دانه های ریز


+ پنجره!

جایی که در آن زندگی می کنم یک اتاق از دو اتاق طبقه آخر یک ساختمان قدیمی سه طبقه در محوطه دانشگاه است. گمان نمی کنم سال بنای ساختمان خیلی جدیدتر از سال تاسیس دانشگاه یعنی هزار و هشتصد و چهل و دو میلادی باشد. این را از نمای آجر قرمز ساختمان و برج و باروی ضلع شرقی و قسمتهایی از دیوار راه پله که به داخل شکم داده است می گویم. یکی از پنجره های اتاقم احتمالا در زمان بنای ساختمان در دیوار کار گذاشته شده بود و حاضرم قسم بخورم که در بهترین حالت حتی اگر روزی تعمیر یا تعویض هم شده بود نمی توانست بعد از سال هزار و نهصد و نوزده باشد. یک جوری خاطرات جنگ جهانی را تداعی می کرد که آدم خیال می کرد خود پنجره از زخمی های جنگ باشد. حرکت پوسته زمین و نشست زیربنا در طول این صد و خورده ای سال باعث شده بود که پنجره دیگر با قابش هم تراز نباشد و گوشه و کنارش درز تنفسی شکل گرفته باشد. در این حالت سرما که سهل بود، از کناره های باز شده پنجره گهگاه باد و باران و کفش دوزک هم به داخل اتاق تشریف فرما می شدند. تا اینکه دیروز ، بعد از یک سال سر وکله زدنِ مدیر ساختمان با مسئولین دانشگاه و انواع و اقسام پنجره ساز برای گرفتن نازل ترین قیمت، عاقبت آمدند و پنجره چوبی قدیمی را با آن شیشه های مربع شکل کوچک از جا کندند و یک پنجره یکسره کشویی دوجداره را جایگزینش کردند. صبح که از خانه بیرون می رفتم دور و بر پنجره را خالی کردم و به خیال خودم وسایلم را از دم دست پنجره ساز ها دور کردم تا تمیز بمانند. زهی خیال باطل!

حدود چهار بعد از ظهر بود که به خانه برگشتم. کل اتاق را نور غروب پر کرده بود. پنجره یکسره انقدر به چشمم عجیب می آمد که انگار دیوار ضلع جنوبی اتاقم همه از شیشه بود. درختان بالا بلند چند صد ساله کنار ساختمان دسته جمعی به میهمانی اتاقم آمده بودند و من برای چند دقیقه فقط محو تماشای رقص نور قرمز آخر روز و سایه با شکوه درختان روی دیوارهای اتاقم بودم.  هوا که تاریکتر شد چراغ اتاق را روشن کردم و تازه آن موقع بود که متوجه یک لایه دو سه میلیمتری از گرد و خاک چوب شدم که مثل برف روی تمام وسایل اتاقم نشسته بود. میز، طاقچه، مبل، صندلی، تخت، تلویزیون، فرش، کمد، کتابخانه، شمع ها، گلدانها، پرده ها و خلاصه هر سطحی که می توان تصور کرد. آن موقع بود که شخصیت وسواسی موروثی ام که همیشه سعی دارم زیر لایه های دیگر شخصیتی پنهانش کنم مثل تاول در یک لحظه بیرون زد و آن وقت من بودم و یک تشت آب و مایع رختشویی و تمام وسایل اتاق که باید ساییده می شدند!

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقتی نسبت اندازه مغز به کل بدن این همه ناچیز باشد!

دایناسورها هم زمانی خیال می کردند خیلی موجودات وزینی هستند! اما عاقبت یک روز منقرض شدند ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شیطان را قاب نمی کنم!

نمی بخشمت! هرگز ...

اما فراموشت می کنم، آرام آرام ...

تا آنجا که انگار هیچگاه نبوده ای،

و تمام پلیدی ات تنها کابوسی بوده است

که دیگر هیچ از آن به یادم نیست ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من زنان توانا را دوست دارم!

راستی! گلشیفته در آن ده سالی که در ایران هنرپیشه بود، در نوزده فیلم سینمایی ایرانی ایفای نقش کرد. در این پنج سالی هم که از ایران بیرون آمده در چهارده فیلم سینمایی خارجی بازی کرده است.

من مهاجر و غریب زیاد دیده ام. من ایرانیِ ناراضی خارج از وطن هم زیاد دیده ام. آنها که بعد از مهاجرت چند سال به صورت پیوسته غر می زنند. آن چند سالی را که در غربت می چرخند تا هویتشان را، شغلشان را، دایره معاشرتشان را و در یک کلام تمام زندگی شان را دوباره از نو پیدا کنند. و حقا که آن چند سال از سخت ترین سالهای زندگی آدمی می تواند باشد. در آن چند سال به هر کسی که می رسند از موقعیت شغلی ای که در ایران داشتند می گویند، از دبدبه و کبکبه شان، از برو و بیایشان، از جشن های اعیانی شان، از خانواده آنچنانی شان و از خانه های کاخ مانندشان. آن چند سال برزخی هم که می گذرد و اوضاع کاری و مالی سامان می گیرد هنوز هزار درد است که به جانشان می نشیند و هزار زخم که هر روز سر باز می کند. من مهاجر ایرانی که بین خوبی ها و بدی های اینور و آنور گیر کرده و تا آخر هم نمی فهمد دقیقا به دنبال چه آمده یا دقیقا از چه چیزی فرار کرده است زیاد می شناسم. مهاجر ایرانی ای که از مزایای دموکراسی در کشورهای غربی سخن می گوید و از عقب ماندگیِ جهام سوم و معایب رژیم های دیکتاتوری. و هنوز وقتی به مهمانی می روند از یقه باز لباس همسرش غیرتی می شود و وقتی به خانه بر می گردند به هر روشی که می داند از دماغ خانم در می آورد ...

گلشیفته اما، بالاتر از هر دبدبه و کبکبه ای، در ایران سوپر استار بود. به مدت چندین سال هنرپیشه زن اول سینمای یک کشور هفتاد میلیونی بود. هفتاد میلیون نفر می شناختندش، امضایش را می خواستند، حلوا حلوایش می کردند. تا اینکه او هم یک روز رفت، عطای شهرت را به لقایش بخشید و رفت جایی که نه کسی می شناختش نه زبانش را می فهمید نه حتی برایش تره خرد می کرد. حالا بعد از چهار پنج سال اینجا ایستاده که خیلی ها بعد از یک عمر آرزو و تلاش هم به آنجا نمی رسند. تا ده پانزده سال آینده هم که عمر بازیگری اش تمام شود آنقدر در فرهنگ و محیط جدید جا افتاده است که مثل تمام کله گنده های دیگر نویسنده و کارگردان و استاد بشود و از همین حالا پیداست که بارش را تا آخر بسته است. 

حالا بنشینیم و بسیار حق به جانب زندگی هنری کسی را قضاوت کنیم که خیلی هم خوب می داند از کجا آمده و یا چرا دیگر در آنجا نیست! 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شکایت از یک نویسنده!

چند وقت پیش "مردی" مطلبی را در مورد یکی از هنرپیشه های زن ایران (بهاره رهنما) نوشته بود. نوشته خیلی کوتاه بود اما خواندنش منِ بی طرف را هم به جبهه هنرپیشه فرستاد. مطلب پر بود از توهین کلامی، پر بود از بغض و کینه به انسانی که از نزدیک نمی شناسیمش و تنها چیزهایی که از او می دانیم این است که زن است، هنرمند است، مادر است، فعال است و همه جا ظاهر می شود. نویسنده تا آنجا پیش رفته بود که دیگر لغت برای توهین کم آورده بود و ظاهر زن را از چاقی به توپی که غل می خورد تشبیه کرده بود. فردای آن روز شوهر آن هنرپیشه که از قضا هنرمند و نویسنده موفقی است (پیمان قاسم خانی) در یک یادداشت کوتاه تر نوشت که به دلیل هتک حرمت در فضای مجازی از آن نویسنده شکایت حقوقی کرده است، "به همین سادگی". خوشحال شدم، به همین سادگی. نه که با آن هنرپیشه نسبتی داشته باشم یا حتی طرفدارش باشم، تنها و تنها برای این خوشحال شدم که عاقبت یک نفر کاری را کرد که در تمام کشورهای پیشرفته دنیا امری عادی است اما در ایران هنوز تعریف درستی از آن در دست نیست: دفاع از حق خودش. حالا هم در پی همان شکایت آن "مرد" به دادگاه احضار شده است.

یک جایی باید یاد بگیریم که با زبانمان، با دستمان و با قلممان به آدمهای دیگر تجاوز نکنیم. یک جایی باید یاد بگیریم هر چقدر هم که عقده های جنسی فروخورده مان انباشته شده باشد، حق نداریم دخترکان نازک خجالتی را در خیابان دستمالی کنیم. یک جایی باید یاد بگیریم هر چقدر هم که مشکلات روحی مان تا به سر حد جنون رسیده باشد، اجازه نداریم دهنمان را باز کنیم و زباله های مغزی را روی وجود آدمهای دیگر خالی کنیم. هر چقدر هم که از کسی بیزار و متنفر باشیم، هتک حرمت با زبان یا با قلم غیر قانونی است. آری حتی ما هم، با نام نویسنده یا هنرمند یا حتی یک آدم عادی ساده، یک روز باید قانون را یاد بگیریم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دوستان

از اسمعیل خان پدر بزرگ مادری ام نقل است که دوستان را می شود به دو گروه جانی و  نانی تقسیم کرد. دوستان جانی آنها هستند که تا دنیا دنیا است برایتان می مانند. کنار تمام خوشی هایتان اختلاف نظر دارید، دعوا دارید، کدورت هم دارید اما آخر کار آنجا که به کسی احتیاج دارید دوستان جانی اند که به دادتان می رسند. دوستان نانی اما آدمهای موقت زندگی اند. درجه و اعتبار دوستی تان با بالا و پایین شدن شرایط زندگی بالا و پایین می شود. با دوستان نانی می گویید، می خندید و وقت می گذرانید اما روی حضورشان به وقت نیاز حساب نمی کنید. دوستان نانی در مقاطع مختلف زندگی عوض می شوند، می آیند و می روند و آب از آب تکان نمی خورد. دوستان جانی اما همیشگی اند. دور و برت را که نگاه کنی می بینی ده ها دوست نانی داری که خودت هم دوست نانی آنهایی. دوستهای جانی اما انگار به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. 

خوبی این دسته بندی این است که وقتی جایگاه آدمها را شناختی دیگر از دست هیچکس دلگیر نمی شوی. دنیا بدون دل گرفته چقدر زیبا تر خواهد بود...

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آدمها،

آدمها،

خوشه های نازک انگورند!

کوتاه و بلند،

پیچ و واپیچ،

تنیده بر پایه های چوبین و آهنین،

تا آسمان هم که قد کشیده باشند،

هنوز

به بادی می لرزند

و به رعدی بر زمین می ریزند،

زنهار از آن روز که ناخنی پوست دانه هاشان را بخراشد،

بی صدا

می خشکند،

می میرند!

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ همینجوری!

دغدغه های آدم چه زود رنگ عوض می کنند! این روزهای بارانی مرا یاد آسمان همیشه خاکستری زوریخ و بروکسل می اندازد، می گویم چه خوب که اینجا با این همه سرما بیشتر اوقات آفتاب دارد. بعد یاد تمام روزهای آفتابی تهران می افتم که تقریبا تمام سال را شامل می شد. با خودم می گویم حالا در به در مناطق قطبی شده ای که بنشینی و حسرت تعداد روزهای آفتابی تهران را بخوری. ناگهان یادم می آید که از همان دوران کودکی چقدر آلودگی تهران آزارم می داد تا آنجا که روزی نبود که در خیابان تردد کنم و از نفس تنگی و نگرانی بیماری های جدی تر ننالم. و حالا حدود هشت سال است که نه تنها از آلاینده های فسیلی ننالیده ام بلکه آن حال و روز مستاصل خودم را هم فراموش کرده ام.

شاید یک روزی یک جایی توی همین صفحه نوشته بودم که اولین نیاز برای حیات نفس کشیدن است که مردم تهران نمی توانند آن را برآورده کنند. و امروز حتی یادم هم نبود که روزی بزرگترین دغدغه زندگی ام نداشتن هوای سالم برای تنفس بوده است! فعلا می روم زیر این آفتاب نمی دانم منفی چند درجه و نمی دانم احساس وزش منفی چند درجه قدم می زنم و لذت نور شفاف طبیعی را می برم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کیک پوست پرتغال طعام بهشتی است!

دو سوم پیمانه کره نرم شده را با دو سوم پیمانه شکر و دو عدد زرده تخم مرغ و یک قاشق چایخوری وانیل مخلوط می کنیم. با همزن (ترجیحا برقی) مخلوط را آنقدر هم می زنیم تا کمی پف کند و کرم رنگ شود. سه عدد پرتغال را با رنده ریز دور تا دور رنده می کنیم تا تمام قسمت نارنجی پوستش رنده شود قبل از اینکه به قسمت زرد برسد. رنده پوست پرتغال و یک سوم پیمانه شیر را به مخلوط قبلی اصافه می کنیم. سفیده ها را جدا می زنیم تا پف کند و خودش را بگیرد (ترجیحا همزن برقی). بعد سفیده را به مخلوط قبلی اضافه می میکنیم و با قاشق به صورت دورانی مخلوط می کنیم. یک پیمانه آرد را با یک قاشق چایخوری بیکینگ پودر مخلوط می کنم و قاشق قاشق به مخلوط قبلی اضافه می کنیم و دورانی هم می زنیم. مایع کیک آماده است آن را در قالب فلزی در فر از پیش گرم شده قرار می دهیم (350 درجه فارنهایت یا 180 درجه سانتیگراد). برای فر گازی بیست دقیقه الی نیم ساعت زمان کافی است و برای فر برقی تقریبا چهل دقیقه. از پنجره فر کیک را نگاه می کنیم زمانی که دیگر پف نکرد و رویش تیره تر شد یک اسپاگتی خام را در کیک فرو می کنیم، اگر مایع کیک به اسپاگتی نچسبید یعنی کیک کاملا پخته است. پیش از آن در فر را به هیچ عنوان باز نمی کنیم چون به محض باز شدن در فر دیگر کیک پف نمی کند.

کیک پوست پرتغال آماده است، آن را با چای بهار نارنج میل می کنیم!

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زندگی ابدی

شنبه صبح پانزدهم نوامبر دوهزار چهارده میلادی، هوا صاف بود و سوز برف داشت. آفتاب بی رمق زمستانی در گوشه ای از آسمان می تابید و سایه سنگ قبر ها را بر روی خاک برهنه ای که بر آن سوار بودند می کشید. اینجا سنگ قبرها عمود به زمینند، تو گویی که که مردگان، ایستاده به خواب ابدی فرو رفته اند. مادر تا ماه ها بعد از مرگ دخترک توان انجام کارهای اداری و سفارش سنگ و چیزهای دیگر را نداشت. قبر دخترک آنجا بود، درست در انتهای ردیف آخر قبرها، کنار بوته های خاکستری، آنجا که یک قطعه کوچک از خاک سیاه، بدون سنگ و نشان، آن را از سایر قبرها متمایز می کرد. مادر با پالتو و کلاه کرم رنگ از راه رسید و مجسمه سنگی صورتی رنگ پرنده خفته را روی قطعه خاک گذاشت و شمع ها را آرام آرام در اطرافش روشن کرد. آشنایان گل های سپید داوودی و شمع هایشان را یکی بعد از دیگری دور تا دور مجسمه می چیدند. 

آنگاه مادر روبروی حاضرین ایستاد و گفت که یک سال پیش بعد از مرگ دخترک دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی اش نداشت. تا آنکه برای دیدار موبد هندی به هند رفت و از آن پس به مدیتیشن روی آورد. حالا هر روز مدتیت می کند و دخترک را همیشه در کنار خود احساس می کند. مادر گفت که به پروشگاه کودکان استثنایی رفته و از طرف دخترش به کودکان کمک می کند. گفت که خیلی آرام است و خوشحال که تنها برای یک زمان موقت از دخترش دور خواهد بود و بعد از مرگ دوباره او را در آغوش خواهد گرفت. 

مادر آلبومی از عکس های دخترک درست کرده بود و در هر صفحه توضیحاتی نوشته بود. عکس دوستان دخترک با او و نامه هایی که بعد از مرگش برایش نوشته بودند، دیپلم و مدارک تحصیلی و عکس تمام سفرهایی که رفته بود. روی صفحه اول آلبوم ترجمه شعری از رومی با چاپ خیلی درشت به چشم می خورد:

Let yourself be silently drawn by the strange pull of what you really love. It will not lead you astray

 با خودم فکر می کنم، چطور می توان سفر کرد و از میان قرن ها گذشت و از قونیه تا کانادا رسید، روی دفترچه یادبود دختری که خیلی زود تمام شد. بعضی از آدمها هرگز نمی میرند، و این شاید همان زندگی ابدی است که انسان از زمانهای دور در پی اش بوده است.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد