. یوسف پیامبر سیصد سال پیش از موسی مرده بود.  داستان کشتی حضرت نوح به هفت هزار سال پیش بر می گردد. حضرت آدم هم طبق داستانهای انجیل هزار سال پیش از نوح می زیسته است. 

عمر آدمیزاد بر اساس این منابع می شود هشت هزار سال. البته هشت هزار سال تخمین دست بالایی است چون از روی همان منابع، عمر نوح نهصد و پنجاه سال شمرده شده است که خیلی با علم زیست شناسی جور در نمی آید. در هر حال هشت هزار سال برای ما، که میان بقایای دوهزار و پانصد ساله تخت جمشید قدم میزنیم و انگشت حیرت به دهان میگیریم، خیلی زیاد است. تاریخ تمدن بشر و پیدایش شهرها در پنج هزار و پانصد سال پیش را هم که اضافه کنیم، این تقریبا تمام آن چیزیست که از اعداد و ارقام عمر بشر به ذهنمان می رسد.

سالهاست که اعداد و ارقام دیگری هم ذهن من را به خود مشغول کرده اند. نئاندرتال ها زیر شاخه ای از انسانهای اولیه بوده اند که حدود ششصد هزار سال پیش از اجداد انسانهای امروزی (هومو سپین ها) جدا شدند و بین سی تا چهل هزار سال پیش هم منقرض شدند. ساختار ژنتیک نئاندرتال ها 99.5% با انسانهای امروزی مشترک است. جثه نئاندرتال ها کوتاه تر و پهن تر از انسان امروزی بوده است. نسبت سطح پوست به وزن بدنشان کمتر از انسان و حجم ریه شان 25% بیشتر از حجم ریه انسانها بوده است. این شواهد نشان می دهد که این موجودات برای زندگی در آب و هوای سرد در مناطق مرتفع کوهستانی تکامل پیدا کرده بودند.

و البته سن اجداد انسان امروزی و نئاندرتالها ،و احتمالا چند زیر گروه منقرض شده دیگر، برمی گردد به حدود چهار میلیون سال قبل.  یعنی چهار میلیون سال پیش، اجداد انسان متفکر "گونه زایی" شد و از شاخه اجداد میمونها جدا گردید. عصر استفاده از ابزارآلات توسط این گونه موجودات متفکر هم به دو و نیم میلیون سال پیش بر می گردد. همه اینها را بگذار کنار سن اولین گونه های زیستی بر روی زمین حدود سه میلیار سال پیش و عمر چهار و نیم میلیاردی زمین و عمر سیزده میلیاردی کهکشان راه شیری.

اینها فقط یک مشت عدد و رقمند! به منابعشان اعتماد داشته باشیم یا نداشته باشیم چیزی از این واقعیت کم نمی کند که همه ما، انسانهای متفکر، حتی یک نقطه در تاریخ پیدایش جهان هم نیستیم. کاش کمی هم از خاصیت متفکر بودنمان استفاده کنیم و این عمر نقطه ای مان را در جایی بهتر از جنگ و قهر و زورگویی و کشور گشایی و تعصب و برتری جویی استفاده کنیم!  

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این ایرانی های پا گنده!

درست دوازده سال پیش بود، اوایل خرداد ماه، که من شروع کردم به نوشتن این وبلاگ. اینجا شد مامن روزها و شب های تنهایی ام. اینجا شد گوشهای مادرم که دیگر نداشتمشان برای شنیدن درد دل هایم. اینجا شد خنده های برادرم که دیگر نبود برای شوخی ها و لطیفه هایی که می گفتم. اینجا شد دلسوزی ها و نگرانی ها و شادی های پدرم، که انگار بعد از رفتنش هنوز هم در رگهایم جاری می شد بعد از هر اتفاق خوب و بد زندگی ام.

این وبلاگ با من خندید، با من گریست، با من بزرگ شد. و حالا بعد از دوازده سال شده آرشیو آنچه بر من گذشت و احساساتی که در این دوازده سال تجربه کرده ام. برایم جالب است که چطور بعد از این همه سال هنوز هم اینجا را این همه دوست دارم، انگار  که جزیی از وجود خودم شده باشد.

بعضی وقتها هم از سر کنجکاوی می روم آمار بازدید های وبلاگ را نگاه می کنم. جالبترین نکته ای که فهمیده ام این است که فقط یکی از متن هایی که در این دوازده سال نوشته ام، هنوز که هنوز است، بیشترین بازدید را از سراسر دنیا دارد، آن هم یک مطلب دردناک که چند سال پیش در قالب طنز نوشته بودم. داستان زخم بستری که پاشنه های هر دو پایم را مثل جذام خورد و بعد از اینکه بعد از یک سال از جایم بلند شدم و دوباره کفش به پا کردم، پایم یک سایز کوچک شده بود. این داستان برای من یک خاطره پر درد است و برای کسی که می شنود شبیه یک جوک! و اما برای هزاران کاربر فارسی زبان اینترنتی، اینجور که آمار وبلاگ می گوید، راه حلی برای کوچک کردن سایز کفش! 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد