دانه های ریز


+ ...

این روزها، این روزهای عجیب، انگار که هزار حرف در گلویم مانده و بیرون نمی آید. این روزها، این روزهای عجیب که مثل برق و باد می گذرند، کاش امان نوشتنم می دادند ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آتش نشانی! آتش گرفتم ...

چند سال پیش بود که خبر مرگ دختری ایرانی در کانادا من رو شدیدا متاثر کرد. زندگی به من یاد داده که مرگ حق است و بخش اجتناب ناپذیری از زندگی که برای تمام انسانها، هر یک به نحوی، اتفاق می افتد. اما شیوه مرگ دختر من را عمیقا غمگین کرد چون اطمینان داشتم اگر یک غیر ایرانی به جای آن دختر بود زنده می ماند و این، قضیه را برای من دردناک تر می کرد. دختری تحصیلکرده، از بالاترین قشر روشنفکر جامعه، که به خاطر پایین آمدن قیمت نفت و رکود اقتصادی کانادا شغلش را از دست داده بود، برای اینکه بتواند مخارج زندگی فرزند کوچکش را تامین کند در یک پمپ بنزین مشغول کار شده بود. وقتی یک ماشین بزرگ، باکش را پر از بنزین کرد و بدون پرداخت هزینه قصد فرار داشت، دختر برای متوقف کردن ماشین جلویش ایستاده بود و راننده دزد هم بی تفاوت او را زیر گرفته بود و با سرعت فرار کرده بود. دختر از شدت جراحات خیلی زود تمام کرد. دیرتر، شنیدم که وقتی در پمپ بنزین دزدی های اینچنینی اتفاق می افتد، صاحب پمپ بنزین معادل هزینه دزدی را از کارمند مسیول آن ساعت کم می کند. معادل هزینه دزدی! در برابر جان یک مادر جوان چه ارزشی دارد. اگر یک کانادایی به جای آن دختر در پمپ بنزین کار می کرد می دانست که اگر دزدی شود و اگر پول دزدی از حقوق او کم شود می تواند شکایت کند و یا اگر کار به جایی نبرد می تواند این مساله را رسانه ای کند و حقش را از صاحب پمپ بنزین بگیرد. فقط یک ایرانی است که در شرایط بحرانی خودش را تنها و بی پناه می بیند و برای یک لحظه فکر گرسنگی فرزندش، قدرت تحلیل و استدلال را از او می گیرد. فقط یک ایرانی است که هیچ امیدی به سیستم و هیچ اعتمادی به مردم ندارد و در ناخودآگاهش فکر می کند اگر حقش را نگرفت هیچ کس دیگر به او کمک نخواهد کرد و اینگونه جانش را کف دستش می گیرد و با هیکل ظریفش در برابر ماشین سنگین یک دیوانه، که احتمالا تحت تاثیر الکل و مواد روانگردان هم هست، می ایستد. 

آتش سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو و مرگ غم انگیز نیروهای آتش نشانی دو روز است که قلبم را چنگ می زند. و دوباره این درد را در جانم می ریزد که ایرانی ها هیچ امیدی به آینده شان ندارند و ارزش جانشان، آخرین چیزی است که به آن می اندیشند. مگر آن ساختمان کلنگی به مویی بند نبود برای فروریختن؟ چرا این همه جوان برومند جانشان را در دستشان گرفتند و با پای خودشان رفتند زیر آوار؟ مگر نمی دانستند این ساختمان هر آن فرو می ریزد؟ مگر مردم را از ساختمان تخلیه نکرده بودند؟ مگر امکانات آتش نشانی انقدر محدود نبود که نردبانش به میانه ارتفاع ساختمان هم نرسد؟ حالا که امکانات کافی نبود چرا از جان جوانان مایه گذاشتند؟ مگر آن ساختمان بنا نبود خراب شود و بریزد و کوبیده شود؟ چرا یک نیروی آتش نشانی باید دغدغه اش "مال مردم" در ساختمان نیمه سوخته باشد؟ مگر نه اینکه اگر صاحبان مال دارایی شان را بیمه کرده بودند و خیالشان راحت بود که چیزی را از دست نمی دهند، خودشان را نمی رساندند به ساختمان در حال ریختن که بروند پولهایشان را نجات دهند؟ مگر هزار برابر این مال ها می ارزید به یک موی گندیده جوان آتش نشان؟ 

از دیروز تا حالا این سوال دارد مغزم را می خورد که چرا نرفتند مردم از همه جا بی خبر را متفرق کنند و کتک بزنند و بازداشت کنند، اما از ورودشان به ساختمان در حال فروریختن جلوگیری کنند. با هیچ منطقی توجیه نمی شوم که آتش نشان ها بروند و برای نجات نمی دانم چه، جان عزیزشان را مفت از دست بدهند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

می گوید قدر خودت را نمی دانی دختر! این جمله مرا می برد به پانزده سال پیش، بابا از دستم ناراحت بود و بین حرفها و نصیحت هایش به من می گفت قدر خودت را بدان دختر. اما من هنوز هم نمی دانم این نگرانی از کجا می آید و چطور می شود قدر خودم را بدانم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من هم که حساس!

بازی مافیا تمرین خودخواسته شکنجه است، مفهومی شبیه دیدن فیلم ترسناک!

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ده سال بعد ...

سال هزار و سیصد و هفتاد و نه بود که وارد دانشگاه شدم و از همان روز اول که پا به محوطه دانشگاه گذاشتم، نشان هفتاد و نهی روی پیشانی ام داغ شد. آن روزها یک بچه لاغر بیشتر نبودم که به دماغش باد داشت و خیال می کرد شاخ غول را شکسته که وارد دانشگاه شده است. به خیالم هفتاد و هشتی های نوزده ساله آدم های بزرگی می آمدند و هفتاد و هفتی ها، که پا به دهه بعدی زندگی گذاشته بودند، پرتجربه و پیر. هفتاد و ششی ها را کمتر می دیدیم چون به پایان خط نزدیک شده بودند و ما برایشان یک مشت بچه چیز نفهم بودیم و آنها به چشم ما گرگهای باران دیده که گهگاه آن دوردست ها دیده می شوند. دو نفر هفتاد و پنجی هم می شناختم که در خیالم تنها بازمانده های نسل منقرض شده دایناسورها بودند. آنها از قافله بقیه پنجی ها، که دفاع کرده بودند و مشغول کار و زندگی شده بودند، جا مانده بودند و تنها توضیحی که به ذهنم می رسید تنبلی شان بود.

باری، بعد از تصادف و مرخصی از تحصیل، وقتی بعد از دو سال به دانشگاه برگشتم، دیگر کسی از نسل من آنجا باقی نمانده بود. تمام همکلاسی ها و ورودی های قبل و بعد از من که می شناختم فارغ التحصیل شده بودند و رفته بودند. نیمی از فارغ التحصیلان در ایران مشغول کار شده بودند و نیمی دیگر هم برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفته بودند. پسری که عاشقش بودم هم با دختری که پاسپورت امریکایی داشت ازدواج کرده بود. از آن همه، تنها من مانده بودم که حالا باید کلاسهایم را با دانشجویانی بر می داشتم که هرگز ندیده بودمشان. اسم همکلاسی هایم را "کوچولوها" گذاشته بودم و از اینکه به چشم یک سال بالایی مرموز و یک گرگ پیر به من نگاه می کردند کیف می کردم.

قرار است یک داشجوی ایرانی جدید به گروهمان اضافه شود، دیروز به پیشنهاد استادم، با من تماس گرفت تا سوالاتش را در مورد شرایط دانشگاه و زندگی در این شهر بپرسد. وقتی گفت ورودی سال هشتاد و نه دانشگاه امیرکبیر است، تمام این سالها مثل یک قطار سریع السیر از جلوی چشمانم رد شد. آن سالها که من خیال می کردم هشتاد و یکی ها بچه اند و هشتاد و دویی ها دست راست و چپشان را تشخیص نمی دهند، او کلاس چهارم دبستان بوده است. وقتی داشتم برای کنکور درس می خواندم او تازه داشت الفبای فارسی و شمارش اعداد را در کلاس اول یاد می گرفت. حالا نمی دانم به این تقارن ده ساله بخندم یا به این روحیه ورزشکاری خودم که ز گهواره تا گور دانش می جویم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نان یا شادی؟

آشنای قدیمی بعد از سالها بی خبری پیغام داده که کجایی و مشغول چه کاری؟ می گویم کانادا زندگی می کنم و مشغول رساله دکترای مهندسی شیمی هستم. می فرماید واقعا علاقه داری به شیمی یا اینکه در کانادا هم مدرک گرایی باب است و برای مدرکش دکترا می گیری؟

کمی جا می خورم، بعد یادم می آید که خیلی از آدمهایی که در ایران می شناسم کارهایی را شروع کرده اند که هیچ علاقه ای به آن نداشتند. ولی برای عنوانش یا مدرکش یا کلاسش ادامه داده اند و به آخر رسانده اند. هر چند مدرک و پیشرفت تحصیلی و کاری همه جای دنیا ارزش خودش را دارد اما در کانادا آدمها بدون علاقه پا به هیچ راهی نمی گذارند. اینجا آدمها هر لحظه که احساس کنند کاری که انجام می دهند درست نیست و از نظر روحی احساس رضایت و خرسندی نکنند، بی هیچ واهمه ای آن کار را رها می کنند و به دنبال کاری می روند که خوشحالشان کند. سال آخر رشته تحصیلی شان هم که باشند اگر احساس کنند آن رشته چیزی نبود که دنبالش بوده اند همانجا رهایش می کنند. اوایل به این روحیه و شجاعتشان غبطه می خوردم. بعد که دقیق تر نگاه کردم دیدم وقتی دغدغه نان نداشته باشی بی باک هم می شوی. شاید در ایران برای اینکه گلیمت را بتوانی از آب بیرون بکشی باید همرنگ جماعت شوی و خودت را به جریان آب بسپاری. شاید نان مهمتر از شادی باشد، که اگر سیر نباشی و برای ابتدایی ترین نیازهایت هنوز محتاج باشی، دیگر جایی برای فکر کردن به درجه رضایت از زندگی و کیفیت کاری که انجام می دهی نباشد. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برف با برف فرق دارد!

امروز چهارشنبه سوم آذر هزار و سیصد و نود و پنج، عکس های برفی رسیده از تهران و شمال را که نگاه می کنم تا مغز استخوانم یخ می زند! 

جالب اینجاست که خودم از دوشنبه تا حالا مسیر همیشگی خانه تا دانشگاه را در حالی که برف تا ساق پایم می رسیده است طی کرده ام. این استاندارد دوگانه از کجا می آید نمی دانم!

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

"حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن" ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پاییز ...

پاییز که می آید،

رنگها را نمی بینم،

می نوشم!

آنچنان که سرخی شرابگونشان،

گرمای عشق را،

دیگر بار،

در رگهایم می دمند...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

دلم پیش سوریه است، پیش حلب که عکسهایش شبیه خرابه ای متروکه است. پیش کودکان و جوانانی که تمام آرزوهای بلندپروازانه شان در آتش یک جنگ داخلی چند ساله سوخته است. پیش آنها که حالا صبح که چشم باز می کنند نمی دانند تا شب زنده می مانند یا نه. و این حکایت تمام جنگ هاست. جنگ مردان کوچک در لباسهای بزرگ. آنها که برای به دست آوردن قدرت و ثروت نه جان کودکان را می شناسند نه می دانند آرزو یعنی چه.

همه می گویند رییس جمهور دیکتاتور سوریه برای ماندن بر سر قدرت از هیچ جنایتی فروگذار نکرده است. می گویند آنچنان اهریمن وار همه را زندانی و شکنجه کرد و کشت که عاقبت آه از نهاد مخالفین درآمد و دست به نبرد مسلحانه زدند. گیرم که اسد خود شیطان باشد، من می خواهم بدانم گروه مخالفان اسد چگونه چشم به مرگ هزاران کودک می بندند و هنوز هم از این جنگ دست بر نمی دارند. گیرم که جو سوریه به خاطر اسد جو خفقان بود و شهروندان سوری حق آزادی بیان نداشتند، آیا پایین کشیدنش از قدرت می ارزید به مرگ و آوارگی این همه انسان؟ مگر دغدغه مخالفان، امنیت و آسایش و آزادی شهروندان سوری نبود؟ اینگونه برایشان آزادی و امنیت آوردند؟ حرف از ده نفر و صد نفر نیست، صحبت از میلیونها آدم است. میلیونها کودک که اگر مرده باشند زجرشان تمام شده و اگر زنده باشند باید کوله باری از آسیب های روحی و فقر و آوارگی را یک عمر با خود به دوش بکشند. خوشبخت ترینشان حالا در کمپ های پناهندگی منتظرند تا جواب مثبت بگیرند و بعد از آن تا آخر عمر شهروندان درجه دوم کشورهایی باشند که اقامتشان را با هزار منت گدایی کرده اند. شک نداشته باش که از میان آنها صدها بیمار روحی و سرخورده اجتماعی رشد خواهد کرد. 

سنگدلی و حماقت آدمی را پایانی نیست ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد